تبلیغات
My World - روح در کنفرانس! ( داستان مصور دابل اسی 1 )

My World

Always Live With a Thankful Heart

 

روح در کنفرانس! ( داستان مصور دابل اسی 1 )

 

نوع مطلب :Short Story ،Photo ،

نوشته شده توسط:diena nasirpour

بنده باز هم شکوفا شدم!

نمی دونم چرا اینقدر علاقمند شدم به این کار..... شما می دونید؟!
واقعا جذاب و خنده داره!

امیدوارم خوشتون بیاد ازش


روح در کنفرانس!


عکس ها همه پیش نمایش هستند!


*****


پسرای دابل اس توی یه یه کنفراس مطبوعاتی نشسته بودند و سرگرم جواب دادن به سوالات خبرنگارا و طرفدارا بودن.
هوا هم خیلی گرم بود و جونگ مین شدیدا احساس گرما می کرد؛ به همین خاطر بطری آبش رو برداشت و یه مقدار از آب یخ داخل اون رو خورد
همون طور که آب سرد رو توی دهنش نگه داشته بود نگاهش به یه گوشه جمعیت خشک شد و ترسید


جونگ مین- اون چیه که اونجاست خدا؟!


اون که کلی ترسیده بود یه ذره روی اون آدم عجیب و غریب که انگار روی هوا معلق بود دقیق تر شد
جونگ مین- نه واقعا چیه اون؟! روحه؟! جدا شبیه روحه!!

سریع نگاهش رو از اون گرفت و به خودش تشر زد:



جونگ مین – آروم باش جونگ مین! آروم باش مرد! روح که ترس نداره؛داره؟!... داره خوب! داره! 


اون واقعا ترسیده بود. به خاطر همین سریع دست به دامن کیو جونگ شد تا کمی آروم بشه:




جونگ مین- کیو جونگا! کیو جونگا! اونجا رو نگاه کن! تو هم می بینی اش؟! اون روحه رو می گم...


کیو جونگ چیزی نمی دید. اما چون فکر می کرد که جونگ مین دوباره داره شوخی می کنه و داره سربه سرش می ذاره و چون نمی خواست کم بیاره گفت:
کیو جونگ- اوه آره پسر! میبینمش! عجب روح ترسناکیه!




جونگ مین که حالا احساس آرامش بیشتری می کرد گفت:
جونگ مین- کیو جونگ بیا براش دست تکون بدیم که یه وقت از دستتمون عصبانی نشه شب بیاد اذیتمون کنه!... سلام روح عزیز!  ببین من چقدر مودب بودم! لطفا از دستم عصبانی نباش!


این جمله ی جونگ مین که با ترس بیان شد به کیو جونگ ثابت کرد که جونگ مین شوخی نمی کنه و انگار واقعا توهم زده. به خاطر همین برای روحی که جونگ مین توی خیالاتش می دید کمی دست تکون داد و گفت:
کیو جونگ- راست می گه روح عزیز! لطفا با ما مهربون باش




کیو جونگ بعد از این حمله در حالی که جونگ مین هنوز مشغول دست تکون دادن برای روح و خواهش کردن ازش بود ش رو از اون برگردوند و زیرلب گفت:


کیوجونگ – پسر بیچاره زده به سرش دوباره! چیزی هم که نخورده که بخوایم بگیم به خاطر اون اینجوری قاطی کرده!


ولی یادش افتاد که قبل از شروع کنفرانس هیون جونگ یه چیزی به جونگ مین داد و اون خورد. پس رو به هیون جونگ کرد و گفت:




کیوجونگ – هیون جونگ هیونگ! ببینم اون چی بود که دادی به جونگ خورد؟! توهم زده الان فکر می کنه اینجا روح هست!

هیون جونگ یه لبخند ملیح تحویل کیو داد و گفت:
هیون جونگ- جدا قاطی کرده؟! .... اون هم فقط شکلات بود! مطمئن باش ربطی به این توهم این نداره! این جونگ مین همیشه قاطی داشته!


در حالیکه این مکالمه این طرف میز در جریان بود، هیونگ جون هم اون طرف میز دچار مشکل شده بود


 اون حس می کرد که یه روح داره بالای سر جمعیت تکون می خوره. و حسابی هم از دیدن این صحنه ترسیده بود؛ به حدی که شروع کرده بود و داشت با خودش زمزمه می کرد

هیونگ جون- وای خدا اون روحه رو! چقدر ترسناکه! من می ترسم! روح خوب لطفا من رو اذیت نکن! قول می دم که از این به بعد بچه ی خوبی باشم و توی کرم دست جونگ مین عسل نریزم! قول می دم دیگه لباس های داداش هیون جونگ رو بی اجازه بر ندارم! قول می دم دیگه به ماهی های کیوجونگ غذای اشتباهی ندم! قول می دم...

یونگ سنگ که این حرفهای اون باخودش رو شنید به سختی خنده اش رو کنترل کرد و با خودش فکر کرد:
یونگ سنگ- واقعا داره هذیون می گه....! نمی دونم جونگ مین چطوره...؟!

بعد از این فکر یونگ سنگ سعی کرد بدون جلب توجه بقیه حواس هیون جونگ رو به خودش جلب کنه:




یونگ سنگ- هیون جونگ! هیون جونگا! روی هیونگ جون اثر کرده این دارویی که دادی! داره چرت و پرت می گه! از جونگ مین خبر نداری؟!
هیون جونگ- اونم همین طوره! توهم زده خیال می کنه روح داره می بینه!.... حالا نخند ضایع می شه!


ولی یونگ سنگ اصلا دست خودش نبود و نمی تونست جلوی خنده اش رو بگیره؛ چون هیونگ جون همچنان داشت زیر لب به اشتباهاتش اعتراف می کرد و از روح می خواست که اون رو اذیت نکنه. همون جور که به هیونگ جون نگاه می کرد و می خندید گفت:




یونگ سنگ- ای بچه ی دیوونه! تو توی سرت به جای مغز چی داری که اینقدر زود روت اثر می کنه همه چیز؟!


هیون جونگ که با تاسف هیونگ جون رو نگاه می کرد گفت:


هیون جونگ- هم این و هم اون جونگ مین کله اشون پوکه یونگ سنگ جان! وگرنه الان اوضاع گروه این نبود که! ما به جای بهترین گروه کره می شدیم بهترین گروه کل جهان!



How much does it cost for leg lengthening?
سه شنبه 17 مرداد 1396 02:41 ق.ظ
Hey, I think your blog might be having browser
compatibility issues. When I look at your blog in Ie,
it looks fine but when opening in Internet Explorer, it has
some overlapping. I just wanted to give you a quick heads up!
Other then that, excellent blog!
یاسمن
جمعه 23 خرداد 1393 02:31 ب.ظ
بد نبود
پاسخ diena nasirpour : ^_^
Lee Seung Gi
جمعه 2 اسفند 1392 10:40 ق.ظ
زیبا.
پاسخ diena nasirpour :
arti
شنبه 9 شهریور 1392 03:29 ق.ظ
قدیما تو این وب نویسنده بودم .ولی وبمون فیلتر شد و دوباره راهش انداختیم ولی گرفت به کنکور منو دیگه نتونستم برم الانم دو تا نویسنده دیگه کنکور دارن!!
می خوام دوباره بنویسم دو تا پست گذاشتم . بیا سر بزن و برام نظر بذار تا روحیه بگیرم !
اگه پستی که گذاشتمو تا حالا جای دیگه خوندی بهم بگو .میخوام بدونم جدیده یا نه !!
پاسخ diena nasirpour : :-)
arti
شنبه 9 شهریور 1392 03:22 ق.ظ
خیلی باحال بود
بازم از این کارا بکن !
فقط یه چیزی ... جونگ مین که روح دیده چرا انقد خوشحاله!! نباید یه کوچولو بترسه ؟
بازم مرسی دینا جون !
پاسخ diena nasirpour : مرسی
چشم
خوشحال نیست... دقت کن! یه لبخند برای پنهان کردن ترسشه

مرسی از تو
pari jong
جمعه 8 شهریور 1392 03:35 ب.ظ
دقیقا یونگیپسرمه.
البته گاهی به کیوام میگم پسرم اما یونگی پسرمه.
چه پسری تربیت کردم،نه؟
پاسخ diena nasirpour : آره پسرت خیلی ماهه :-)) 3>
مارال
پنجشنبه 7 شهریور 1392 08:41 ب.ظ
قار!!!!
پاسخ diena nasirpour : قار قار!
رنت
پنجشنبه 7 شهریور 1392 07:15 ب.ظ
ای وای از دست تو اینا دارو دادن این دوتا روح ببینن؟ یا ازشون اعتراف بکشن؟
پاسخ diena nasirpour : :-))

دارو دادن که توهم بزنن!

حالا اینکه این دوتا شروع کردن به اعتراف یه بحث دیگه است! :-))
pari jong
پنجشنبه 7 شهریور 1392 04:26 ب.ظ
راستی دینا دندونت خوبه؟
پاسخ diena nasirpour : آره شکر خدا.... خوبم
pari jong
پنجشنبه 7 شهریور 1392 04:25 ب.ظ
واااااااااااااااااای خدایامردم از خنده!
ایول دینا!
هیونگ جون چه ادم...
واقعا همه ی اینکارو چطوری تونسه انجام بده؟
اگه ببینمش حتما دعواش میکنم،به چع جراتی ماهیای کیویی منو مسموم میکنه؟مگه نمیدونه کیو چقدر ماهیاشو دوست داره؟
بچه پررو،برم شکایتشو به مامانش بکنما!!!
اخه زینب چطوری این بچه رو تربیت کرده؟
البته توام دست کمی از زینب نداری با این پسر روان پریشت!
واسه روح دست تکون میده،انگار روحه طرفدارشه!!!!
والا از من بچه تربیت کردن یاد بگیرید،پسر دارم مثه دسته یگل،الهی من فداش بشم!
پاسخ diena nasirpour : خوشحالم که خندیدی عزیزدلم :-)

چون هیونگ جونه! بیبی گروه!
منو زینب هم خیلی خوب بچه تربیت کردیم....!
ببین چه بچه های خوبین! همه اش موجبات شادی و مسرت دیگران رو فراهم می کنن!

اون وقت پسر شما دقیقا کیه؟!
hila
پنجشنبه 7 شهریور 1392 04:14 ب.ظ
خدا رو شکر که خوبی!!!!
ولی من...

داستان رو زودتر می ذاری؟؟؟ خواهش!!
پاسخ diena nasirpour : تو هم خوب باش...

یه قسمتش رو نوشتم....

ایشالا زودی می ذارم

باز هم می نویسم تا شب ایشالا ؛-)
hila
پنجشنبه 7 شهریور 1392 04:06 ب.ظ
حالت خوب شد؟؟؟
پاسخ diena nasirpour : آره خوبم شکر خدا
hila
پنجشنبه 7 شهریور 1392 04:02 ب.ظ
می دونم...
برا همین می گم بچه اس دیگه!!!
البته همیشه ی همیشه هم تقصیر اون نیست ولی بی تقصیر هم نیست!!!!
ولی زیادی هم ساده اس... زود خودشو لو میده! در واقع حرکاتش حساب شده نیست قبلا روشون فکر نکرده برا همین هم جالبه برا من!!
پاسخ diena nasirpour : خوب بچه است دیگه :-))
یه بچه ی مردادی که فقط قدش بلند شده
وگرنه به نظرم هنوز هم مثل آدم بزرگ ها فکر نمی کنه :-) عشق خاله اشه 3>
hila
پنجشنبه 7 شهریور 1392 03:55 ب.ظ
آره فقط برا هیونگ کباب شد آخه اون بود که داشت خودشو لو می داد!!!! بعدشم چون جونگمین خودش هم مردم آزاره اشکال نداره گاهی یکی دیگه یه ذره اذیتش کنه!!
ولی بیبی نه!!!! اسمش هم روشه دیگه!!! بچه اش گناه داره!!!
پاسخ diena nasirpour : می دونستی یکی از خصوصیات دیگه ی هیونگ جون ظاهر سازی و مظلوم نمایی اشه؟!

همیشه اونه که بقیه رو اذیت می کنه.... ولی یه جوری خودش رو مظلوم نشون می ده که همه فکر کنن بی تقصیره!

مگه نشنیدی یه بار نزدیک بوده هر چهار نفر دیگه رو بکشه؟!
hila
پنجشنبه 7 شهریور 1392 03:10 ب.ظ
سلام!!
اینم خیلی عالی بود!!!
چقدر این هیون جونگ و یونگسنگ پلیدن!!!
بمیرم برا هیونگ جون!! دلم براش کباب شد!!!


راستی یادت باشه آخرم جایزه منو ندادی ها!!
پاسخ diena nasirpour : سلام به روی ماهت :-)
مرسی :-)

خیلی خیلی پلیدن این دوتا داداش بزرگا!

فقط برای هیونگ جون کباب شد دلت؟

دارم می نویسمش جایزه ی شما رو هم
ایشالا تا شب می ذارم.... گوش شیطون کر
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر