تبلیغات
My World - تنها یک روز.../ فصل نهم / قسمت سوم

My World

Always Live With a Thankful Heart

 

تنها یک روز.../ فصل نهم / قسمت سوم

 

نوع مطلب :Only One Day... ،

نوشته شده توسط:diena nasirpour

سلام!
بعد از کلی تاخیر
نمی دونم چرا اینقدر کند پیش می ره داستان 
اعصاب خودم هم به هم ریخته دیگه

تقدیم به هیلای عزیز
به عنوان جایزه 

ایشالا تا شب باز هم یم نویسم



*****


خودم رو روی تنها صندلی خالی که توی واگن باقی مونده بود انداختم و آه کشیدم. سرم درد می کرد و چشم هام می سوختند. شب قبل رو خیلی خوب نخوابیده بودم و حالا هم با این گریه و افکاری که یه دقیقه دست از سرم بر نمی داشتند حال ذهنم و جسمم بدتر از قبل شده بود. چشمم به پیرزنی افتاد که اونجا ایستاده بود. بی اختیار روی پام پریدم و صداش کردم:« مادربزرگ! » با تعجب به من نگاه کرد. هر کاری که می کردم هنوز هم یه توریست به نظر می رسیدم. بهش اشاره کردم که روی صندلی خالی بشینه. لبخندی زد و صندلی رو قبول کرد. اون هم خسته به نظر می رسید.

 همون جور که کیف نقاشی ام رو با پا به دیواره ی واگن تکیه داده بودم و مراقب بودم که نیفته، مشغول باز کردن گره همیشگی هندزفری ام شدم. گوشی ها رو توی گوشم گذاشتم و توی پلی لیست مورد علاقه ام دنبال آهنگی گشتم که حال و حوصله ی گوش دادن بهش رو داشته باشم. همون جور که لیست آهنگ ها رو بالا و پایین می کردم چشمم روی یکی از ترک ها خشک شد:« کیم سوآن – کلمات جادویی » با خودم گفتم:« سوان الان به نامه ها گفت کلمه ای جادویی! » همون آهنگ رو گذاشتم و چشمم رو بستم. صدای سوان توی گوشم پیچید که شاد ترین و خوشایند ترین آهنگ سینگلش رو می خوند. همون جور که آهنگ رو توی دلم باهاش همراهی می کردم فکر کردم:« نکنه که منظورش از اینها... اونا باشه؟! » خیلی سریع سرم رو تکون دادم و این فکر دیوانه وار رو از سرم بیرون کردم؛ امکان نداشت این طور باشه! اون چنین کاری نمی کرد؛ چون سوآن بود!

یه چیزی توی ذهنم گفت:« آره این همون سوآنیه که همین الان داشت گریه  می  کرد... اون راست می گه! تو چی در موردش می دونی؟!.... کی فکر می کرد که اون اینقدر ناراحتی کشیده باشه؟! کی فکر می کرد که ایقدر غم و غصه داشته باشه؟ اون چطور همیشه می خندید و ناراحتی اش رو به روش نمی آورد؟! » آه  کشیدم و اون اهنگ رو دوباره و دوباره پخش کردم. باز هم جای خوشحالی داشت که بین این همه سختی و تنهایی زندگی اش هنوز چیزی هست که بتونه لبخند روی لبهاش بنشونه.

با کشیده شدن آستینم از فکر و خیال بیرون اومدم و چشم هام رو باز کردم. همون پیرزنی که جام رو بهش داده بودم داشت آستینم رو می کشید. تا چشمهای باز من رو دید اشاره کرد روی صندلی کتارش که خالی شده بود بشینم. لبخند زدم و نشستم. آروم از پیرزن تشکر کردم و دوباره چشم هام رو بستم. باز هم ذهنم مشغول افکار ناخوشایند شده بود. حالا چی می شد؟! سوان می ترسید... می ترسید که مثل پدرش درد بکشه و آخر هم... هیچی! و ظاهرا به هیچ صراطی هم مستقیم نبود...! یعنی فقط باید می ایستادم و تموم شدن زندگی اش رو تماشا می کردم؟! با خودم گفتم:« علم خیلی پیشرفت کرده... حتی اگر سخت هم باشه اون باید این شانس رو امتحان بکنه! آخرش یا خوب می شه و یا... » حتی نمی خواستم این جمله رو توی ذهنم تموم کنم. فکرم رو عوض کردم:« دست خودش نیست! اون باید خوب بشه! » 

تا وقتی به خونه برسم با همین فکرهای در هم و بر هم مشغول بودم. به هزار و یک شیوه ای فکر می کردم که به وسیله ی اونها شاید می تونستم سوان رو قانع کنم که دست از لجبازی برداره. همون طور که هم خودش و هم دکترش گفته بودند اون تا قبل از اینکه نتیجه ی آخرین آزمایش خونش مشکوک بشه هر چند ماه یکبار با یه وسواس بیمارگونه برای چکاپ می رفت. اما از اون به بعد دیگه به زور پاش رو توی بیمارستان می ذاشت؛ فقط وقت هایی که مشکلی براش پیش می یومد... مثل اون بار که دستش رو بریده بود. حالا چطور می شد این قوی سیاه رو به زور وادار کرد که حداقل روی این موضوع فکر بکنه که برای درمان توی بیمارستان بستری بشه؟

برای هزارمین بار توی ذهنم بهش گفتم:« پسره ی دیوونه ی احمق! » و زنگ خونه رو زدم. بلافاصله در باز شد.  با نهایت سرعتی که در توانم بود حیاط رو پشت سر گذاشتم و وارد خونه شدم. مامان مثل همیشه جلوی در منتظرم بود. با دیدنم گفت:

-سلام! یه کم دیر کردی...

همون جور که کفش هام رو در می آوردمو  سعی می کردم شاد و پر انرژی به نظر برسم گفتم:

- سلام شیما خانوم.... تو که اینقدر سخت گیر نبودی! فقط بیست دقیقه دیرتر اومدم...

بغلش کردم. پرسید:

- چه خبرا؟ حال سوآن خوب بود؟

با کلی تلاش سعی خودم رو به بی خیالی زدم:

- اونقدر خوب بود که یه سخنرانی بلند بالا بکنه...

مامان منتظر توضیحات بیشتر به من خیره شد. گفتم:«الان خسته ام مامانی.... بعدا برات مفصل می گم که چی شد! » مامان سرش رو تکون داد و گفت:

- باشه... برو لباسات رو عوض کن بیا شام بخوریم. داشتی می یومدی پایین بابات رو هم صدا کن! 

با صدای بلندی گفتم:« اوکـــــی! » در حالیکه از کنار ایمان که - طبق معمول جلوی تلویزیون نشته بود - می گذشتم نچ نچی کردم و گفتم:

- تو واقعا قصد نداری سلام کردن رو یاد بگیری؟!

به روی خودش هم نیاورد که صدای من رو شنیده؛ یا شاید هم واقعا نشنیده بود. با توجه به این واقعیت که پرده ی گوش ایمان به عنوان یکی از عجایب خلقت، خاصیت انتخابی داشت و فقط با بعضی صداهای خاص به لرزش در می یومد این اصلا بعید نبود.

لباس هام و عوض کردم و جلوی آینه ایستادم تا موهای در هم و بر هم و آشفته ام رو شونه کنم. تمام مدتی که شونه رو توی موهام بالا می بردم و پایین می کشیدم سعی می کردم به جای کبودی کمرنگ روی بازوی راستم بی توجه باشم. اما وقتی شونه کردن موهام تموم شد متوجه شدم که به هیچ وجه نمی تونم ندیده اش بگیرم. کاملا مشخص بود! زیرلب غر زدم:

- قوی سیاه بدجنس!

خندیدم. چقدر این اسم بهش می یومد. مخصوصا با موهای سیاه و بلند فعلی اش که گاهی جوری بودند که انگار حتی شونه هم نمی کندشون. یه سویشرت نازک رو از روی تی شرتم بوشیدم تا این کبودی خیلی هم به نظر بابا و مامان نرسه. به غر غر کردنم ادامه دادم:

- ببین دستم رو چی کار کردی کیم سوآن! تو مگه چقدر زور داری که جای انگشتات روی دست من مونده؟!

 البته می دونستم دلیل اصلی اون کبودی طبیعت حساس پوست منه که با کوچکترین اشاره ای کبود می شه؛ نه زور زیاده از حد سوآن:

- شانس آوردی بابا هنوز ندیده اتش! وگرنه تا الان مرده بودی... پسر بد! آخه کی رو دیدی توی گرما توی خونه هم مجبور باشه اینقدر لباس بپوشه؟! نمی خوام!.... اصلا من بیچاره توی دعوای تو و هیه سونگ کجای معرکه بودم که این بلا رو سرم آوردی؟!

 با این فکر سرجام متوقف شدم:« شاید هیه سونگ بتونه کاری کنه، نه؟! » سریع سرم رو تکون دادم تا از ذهنم بیرونش کنم و به طرف اتاق مطالعه ی بابا رفتم. با اون رفتاری که از این قوی سیاه لجباز با هیه سونگ دیده بودم شک داشتم این فکر خیلی کار بکنه.

تقه ای به در زدم و بلافاصله بازش کردم. آروم گفتم:« سلام بابا! » بابا سرش رو از روی چیزی که مشغول خوندش بود بلند کرد و لبخند کمرنگی زد:« سلام! خسته نباشی.... دیر کردی! » به چهار چوب در تکیه دادم و بی حوصله گفتم:

- بابا! تو هم که مثل مامان داری گیر می دی! فقط یه ذره دیر کردم... باور کنید کسی نمی خواد منو بخوره!

بابا بی هیچ حرفی بهم خیره شد. سرم رو تکون دادم وادامه دادم:« بگذریم... مامان گفت شام آماده است... بیا پایین! » عینکش و از روی چشمش برداشت و گفت:« باشه... تو برو منم الان می یام. » زیر لب باشه ای گفتم و از اتاق بیرون اومدم. نمی تونستم ذهنم رو از این فکر رها کنم که قبل از شروع شدن کلاس های خصوصی ام با سوان هیچ کس نگران بیست دقیقه دیر کردنم نمی شد!

به داخل آشپزخونه سرک کشیدم و از مامان پرسیدم:« کمک نمی خوای مامان؟! » لبخند زد و گفت:« نه! برو بشین.... کاری نیست. » دست هام رو توی جیب سویشرتم فرو کردم و پشت میز نشستم. باز هم فکر قوی رنج کشیده و ناراحتی که کم کم داشت همه ی پر های زیباش رو از دست می داد همه ی ذهنم رو پر کرد. اون خیلی ضعیف شده بود... نمی تونستم به این فکر نکنم که به خاطر این من رو به خونه نرسونده بود که دیگه نمی تونست پشت فرمون بشینه و رانندگی کننده... رنگش پریده بود... دستاش می لرزیدن و عرق کرده بود...

سرم رو به شدت تکون دادم و حواسم رو جمع اعضای خانواده ام کردم که توی مدتی که غرق افکارم بودم سر جاهاشون نشسته بودند. بابا تا دید من از عالم هپروت بیرون اومدم پرسید:« کجایی تو؟! » آه کشیدم و جواب دادم:« همین جا! » جواب داد:

- نچ! اینجا نیستی!

لبخند کمرنگی زدم و مشغول بازی کردن با غذام شدم. کاملا متوجه بودم که مامان در حالیکه غذاش رو می خوره من رو زیر چشمی تحت نظر گرفته؛ و همین طور بابا. فقط ایمان بود که بی خیال از همه ی دنیا داشت غذاش رو می خورد. کمی توی سکوت گذشت تا بالاخره مامان پرسید:« امروز چطور بود ندا؟! » اه کشیدم:

- معمولی... مثل همیشه...

بابا پرسید:

- این پسره.... شاگردت...

ایمان مثل همیشه پابرهنه وسط حرف پرید و گفت:« سوآن اوپات! » چپ چپ نگاهش کردم.البته مامان هم همراهی ام می کرد. بابا که اخم کم رنگی روی پیشونی اش نشسته بود ادامه داد:« همین سوآن.... حالش خوبه؟ » مسلما بابا خیلی هم نگران سوآن نبود.... فقط می خواست که وارد یه مکالمه بشیم. جواب دادم:

- به نظر بهتر از اون چیزی به نظر می رسه که باید باشه.... ولی باز هم خیلی خوب نیست... بالاخره...

شونه باالا انداختم و ادامه دادم:« خودتون می دونید که چه وضعی داره دیگه... مگه ندیدید قبلا؟ » مامان با لبخند پرسید:

- دیگه دعوا نکردید با هم؟

لبخند بی حالی زدم:« نه... امروز همه چیز به خیر و خوشی گذشت! » 

- تونستی باهاش در مورد مریضیش و اینا حرف بزنی؟!

- نه... گفت نمی خواد چیزی بشنوه!

بابا با اخم گفت:

- یعنی که چی نمی خواد چیزی بشنوه؟ این پسر چرا اینقدر احمقه؟

من و مامان با تعجب بش خیره شدیم. بابا ادامه داد:

- کی گفته این مریضی آخر دنیاست؟ مگه کمن آدم هایی که این روزها درمان می شن؟

مامان با لبخند گفت:

- علی! ندا هم دقیقا می خواد همین رو بهش بفهمونه!

بابا سرش رو تکون داد. گفتم:

- حرف زدن باهاش کار سختیه.... کلی شجاعت می خواد که من ندارم... درضمن! اون نمی خواد گوش بده.... حق هم داره! منم اگر جای اون بودم شاید دلم نمی خواست گوش بدم.... مطمئنا گوش نمی دادم! مگه یادتون رفته چقدر لجبازی کردم سرفقط از جام بلند شدن و روی پام واستادن؟!

باز هم ایمان خان اظهار نظر کردند:

- از بس که احمق و ترسویی!

بابا رو بهش به شدت اخم کرد وبا لحن هشدار دهنده ای گفت:« آقا ایمان! » بی توجه به داداش کوچولوم شونه بالا انداختم و حرف خودم رو ادامه دادم:« ولی با همه ی اینا.... من باید باهاش حرف بزنم! اون هنوز خیلی جوونه! تازه 26 سالش تموم شده! نباید به این زودی.... » کمی مکث کردم تا جمله ام رو با فعلی تموم کنم که به اندازه ی فعل « مردن » تلخ نباشه. آخر سر با صدای آرومی گفتم:« اون نباید به این زودی تسلیم بشه! » مامان با مهربونی گفت:

- حتما همین طوره... ایشالا به حق همین شب عزیز باهاش حرف می زنی و راضی اش می کنی و خوب می شه... حالا دیگه اینقدر ناراحت و نگران نباش! بخند و غذات رو بخور! شب عیده ها نا سلامتی!

با تعجب تکرار کردم:« عید؟! چه عیدی؟! » مامان سرش رو با تاسف تکون داد و گفت:« بچه مسلمون ما رو!... امشب نیمه ی شعبانه! » با تعجب گفتم:« ا؟! جدی؟! یادم نبود! پس عید شما مبارک!... عیدی ما کو؟! » برای اولین بار توی چند ماه گذشته ایمان هم با من هم نظر بود:

- راست می گه! اگه عیده پس عیدی ما کو؟ من عیدی می خوام!

مامان پرسید:

- عید فقط یعنی عیدی؟

ایمان جواب داد:

- پس که چی؟ عیدی که آدم توش عیدی نگیره به هیچ دردی نمی خوره!

بعد از اینکه به مامان کمک کردم تا میز رو جمع بکنه به اتاق خودم رفتم تا بعد از حدود 14 ساعت سر پا بودن به کمر بیچاره استراحت بدم. دراز کشیدم و سعی کردم این بار به جای مسائل ناراحتو نگران کننده به چیز های بهتر فکر کنم. مثلا به نامه هایی که بی اونکه من بخوام به دست گیرنده اشون رسیده بودند. هنوز هم برام سخت بود که باور کنم چنین اشتباهی مرتکب شدم. چنین چیزی کاملا بی سابقه بود. زیر لب گفتم:

- پسر بچه ی فضول!

و به ذهنم فشار آوردم تا به خاطر بیارم توی نامه هام چی نوشته بودم. کلیاتش رو یادم بود. حال و احوالاتم در حین درمان و دلتنگی هایی که نمی تونستم با هیچ کس دیگه بگم. و یه مقدار شرح کارهایی که انجام می دادم. تا اونجایی که یادم بود در مورداولین تابلویی که ازش کشیده بودم یه شرح کامل داده بودم. اون رو برای اولین تولدش بعد از اینکه شناختمش کشیده بودم. هنوز پام خوب نشده بود کامل.... و اون همون تابلویی بود که امسال به عنوان کادوی تولد بهش داده بودم. یعنی شناخته بودش؟!

سرجام نشستم و بالشم رو بغل کردم. اون تابلو رو امسال بهش داده بودم چون احساس می کردم خالص ترین هدیه ایه که می تونم بهش بدم... اون سال موقع کشیدنش کلی وقت و انرژی و علاقه صرفش کرده بودم و خالصانه ترین احساسات و عمیق ترین تشکراتم رو... به خاطر همین مناسب به نظر می رسید. باز هم افکار ناراحت کننده داشتند به ذهنم هجوم می آوردند. بی اختیار گوشی ام رو از کنارم برداشتم و بین عکسهای توش به دنبال عکس گشتم که سوآن از خودش انداخته بود. به صورت و ادای مسخره اش خیره شدم و گفتم:« تو خوب می شی... درسته؟ تو باید خوب بشی.... خدایا خواهش می کنم کمکش کن که خوب بشه.... بهش امید و قدرت بده.... اگر این رو بهش بدی دیگه هیچ مشکلی نداره....»



Foot Problems
سه شنبه 17 مرداد 1396 05:17 ب.ظ
If some one needs expert view about blogging and site-building after that
i recommend him/her to pay a quick visit this web site, Keep up the
pleasant work.
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 09:32 ق.ظ
After I originally left a comment I seem to have clicked the -Notify me when new comments are added- checkbox and from now on whenever a comment
is added I receive four emails with the exact same comment.
There has to be a way you can remove me from that service?
Cheers!
نئول
پنجشنبه 21 شهریور 1392 03:08 ب.ظ
آخ آخ ببخشید! نظر اشتباهی اینجا نوشتم!!!
منم برگشتمممممممممممم!
بعده مدت ها! ککک
هنوز نخوندم داستانو..به به چند قسمتم گذاشتییییی
تا بعد
پاسخ diena nasirpour : خواهش می شه

خوش برگشتی
نئول
پنجشنبه 21 شهریور 1392 03:05 ب.ظ
باز من اسم عوض کردم! همون هیونگ مینم!
منم هستم...
پاسخ diena nasirpour : اینقدر اسم عوض نکن دختر!
من قاطی می کنم!
arti
سه شنبه 19 شهریور 1392 10:49 ب.ظ
یعنی صدای خواهرش انقد بچه گونه است؟!
خواهرش الان فک کنم بیست و هشت -نه سالی داشته باشه!
والا این فقط نظر من بود هر چیزی امکان داره باشه !
اون عکسو منم دیدم .ولی خب یه نفرم پشت دوربینه داره عکس میگیره دیگه ! این احتمال هنوزم وجود داره!
پاسخ diena nasirpour : نمی دونم والا... این رو هم که می گم اونجا نوشته بود... من بی خبرم

بچه رو که نمی فرستن پشت دوربین!
arti
شنبه 16 شهریور 1392 11:10 ب.ظ
راستشچند وقت پیش یه ویدئویی دیدم به اسم jung min's cute jeomrye که توش یه دختر کوچولو از سگه فیلم گرفته و باهاش حرف میزنه می گه یه کوچولو صبر کن الان برات غذا میارم !
یه بارم تو یه مصاحبه ای جونگ مین گفته بود بچه های برادرم واسه همین فک کردم شاید اونم دختر برادرش باشه !
پاسخ diena nasirpour : من هم اون رو دیدم... ولی فکر می کردم اون خواهرشه ( یعنی اونجایی که دان کردم نوشته بود خواهرشه ) و همه اش فکر می کردم صدای خواهرش چقدر نازکه :-))

نمی دوم.... شاید هم دوتا باشن
ولی تو اون عکسه فقط یه پسر بچه بود که بغل بابای جونگ مین نشسته بود
hila
سه شنبه 12 شهریور 1392 11:30 ق.ظ
خدا رو شکر که بهتری!!!
راستی می دونی چرا من وقتی حالت بده می گم تو مامان سوآنی و قوی باش؟؟!!!!!!!
چون خودم اغلب اوقات که حالم بده به سوآن فکر می کنم و می گم باید تحمل کنم!!! تو که دیگه مامانشی!!!! قطعا تحملت از اون بیشتره دیگه!! مگه نه؟؟؟!!!
پاسخ diena nasirpour : :-)

واقعا بهش فکر می کنی؟!
خوشحالم که اینقدر دوسش داری...

آره بابا! من مامان سوآنم و مرد روزهای سخت کککک :-))
مارال
سه شنبه 12 شهریور 1392 10:42 ق.ظ
قار قار قار!!!!
اون بالاییه ابراز احساسات کلاغ درونم بود!!!!
امروز اومدم خورش به آلو درست کنم نمیدونم چرا کنگر درست کردم!!!! درواقع دلیلش این بود تو به آلو رب نمیریزن ولی من حواسم نبود و رب ریختم! واس همین تصمیم گرفتم به کنگر تغییر هویتش بدم!!!!
چی همه توضیح الکی دادم!!! خخخخخخخ!
پاسخ diena nasirpour : دینا به فدای اون کلاغ درونت و ابراز احساساتش!

ککککک :-))
از دست تو دختر بی حواس!

arti
سه شنبه 12 شهریور 1392 03:18 ق.ظ
پاسخ diena nasirpour : :-)
arti
سه شنبه 12 شهریور 1392 03:17 ق.ظ
همیدن = همین
پاسخ diena nasirpour : :-))
arti
سه شنبه 12 شهریور 1392 03:17 ق.ظ
مارال راست میگه! ما هم کم و بیش همیدن مدلیم !!!
غرض از مزاحمت !
آپـــــــــــــــــــــم بیا شاید یکم دلت شاد شد زود تر خوب شدی !
نظرم بذار جونی !
پاسخ diena nasirpour : مرسی عزیزم:-*

کلی نظر بلند بالا گذاشتم کککک :-))
مارال
دوشنبه 11 شهریور 1392 11:44 ب.ظ
های دوباره!
عاقا من هر روز تقریبا 15 بار (اغلب بیشتر!!!) میام وبلاگت بعدش میبینم اگه با هر بار اومدن یه پیام بذارم اشکت درمیاد بخوای همشونو بخونی!!! فقط گفتم که بدونی حواسمون بهت هس حاجی!!!!
هر وخ حالت به سلامتی خوب و خوش شد بیا یه قار قاری بکن دلمون شاد شه!!
قار!
پاسخ diena nasirpour : های!
مرسی که سر می زنی....
چشم گلم:-*
hila
دوشنبه 11 شهریور 1392 05:42 ب.ظ
سلام
خوبی؟؟ بهتر شدی؟؟؟ رفتی دکتر؟؟؟!!!
پاسخ diena nasirpour : سلام

بهترم... دکتر نرفتم ولی خوبم :-)
مارال
دوشنبه 11 شهریور 1392 10:28 ق.ظ
قااااااااااااااار...
پاسخ diena nasirpour : قـــــــــــــــــــار قار 3>
Arti
دوشنبه 11 شهریور 1392 12:40 ق.ظ
آپـــــــــــــــــــم
بیا پسرتو ببین یه خورده دلت واشه !
پاسخ diena nasirpour : مرسی :-*
دلم کلییییییی باز شد :-))
arti
دوشنبه 11 شهریور 1392 12:17 ق.ظ




برو دکتر زود خوب شو
پاسخ diena nasirpour : چشم :-)
مارال
یکشنبه 10 شهریور 1392 08:42 ب.ظ
های!
من دوباره نتم خراب بود...
چی شده هانی؟ بروبچس راس میگن! برو دکتر!!!!
نبینم یه وخ درد داریا...
پاسخ diena nasirpour : های!
ای بابا :-(
چشم عزیزم.... اگر تا فردا بهتر نشدم می رم
:-*
hila
یکشنبه 10 شهریور 1392 08:27 ب.ظ
خیلی مواظب خودت باش؛ باشه؟؟!!!!
اگه بهتر نشدی حتما برو دکتر
ایشالا زود زود خوب می شی!!
تو مامان سوآنی، قوی باش!!!
پاسخ diena nasirpour : چشم :-)
باز هم چشم :-)
مرسی :-*
:-)
hila
یکشنبه 10 شهریور 1392 08:02 ب.ظ
ای بابا!!! دکتر رفتی؟؟!!!! یه وقت خدایی نکرده جدی نباشه!!!!
پاسخ diena nasirpour : نه دکتر نرفتم....
اگر تا فردا بهتر نشدم می رم
به خاطر این دندونمه احتمالا :-((
hila
یکشنبه 10 شهریور 1392 07:44 ب.ظ
چرا آخه؟؟؟!!!!! چی شدی تو؟؟؟!!!!!!
پاسخ diena nasirpour : نمی دونم :-(
همه اش ضعف می کنم و تب و لرز دارم :-((
امروز یه سر رفتم دانشگاه و برگشتم دو ساعت بی حال افتاده بودم همه بدنم سرتا پا می لرزید
hila
یکشنبه 10 شهریور 1392 07:06 ب.ظ
مشترک مورد نظر (دینا) در دسترس نمی باشد؟؟؟؟
پس مشترک مورد نظر کجا می باشد؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پاسخ diena nasirpour : مشترک مورد نظر دو سه روزه حالش بد جور خرابه :-((
ببخشید که نظرات رو جواب ندادم هنوز... اصلا حسش نیست
داستان هم داره دیوونه ام می کنه
arti
شنبه 9 شهریور 1392 09:21 ب.ظ
خب حالا بریم سراغ انتقادات !!!

یه چیزی هست . ندا اوایل داستان خیلی مذهبی بود .و زیاد به نماز خوندنش اشاره می کردی .ولی تو ادامه داستان این قسمتا حذف شده. تازه وقتی سوآن یا هیه سونگ بهش دست می زنن واکنش خاصی نشون نمی ده یا تذکری بهشون نمی ده که بهم دست نزنین .

رابطه اش با مامانشم برام عجیبه .شاید چون خودم بامامانم این جوری نیستم به نظرم میاد ولی خیلی جالبه که انقد باهاش راحته و همه چیزو بهش می گه .

زیاد راجع به بیماری سوان هم توضیح ندادی .خیلی وقته که نوشتی مریضی اش چیه ولی توضیحی ندادی که مربوط به کجای بدنه .و اینکه قابل درمان هست یا نه یا اینکه عواررضش غیر از خستگی و ضعف چیه ...
از کل داستان مقدمشو خیلی دوست داشتم خیلی احساس قشنگی داشت.
ویه سوال اسم سو آن یا همون سو هوان رو بعد از دیدن فوندانت گاردن از رو شی هوان انتخاب کردی؟
پاسخ diena nasirpour : پذیراییم :-)

ندا الان هم مذهبیه....
اوایل داستان بیشتر بهش اشاره می کردم چون می خواستم توی ذهن خواننده تثبیت بشه که اون چه جور دختیره و تو چه جور خانواده ای بزرگ شده و به چه چیزایی اعتقاد داره...
ولی این اواخر خیلی بهش اشاره نکردم چون هم احساس کردم اگر بخوام هی اشاره کنم خسته کننده می شه... هم اینکه موقعیت اشاره کردن نداشتم
اونجاهایی هم که هیه سونگ و سوآن بهش دست می زنن...
سوان که کلا سی ثانیه هم بازوش رو نگرفته بود... و اشاره کردم که ندا شوک زده شد؛ نه؟! ولی تا خواست اعتراضی بکنه سوآن ولش کرد
درم ورد هیه سونگ هم دو بار دست گذاشت رو شونه ی ندا و ندا خودش رو کشید کنار... حتی وسط زار زدنش. بار سوم هم چون واقعا حالش بد بود گذاشت هیه سونگ کمکش کنه... هرچند دلش راضی نبود ( به اضافه... لباس ندا آستین داره کککک و تا جایی که من و ندا می دونیم تماسی که توش حساسی نباشه و البته مانعی هم وجود داشته باشه از نظر شرعی اشکالی نداره... مگه ائمه با خانوم ها بیعت نمی کردن؟! و اونجا مانع فقط آب بود! )

خوب من فکر می کردم همه می دونن که لوسمی همون سرطان خونه که بیماری خطرناک و کشنده ای می تونه باشه ولی این روزها امکان درمانش هست... ولی حق با توئه جا داشت که اشاره می کردم
و عوارضش هم بیشتر از فقط خستگی و ضعف توی داستان گفتم... خستگی، ضعف، درد استخوان، عرق کردن زیاد، خون ریزی از نقاط مختلف بدن ( دهان و بینی ) ، کبود شدن بدن، کاهش وزن، تب، لرز، حساس شدن بدن نسبت به عفونت ها، کاهش اشتها...
همه ی اینها رو توی داستان بهش اشاره کردم، نه؟!
درواقع هر حالتی از سوآن که من توی داستان پررنگش کردم یه جوری به بیماری اش ربط داشته

خوشحالم که دوستش داشتی :-)

اسم سوآن رو که خیلی قبلتر از دیدن فوندانت انتخاب کرده بودم... و قبل از دیدن فوندانت هم بهش دل چرکین شده بودم اما اسم مناسبی ندیدم که باهاش عوض کنم
اما توی فوندانت از تلفظ چینی اسم هی هوان ( که ژی هوان می گفتن ) خیلی خوشم اومد. اسم نزدیکی که به این پیدا کردم همون سو هوان بود که البته خیلی هم شبیه نیست! ولی باز من ازش خوشم اومد... جالب اینجاست که یه نفر به اسم کیم سو هوان هست که اتفاقا خواننده هم هست... نابیناست... و خیلی هم مشهور نیست
arti
شنبه 9 شهریور 1392 09:14 ب.ظ
ســـــــــــــــــــــــــــلام !
من بالاخره موفق به خوندن داستانت شدم !!
سه شب تمام تا صبح طول کشید که همشو بخونم !!!
اولش از اینکه زیاده ترسیدم ولی بعد فک کردم چیزی که تو نوشته باشی ارزش خوندن داره ...
داستان قشنگیه . خیلی آروم جلو می ره . و جوریه که خیلی ساده می شه بقیشو حدس زد ! و لی شیرینه اینکه بدونی بعدش چی میشه و بازم بخونیش !
اصلا این یکی خوبیای کتاب خوندنه به نظرم . یادمه وقتی دارن شان میخوندیم آبجیم تو کتاب 8 کل حوادث کتاب 11 رو پیش بینی کرد .نمی دونی چقد خوشحال بود وقتی همش درست از آب درومد!
ممنون که منم یه جایی تو قصه ات دارم ! منظورم مین جیه !! خیلی دوستش دارم !
همیشه وقتی به این فک می کردم که اگه بخوام یه نسبت فامیلی با جونگ مین داشته باشم چی خوبه .می دیدم زنش زیادی نزدیکه .مامانش نمی تونم باشم .هیچ حس برادری هم نسبت بهش ندارم ! و دیدم تو خونشون بیشتر از همه به بچه های برادرش حسودیم میشه ! ولی فک کنم دختر دادشش از من کوچیک تره و یه داداش کوچولو هم داره .
دلم میخواست تو کره ای اسمم یون جی باشه و خیلی جالبه که مین جی به شدت بهش نزدیکه .
قضیه ی این افسانه چیه؟ یه قصه دیگه از خودته؟ می خوامش !
راستی داستان نیمه کاره ی من چی شد خوندیش؟
خیلی وقته بهت دادمش .

پاسخ diena nasirpour : سلام!

مرسی که وقت گذاشتی...
خسته هم نباشی

مرسی :-)
نمی خواستم خیلی پیچیده اش بکنم که بعدا خودم توی درکش بمونم... یه داستان ساده مثل زندگی ساده ی خودمون مد نظرم بود... خوشحالم که به این نزدیک شده
:-)
مگه داداش دختر هم داره؟!
تا اونجایی که می دونم داداشش فقط یه پسر داره... توی یه عکس خانوادگی هم که انداخته بودن فقط یه پسر بچه بود

افسانه یه داستان دیگه از منه که نیمه کار موند....
الان ورژن ویرایش شده اش روی وب هست... ارواح درون

وای وای وای :-((
من دارم آلزایمر می گیرم :-((
به کل فراموشم شده بود... ببخشید :-((
مارال
جمعه 8 شهریور 1392 04:25 ب.ظ
احساس میکنم مقدمه ام تقریبا یه 200 صفحه ای بشه!!!!
اما هنوز دارم سیر تکاملی داستان رو مینویسم! خودش مث نوشتن داستانه! اما تمام راز هاش همون اول معلومه! فقط باید تو داستان بچپونمشون!
این همه بدنه ی داستان رو نوشتم تازه رسیدم به جایی که داستانمو ازش شرو کردم! یکککککککک عالمه هم اسمای عجق وجق ساختم! اما سعی کردم کاملا با هم فرق کنن تا ملت قاط نزنن! (البته 99%شون معنا دارن!)
هنوز وارد ریزه کاریاش نشدم!! چقد کارت سخته حاجی! تازه فهمیدم چی میکشی! هر چقد خواستی واسه نوشتن طول بده... شخصا قول میدم به هیچ وجه بهت گیر ندم که زود زود بذاری!!!!!!
پاسخ diena nasirpour : :-))
سعی کن خیلی طولانی نشه که خواننده هات خسته بشن
بله بله...
خوبه....
ریزه کاری ها رو الان بهشون نمی خواد دقت بکنی... موقع نوشتن واردشون بشو... فقط سیر کلی ات رو از اول داشته باش
الان درکم می کنی پس؟! خدا رو شکر... :-)
pari jong
جمعه 8 شهریور 1392 04:03 ب.ظ
یه چیزی یادم رفت بپرسم.
کلمات جادویی سوان الهام گرفته از نامه های نداست نه؟
میشه یه اهنگ که کلمات جادویی سوانو توصیف کنه بهم معرفی کنی؟
مثلا اهنگی که ریتمش با ریتمی که توی ذهن توئه هم خونی داشته باشه یا اهنگی که وقتی میشنویش تورو یاده کلمات جادویی سوان بندازه.
پاسخ diena nasirpour : نظر خودتون چیه؟ هست یا نه؟
آهنگ خاصی مد نظرم نیست براش....
ولی احساسی که ریتمش باید انتقال بده یه چیزیه تو مایه های my everyday is Christmas جونگ مین.... یه علاقه ی شادمانانه و شیرین
pari jong
جمعه 8 شهریور 1392 03:54 ب.ظ
عالی بود.
این قسمت اصلا حرص نخوردم،از خنده غش نکردم و کلا قسمت ارومو باحالی بود!
مرسی که فکر اعصاب و روان منو کردی!
دینا من نظر خاصی ندارم دیگه فقط خیلی قسمت اروم و بی هیاهویی بود،دوسش داشتم.
منتظر قسمت بعدی هستم.
مرسیییییییی.
راستی تا یادم نرفته،دندونت خوبه؟درد نداره؟
ایندفه ته دیگ و سالاد نخوردی؟
پاسخ diena nasirpour : مرسی

آره خیلی آروم بود.... من بی حال بودم یه ذره موقع نوشتنش

خوشحالم که دوسش داشتی

ایشالا به زودی:-)

الان بهتره....
نه بابا.... چشم خوردم کلی اذیتم کرد این بار
مارال
جمعه 8 شهریور 1392 12:00 ب.ظ
خب! شرو کردم به عمل کردن به توصیه ی شما استاد جان!
منبع جادو درست شد!
حالا رسیدیم به قسمت داستان! یه ذره از خصوصیات ناصرالدین شاه رو دزدیدم!!! به نظرت تنش تو گور میلرزه؟؟؟
داستانم شده تلفیقی از مرلین و پاتر و اراگون! شایدم یکم ابهورسن!!! میخوام از هر چیزی که خوندم و دیدم ایده بگیرم... احتمالا شامل افسانه هم بشه!!! اما نگران نباش! کاملا نامحسوس ایده میگیرم! اما نوشتن خیلی سخته... میترسم وسطش جا بزنم!!!
پاسخ diena nasirpour : مرسی :-)
خدا رو شکر
نه نگران نباش... لرزید هم مهم نیست...! کککک
برای شروع اشکالی نداره ایده گرفتن.... اما سعی کن هرچی که پیش می ری کمتر و کمتر بکنی این ایده گرفتن رو

نترس... شروع کن... هرچی که پیش بری بیشتر و بیشتر راه می افتی ؛-)

موفق باشی عزیزم:-*
رنت
جمعه 8 شهریور 1392 01:51 ق.ظ
ایول قسمت جدید
هییییییییییییییییی خوبه بابای ندا هم پایه است ندا به سوان کمک کنه خوشم اومد فقط این داداشش زیادی پرته
مرسی عزیزم عالی بود
پاسخ diena nasirpour : آره بابا.... بابای ندا مهربونه ؛-)
داداشش کلا شوته

مرسی از تو :-)
sima
جمعه 8 شهریور 1392 12:15 ق.ظ
باباش خیلی ادم جالبیه...خوشم میاد ادم وقت شناسیه...ممنون خیلی عالی بود...سوانه این قسمت کم بووووداااا
پاسخ diena nasirpour : آره خیلی وقت شناسه باباش کککک

مرسی از تو

کککک ایشالا قسمت بعدی سوآنش زیاده :-))
مارال
پنجشنبه 7 شهریور 1392 10:23 ب.ظ
خوشحالم که بلاخره یه چیزی واسه فک کردن بهش قبل خواب پیدا کردم!!!!
پاسخ diena nasirpour : :-))

تبریک می گم :-)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30