تبلیغات
My World - تنها یک روز.../ فصل نهم / قسمت چهارم (2)

My World

Always Live With a Thankful Heart

 

تنها یک روز.../ فصل نهم / قسمت چهارم (2)

 

نوع مطلب :Only One Day... ،

نوشته شده توسط:diena nasirpour

ادامه بدید!
*****


مین جی اجازه ی ورودش را صادر کرد. در را باز کرد و گفت:« سلام! » ندا در جوابش لبخند زد و گفت:

- سلام سوآن! حالت چطوره!

- خوبم استاد!

سوان نمی توانست لبخندی را که ندا در جواب به این جمله اش زده بود درک کند. آن غم بود یا نگرانی یا دلسوزی؟ با بی خیالی گفت:« امروز که دیگه دیر نکردم.... مگه نه استاد؟! می شه امروز با من شروع کنی کار رو؟! » جوابی که ندا داد کاملا مطابق با تصورش بود و خوشحالش کرد:

- نه! باز هم دیرتر از مین جی اومدی!

زیر لب غر زد:« خودت هم خوب می دونی که من هیچ وقت نمی تونم زودتر از مین جی بیام! » خودش را روی صندلی اش انداخت و مشغول تماشای آنها شد. مین جی مثل همیشه شاد به نظر می رسید؛ مانند هر دختر بچه ی همسن و سالش که با افرادی که دوستشان دارد وقت می گذراند. ولی ندا ظاهرا خسته بود. کاملا مشخص بود. چشمهایش کمی به سرخی می زدند. به نظر سوآن کمی هم لاغر شده بود. زیر چشم هایش هم سیاه بودند. مثل کسی که چند روزی خوب نخوابیده باشد. سوآن نمی دانست چه چیزی نا این حد باعث نگرانی او شده است. اینکه بخواهد فکر کند همه ی اینها به خاطر اوست کمی زیاده روی به نظر می رسید. اما او همیشه اعتماد به نفس بالایی داشت....!  

با برخاستن ندا او هم راست تر سر جایش نشست و گفت:« تموم شد؟! » ندا به او اشاره کرد تا بلند شود و گفت:

- فعال شدی کیم سوآن! طرحت رو قبل کلاس زدی؟

- من هنرجوی خوب و کوشایی ام استاد!

- یه هنرجوی خوب و کوشا که هروقت حوصله ی کلاس رو نداره به جاش می ره هوا خوری! واقعا چنین هنرجویی هیچ جای دنیا نیست!

- خوب استادم هم با من اومد! وقتی که حتی خود استاد هم از چنین وقت گذرونی هایی استقبال می کنه چه انتظاری از شاگرد می شه داشت؟

ندا از گوشه ی چشم نگاهی به او انداخت و گفت:« ولی می دونی چیه؟ این فعالیتت به درد خودت می خوره! طرحت اشتباهه آقای محترم! پاکش کن از اول بکشش....! » مین جی از پشت بومش نگاهی به آنها انداخت و با شیطنت گفت:« نچ نچ! هنوز بلد نیستی طراحی کنی عمو؟! »  سوآن با تعجب گفت:« امکان نداره! من کلی دقت کردم! » ندا مدل را جلوی او گرفت و گفت:

- این چه جور دقتیه؛ ها؟! اینجا رو ببین... و اینجا و اینجا! حتی یه ذره هم شبیه در نیومده! پاکش کن و غر غر نکن!

بعد از این جمله از سوآن فاصله گرفت و به سمت کیفش رفت. تخته شاسی اش را برداشت و مشغول کامل کردن طرح نیمه کاره اش شد. چند دقیقه ای هر سه نفرشان در سکوت کار کردند. سوآن همان طور که طرحش را اصلاح می کرد ندا را زیر نظر گرفته بود که هر چند ثانیه یکبار آه می کشید. شاید ناراحت بود؟ شاید مشکلی داشت؟

با همین افکار اصلاح طرحش را به پایان برد و رو به ندا گفت:« کارم تموم شد! » ندا بدون آنکه تخته اش را کنار بگذارد به سمت او آمد. نگاهی به طرح روی بوم انداخت و گفت:« اووم.... خوبه. بهتر شد. رنگ آسمونش رو درست کن! » سوآن بی توجه به او پرسید:

- این کیه؟

داشت به طراحی ندا اشاره می کرد. ندا نگاه کوتاهی به نقاشی اش انداخت و لبخند محوی زد. با لحنی آرام و شمرده پاسخ داد:« باران! » سوان همان طور که رنگهایش را با هم ترکیب می کرداخم کرد:

- با... ران؟! باران؟! این چیه؟! اسمشه؟!

ندا خندید:

- آره اسمشه! 

- چقدر اسمای فارسی عجیب و غریبن!

- نه به اندازه ی اسمای کره ای!... سفیدش رو بیشتر کن!

- حالا این خانوم باران کیه؟!

- دختر خاله ام!

- چرا داری نقاشی اش رو می کشی؟!

ندا با خنده جواب داد:« این فضولی ها به تو نیومده! کارت رو بکن! به اون رنگت یه ذره هم سبز بزن! » 

- من هنوز هم نمی فهمم چرا توی رنگ آسمون سبز می زنیم؟! مگه آسمون آبی نیست؟!

- نه! آسمون شاعرا سبزه!

- پس با این حسابی که تو می گی آسمون هرکسی باید یه رنگی باشه!

- مگه نیست؟! آسمون ما.... سرنوشتمون مگه شبیه همه؟! مگه ما همه مثل هم به آسمونمون نگاه می کنیم؟! نه! پس چرا باید رنگش برامون یکی باشه؟!... مین جی اسمون تو چه رنگیه؟!

مین جی اندکی به فکر فرو رفت و پاسخ داد:« زرد و صورتی... » ندا لبخند مهربانی زد و گفت:«همه چیز این دختر مثبت و روشنه.... تو این طور فکر نمی کنی سوآن؟! » سوان سرش را تکان داد و پرسید:

- آسمون خودت چه رنگیه؟!

- بذار فکر کنم.... خــــب.... شاید... سفید! آره سفید و یه کم آبی روشن! مال تو چی؟!

سوآن پیش از جواب دادن مدتی طولانی مکث کرد. همان طور که قلمش را با حرکت دواری که ندا گفته بود برای رنگ کردن آسمان نیاز است حرکت می داد به فکر فرو رفت. آسمان او چه رنگی بود؟! سرنوشتش چه رنگی بود؟! با صدای گرفته ای پاسخ داد:

- خاکستری! خاکستری تیره ی تیره....

مین جی با ناراحتی گفت:« چرا خاکستری عمو؟! اسمون تو باید روشن باشه! » سوآن به زور لبخندی به روی او زد و چیزی نگفت. ندا به او خیره شد و اهسته گفت:« آسمون من یه مدت سیاه سیاه بود. » سوان از گوشه ی چشم نگاهی به او انداخت که لبخندش حالا کمی شادتر شده بود: « ولی یه نفر بهم کمک کرد تا دوباره سفیدش کنم! » نیشخند شیطنت آمیزی روی لبهای سوان نقش بست:

- کی؟! اوپایی که دوسش داری؟!

ندا نگاه کوتاهی به او انداخت و ارام خندید:« نه! یه قوی سیاه لجباز و کوچولو بود! » سوان بی اختیار قهقهه زد. کمی که خندید گفت:« ولی من فکر می کنم که اون سفید بود! یه شاهزاده ی قوی خوش قیافه! » 

- نه! یه جوجه ی قوی سیاه و زشت بود! اما می دونی؟! لبخند درخشانی داشت!

سوآن سعی کرد یکی از زیبا ترین لبخند هایش را به او بزند:

- یکی مثل این؟!

- نه! یکی از اونهایی که هر سی و دوتا دندونش رو به نمایش می ذاشت!

سوان دوباره با صدای بلند خندید. چند ثانیه ای همان  طور قهقهه زد اما در یک لحظه خنده اش ناپدید شد و حالتی از ناامیدی و غم روی صورتش نشست. ندا چند ثانیه با دقت به او نگاه کرد و بعد گویی که اتفاقی نیفتاده باشد ادامه داد:« یادش به خیر... چه جوجه قوی بانمکی بود! » سوآن به او خیره شد:

- دیگه نیست؟

ندا با مهربانی همیشگی اش لبخند زد:« اگر بخواد می تونه باشه! » مین جی که چند دقیقه ای بود از این مکالمات گیج شده بود پرسید:« دارید راجع به چی حرف می زنید؟! جوجه ی قوی سیاه چیه؟! استاد اون چطوری به شما کمک کرده؟! اصلا مگه جوجه ها می تونن لبخند بزنن؟ پرنده ها هم سی و دو تا دندون دارن؟ » سوآن و ندا با رگبار ناگهانی سوالات او به خنده افتادند. مین جی اعتراض کرد:

- چرا می خندید؟ خوب سوال پرسیدم!

سوآن خنده اش را جمع کرد و گفت:« آخه اون قو یه قوی استثنائی بود... یه موجود جادویی! روزا به شکل قو بود و شب به شکل آدم در می یومد! »

یک ساعت آینده به شوخی کردن سوآن با مین جی گذشت. عمو سر به سر برادرزاده ی کوچکش می گذشت و با صدای بلند می خندید. به جای های روزهایی که می توانست و نخندیده بود و به جای همه ی روزهایی که می خواست اما نمی توانست این کار را بکند. تمام این مدت ندا مشغول کار خودش بود و طراحی اش را کامل می کرد. هر چند دقیقه یکبار سرش را بلند می کرد و به حرفهایی که بین مین جی و سوآن رد و بدل می شد می خندید یا از مین جی در مقابل عمویش دفاع می کرد. گاهی هم همان طور که مدادش را به آرامی روی کاغذ حرکت می داد آه می کشید و بعد به گوشه ای خیره می شد و به فکر فرو می رفت. چند بار هم بلند شد تا به هنرجویانش سرکشی کند و بعد از این کار چند قدمی در اتاق راه می رفت. در کل نگران و بی قرار به نظر می رسید؛ آنقدر که حتی مین جی هم متوجه این حالت او شد و پرسید:

- استاد! حالتون خوبه؟!

ندا سرش را بلند کرد و رو به او لبخند زد. گفت:« چیزی نیست مین جی! یه کم نگرام... فقط همین! » سر سوآن با این حرف او بالا پرید. نگاهی آشفته به صورت ندا که دوباره مشغول کار خودش شده بود انداخت. او هم متوجه ناآرامی ندا شده بود، اما این حرفها باعث ترسش می شدند؛ ترس از اینکه ندا می خواهد دلسوزی و نارحتی کند، چیزی که او به هیچ وجه نمی خواست. 

مین جی دوباره پرسید:

- خوب چرا نگرانید استاد؟ برای کی نگرانید؟!

هیچ کس متوجه نگاه سریع و پر از تشویش سوآن به ندا نشد. ندا آه کشید و جواب داد:

- نگران همین دخترخاله ای که دارم نقاشی اش رو می کشم!

این جواب ندا مانند آبی به روی ترس های سوآن بود. او نفس عمیقی کشید و پرسید:« چرا نگرانشی؟! » ندا نگاهی به او انداخت و لبخند بی دلیلی تنها برای یک لحظه روی لبهایش درخشید:

- اون جدیدا خیلی افسرده شده... این نگرانم می کنه.

مین جی با دلسوزی پرسید :

- چرا؟!

این بار لبخند ندا کمی بیشتر از یک لحظه طول کشید:

- پارسال یه مشکل بزرگ براش پیش اومده بود... و هنوز هم به خاطر اون مشکلش ناراحته و غصه می خوره...

مین جی لب برچید:

- مشکلش چی بود؟!

ندا به طرف او رفت:

- مامانش مریض شده بود...  بلند شو ببینم چی کار کردی دختر شیطون!

مین جی جایش را با ندا عوض کرد و گفت:« آخی.... مامانش هنوز خوب نشده استاد؟! به خاطر این ناراحته؟ » ندا همان طور که نقاشی او را بررسی می کرد پاسخ داد:« نه... اون خوب شده! » 

- پس چرا دختر خاله اتون هنوز ناراحته؟!

صدای سوآن مانع از پاسخ دادن ندا شد:« ایش! چرا اینقدر سوال می پرسی مین جی؟! خسته کردی استاد رو! » ندا آرام گفت:« خسته نشدم... » مین جی نگاه پیروزمندانه ای به عمویش انداخت و منتظر جواب به ندا چشم دوخت. ندا اندکی بین قلم های مین جی گشت تا یک قلم مناسب پیدا کند. سپس ادامه داد:

- آخه مریضی مامانش خیلی سخت بود.... به خاطر همین هم اون خیلی سختی کشید و ناراحت شد و هنوز هم نتونسته مثل قبلش بشه.

- مریضی مامانش اینقدر بد بود؟

ندا سرش را متفکرانه تکان داد و بحث را عوض کرد:

- اینجا رو ببین مین جی.... ببین من چطور می زنم. تو هم همین کار رو بکن...

در چند دقیقه ای که این بحث در جریان بود سوآن دست از کار کشیده بود و با اخم کمرنگی به ندا نگاه می کرد. با این حرفها قسمت منفی باف ذهنش به کار افتاده بود اورا ریشخند می کرد که اجازه داده بود این دختر با اینکه همه چیز را درباره ی او می داند باز هم آنجا بماند. این فکر آزارش می داد که برخورد ندا همانی نباشد که انتظارش را داشته. بی اختیار پرسید:

- بیماری خاله ات چی بود ندا؟

لحنش کمی عصبی بود و صدایش به طرز نا محسوسی می لرزید. ندا بی آنکه حتی به او نگاه کند جواب داد:« لوسمی.... سرطان خون! » همزمان با پاسخ ندا سوآن احساس کرد که برای یک لحظه دنیا پیش روی چشمانش تیره و تار شد. حسی شبیه خشم در قلبش رشد می کرد و نمی گذاشت درست فکر کند. آن حس می گفت ندا دارد دروغ می گوید، ترحم می کند. با این افکار دستانش را مشت کرد.چطور امکان داشت که اشتباه کرده باشد؟

همچنان که او درگیر این احساسات بود ندا به سمتش آمد و گفت:« بلند شو ببینم چه کردی سوآن! » سوآن بی آنکه نگاهی به او بیاندازد از جایش بلند شد. ندا جای او را گرفت و مشغول کار روی تابلو شد. سوآن که همچنان دستانش را مشت کرده بود صندلی خالی دیگر را نزدیک کشید و در فاصله ی کمی از ندا نشست. با صدای آرامی که به گوش مین جی نمی رسید زمزمه کرد:

- راه خوبی رو انتخاب نکردی خانم نام ندا!

ندا بهت زده به سمت او برگشت:

- منظورت چیه سوآن؟ 

- من از این کار ها بدم می یاد ندا... از اینکه اینقدر واضح بخوای برام دل بسوزونی و بگی هم که برام دل می سوزونی! از این بدم می یاد که داری دروغ می گی تا من نفهمم منظورت از اون حرفا منم! می فهمی؟! بدم می یاد!

ندا به چشمهای او خیره شد و پرسید: « یعنی داری فکر می کنی که من دارم اینا رو دروغ می گم؟! » پاسخ سوآن تنها پوزخند و نگاهی لبریز از خشم بود. ندا باصدا و لحنی پر از آرامش گفت:« ولی من دروغ نمی گم! » سوآن نفسش را با صدا از بین دندان هایش بیرون داد.

- چه تو باور بکنی و چه باور نکنی خاله ی من همین مریضی رو داشت... 

حالت پر از اطمینان چشمانش کم کم باعث شد مشت های گره شده ی سوآن باز شوند. ندا دوباره مشغول کار شد و گفت:« ببین این رنگ رو چطور درست می کنم سوآن... » سوآن زیرلب گفت:« ببخشید... » ندا آرام خندید:

- از قوی سیاه کوچولو چیزی به جز این انتظار نداشتم.... حالا حواست رو بده به کار!


How much does it cost to lengthen your legs?
یکشنبه 5 شهریور 1396 06:35 ق.ظ
Magnificent beat ! I wish to apprentice while you
amend your website, how can i subscribe for a blog website?
The account helped me a acceptable deal. I had been tiny bit acquainted of this your broadcast provided bright clear idea
What causes painful Achilles tendon?
دوشنبه 16 مرداد 1396 09:05 ب.ظ
Truly when someone doesn't know after that its up to other users that they
will assist, so here it occurs.
tawandaphuma.weebly.com
شنبه 17 تیر 1396 01:34 ب.ظ
I visited various websites but the audio feature for audio songs present at this website is really excellent.
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 06:25 ب.ظ
Great article.
manicure
دوشنبه 14 فروردین 1396 07:54 ق.ظ
Superb blog! Do you have any recommendations for aspiring writers?

I'm hoping to start my own website soon but I'm a little lost on everything.
Would you propose starting with a free platform like Wordpress or go for a paid option?
There are so many choices out there that I'm totally confused
.. Any suggestions? Thanks!
pari jong
چهارشنبه 27 شهریور 1392 07:02 ب.ظ
سلام!!!
ببخشید ک اینهمه دیر کردم و نظر ندادم!
ببخش که نظر بلند نمیدم و فقط میتونم بگم مثل همیشه عالی بود و منتظر قسمت بعدی هستم.
خبری از زینب داری؟داستانشو که ادامه نمیده،خبریم ک ازش ندارم،حالش خوبه؟!!!
توام که مثل زینب شدی،داستانتو زودتر بذار لطفا!
تو قسمت بعدی جبران میکنم و نظر درست حسابی میدم!
مرسی
پاسخ diena nasirpour : سلام :-)

اکشال نداره عزیزم:-*

والا تا جایی که من خبر دارم خوبه حالش... فقط سرش یه کمی شلوغه

یه ذره دهنم خسته شده بود باید استراحت کنم.... ببخشید

مرسی از تو:-*
nazanin87
سه شنبه 26 شهریور 1392 08:42 ق.ظ
بازم سلام یادم رفت ببخشید در ضمن این قسمت عالی بود ولی یک سوال : یعنی خاله ی ندا لوسمی نداره ؟؟ ندا داره دروغ میگه ؟؟ سوان کی از خر شیطون میاد پایین ؟؟ دیگه اعصاب ندارمااااا تا 2 قسمت اینده فرصت داری سوانو بفرستی بیمارستان تحت درمان قرار بگیره و با ندا هم بادا بادا مبارک بادا بشه
پاسخ diena nasirpour : سلام

مرسی


داشته و خوب شده... گفت که ندا

به زودی می یارمش پایین :-)

دو قسمت؟
سرعت تو خیلی بالاست کککک
nazanin87
سه شنبه 26 شهریور 1392 08:39 ق.ظ
دینایی عزیزم ادامه ی داستانت کو ؟؟؟؟ هی میام میبینم نیست دلم میخواد مانتیورو با دیوار یکی کنم پس زودتر بزار تا من خسارت ندادم
پاسخ diena nasirpour : ببخشید...

مغزم فعلا در حالت استندبای ه :-(
مارال
شنبه 23 شهریور 1392 12:04 ب.ظ
قااااااااااااار!!!!!!
من به زنم آزادی میدم!!! من ازون خشکه ها نیستم که نذارم زنم بره مسافرت...
زززززززززززززززززن! کوجایی؟ دل آقاتون واست تنگیده
حال دخترای گلم چطوره؟ جیگرای بابا!!!! سوان نوه ی گلم چه میکنه؟؟؟ حال مامان جونش خوبه؟ حال ندا خانوم؟؟؟ همه خوبن ایشالا؟؟
پاسخ diena nasirpour : قاااااااااار!

واقعا داشتن چنین بابای روشن فکری باعث شادیه!!!! کککک

همه خوبیم :-)
سولی کیوجونگی
شنبه 23 شهریور 1392 11:05 ق.ظ
سلام اونی جون
فن کلاپ رسمی دابل اس ساخته شد..بدو بیا...
نویسنده هم میگیریم
نظر یادت نره
پاسخ diena nasirpour : سلام عزیز

چشم حتما سر می زنم :-)
bahar
جمعه 22 شهریور 1392 08:41 ب.ظ
سلام ببخشید کسی میدونه چرا انجمن ss501بستس
ممنون
پاسخ diena nasirpour : سلام

فهمیدی به من هم بگو :-((
Aramdokht Bara!
پنجشنبه 21 شهریور 1392 10:07 ب.ظ
سلام عزیزم....
بره اومده سر بزنه!!

میدونم تازگیا یکی در میون نظر دادم ولی خودت به بزرگی خودت ببخش عزیزم....
خوب داستانت تا اینجا عالی بود.... خیلی هم منتظر ادامه شم!

امیدوارم تو دانشگاه هم موفق باشی و پله های ترقی رو توان 2 بالا بری!
خوب دیگه.... برم من!
داستانت رو زود زود بزار!
نکنه تا من دعا نکنم فصل امتخانات زودتر برسه شما داستان رو نمیزاری؟!

پاسخ diena nasirpour : سلام بره ی خوشگلمون... خوش اومدی

راحت باش عزیزدلم....:-*
یه ذره استراحت کنم می ذارم....

آی گفتی.... فصل امتحانات جون می ده برای داستان نویسی
ولی من این ترم باید درس بخونم!!!!!
arti
پنجشنبه 21 شهریور 1392 09:00 ب.ظ
هانی جون دلم میخواست شمارتو داشته باشم .که اگه گاهی ازت مشورت خواستم بهت زنگ بزنم یا پیام بدم.
قول میدم زیاد مزاحمت نباشم
اگه دوست داشتی شمارتو برام پیام خصوصی بذار تا منم شمارمو بهت بدم
اگه هم دوست نداری اشکالی نداره ناراحت نمی شم !
پاسخ diena nasirpour : :-)
arti
پنجشنبه 21 شهریور 1392 08:55 ب.ظ
پس یعنی کتابای بعدی بهتر از کتاب یکه...
اگه گیر آوردم حتما میخونمشون
الکس رایدر یه مجموعه نه جلدی راجع به پسریه که 14 سالشه ولی واسه دولت انگلیس جاسوسی می کنه داستان خیلی شلوغیه اصلیتش فانتزی و تخلی نیست بیشتر علمی و اکشنه ولی هست جاهایی هست که فانتزی بشه .خیلی حوادث قشنگی داره ولی همونطور که گفتی الکس هم توی سیر داستان تغییری نمی کنه و بزرگ نمیشه ...
اگه وقت داشتی حتما پیدا کن و بخونش
خیلی قشنگه
راجع به رومئو!
من مطمئنم چیزی هست که فن ها هنوز موفق به کشفش نشدن یا خود ژاپنی ها فهمیدن ما خبر نداریم
ولی من فکر میکردم جونگ مین خودش تیکه هایی از آهنگا رو نوشته باشه.
یعنی هیچی رو خودش ننوشته؟؟ ای بابا ...
راستی اونی اپـــــــــم
پاسخ diena nasirpour : به نظر من کتاباش سیر صعودی دارن و واقعا خوندنشون لذت بخشه

اگر تونستم و وقت پیدا کردم می خونمش.....

ولی داستان های پندارگن هر کدومشون کلی موضوع برای فکر کردن به آدم می دن... واقعا قشنگه کتابش

فن های ژاپنی ظاهرا خیلی چیزها رو می دونن ولی بین خودشون نگه می دارن خسیس ها!
نه.... یعنی حداقل اونقدر همکاری نکرده که بخوان اسمش رو به عنوان یکی از ترانه سرا ها بنویسن.... توی ویکیپدیا ببینی آلبوم های رومئو رو نوشته اسم ترانه سرا ها رو
برای من جالبه که هیچ کدومشون ( یعنی اونایی که بیشتر شعر ها رو نوشتن ) آدم های معروفی نیستن!.... یعنی هیچ سابقه ی روشنی ازشون نیست!
arti
پنجشنبه 21 شهریور 1392 07:38 ب.ظ
راستی هانی جون یه چیزی رو کشف کردم...
اهل انیمه دیدن هستی؟
تازگیا یه انیمه دیدم به اسم kuroshitsuji شخصیت اصلیش یه خدمتکاره به اسم سپاستین .این یارو شیطانه تیپشم خیلی شبیه رومئو ئه یکی دوبار هم تو فیلم شخصیت های دیگه رومئو صداش میکنن.
گفتم از اونجایی که جونگ مین انیمه زیاد می بینه شاید رومئو شخصیت اصلی یه داستان یا انیمه باشه یعنی جونگ مین خودش رومئو رو خلق نکرده باشه ...
پاسخ diena nasirpour : نه خیلی انیمه نمی بینم

مسلما رومئو ساخته و پرداخته ی جونگ مین نیست! چون اگر بود حداقل یکی از آهنگ های اون رو خودش می نوشت ( ژاپنی اش هم کامله و مشکلی نداره برای این کار.... استعدادش رو هم که داره ) ولی من نگاه کردم و خود جونگ مین توی نوشتن هیچ کدوم این آهنگ ها دخالت نداشت.... هیچ کدومشون! طبق اون مصاحبه ای هم که گذاشتی به نظر می رسه توی طراحی تیپ و لباسش هم دخالتی نمی کنه و هر چی بهش بدن می پوشه....
جونگ مین فقط یه بازیگره که اون نقش رو برای این آدم ها بازی کرده!

ولی حالا اینکه اون کسی که رومئو رو طراحی کرده از کجا الگو گرفتتش خدا می دونه!
البته بعید می دونم که منبعش یه انیمه یا چیزی شبیه این بوده باشه....
چون اگر بود فن ها تا به حال کشف کرده بودن!
می دونی که ما طرفدار های جونگ مین به لطف تست های بیست گزینه ای و سوال های هوش جونگ مین ادم های باهوشی هستیم همه امون =))
arti
پنجشنبه 21 شهریور 1392 07:34 ب.ظ
نگفتی خودت پندراگون و تا چند تا خوندی؟
باقیش جالبه که بخونم؟
آخه می دونی زیاد از کتاب 1 خوشم نیومد یکم احساس می کردم ناشیانه نوشتنش داسستانش سازمان بندی نداشت و اینکه همه چی درست شد فقط شانسی بود. می تونست هر لحظه یه اتفاقی بیوفته که همه چی خراب بشه.
بابی هم زیاد باهوش نیست من بچه های باهوشو بیشتر دوست دارم
مثل دارن شان ،الکس رایدر ،آرتمیس فاول یا اگه دلتورا رو خوندی لیف و جاسمین
ولی این بابی خیلی شوته به نسبت بقیه!!!
پاسخ diena nasirpour : من پندراگن رو تا جلد 6 اش که چاپ شده خوندم

اگر هم پست های قبلی ام رو دیده باشی اون پست های اول در موردش یه پست گذاشتم ؛-)

به نظر من کتاب خیلی خوبی بود!
من واقعا از خوندنش لذت بردم....
اتفاقا اینش برام جذاب بود که بابی یه بچه ی معمولیه.... در طول داستان و با اتفاقاتی که براش می افته رشد می کنه و باهوش تر و قوی تر می شه.... توی کتاب یک خیلی بچه است و ترسیده به خاطر این اتفاقات... کم کم خودش رو جمع می کنه و قوی تر و بهتر می شه تا لایق مسئولیتی که به عهده اش گذاشتن بشه
از بین اینهایی هم که گفتی فقط الکس رایدر رو نخوندم....

می دونی؟! یکی مثل لیف و جاسمین با اتفاقاتی که براشون افتاد پخته تر نشدن.... توی هر کدوم از سه تا مجموعه ی دلتورا یه جور بودن.... دارن هم به نظر من خیلی رشد نکرد.... تقریبا تا آخرش همون بچه ی بی کله ای بود که از اول داستان بود! ( البته چون من این کتاب ها رو قبلا خوندم شاید اشتباه یادم باشه ) فقط آرتی یه ذره رشد کرد.... آدم بهتری شد.... ولی قلم نویسنده افت کرد با کتاب هاش متاسفانه

ولی بابی هم خودش رشد می کنه و هم قلم نویسنده اش!
البته این نظر منه
arti
چهارشنبه 20 شهریور 1392 08:45 ب.ظ
دست هورا !!!
جیــــــــــــــــــــــــغ !!
مامان بزرگ !! شیرینی بده نوه تم مهندس شد.
مواد شیراز !
هوررررررررررررررررا !!
بالاخره باهم همرشته شدیم !!!
ولی حیف فیزیک از دستم پرییییید
بیخی مواد و عشقه!!
الان مامان من نگران سوختن و منفجر شدنمه!!
پاسخ diena nasirpour : جـیــــــــــــــــغ!

تبریک می گم عزیزم!

دیگه الان وقت حسرت خوردن بابت این چیزا نیست؛-)
واقعا تبریک می گم عزیزم :-*

کککک
به مامانت بگو خطر سوختگی نداره این رشته... به شرط اینکه توی کارگاه ریخته گری و جوش مراقب خودت باشی ؛-) ککک
hila
چهارشنبه 20 شهریور 1392 08:26 ب.ظ
ایشالا!!

اینم صدمیش!!
پاسخ diena nasirpour : :-))
hila
چهارشنبه 20 شهریور 1392 07:38 ب.ظ
بابا اییییییییییییوووووووووووول!!!!
من بهت افتخار می کنم خواهر گلم!!
پاسخ diena nasirpour : مرسی :-)

ایشالا تو هم بهترین نتیجه ی ممکن رو می گیری عشقم:-*
hila
چهارشنبه 20 شهریور 1392 07:16 ب.ظ
می گم ما هم واسه خودمون یه خانواده شدیم ها!!!!!!!!!
ممنون بابایی!
ممنون خواهر گلم!

مسافرت خوش بگذره مامانی!

بابایی زنتو تنها کجا میفرستی؟؟؟ دلت براش تنگ نمیشه؟؟؟؟!!!

دینا! تو رشته ات چی بود؟؟؟ رتبه ات چند شده بود؟؟؟ کدوم دانشگاهی؟؟!!!
پاسخ diena nasirpour : آره یه خانواده ی شلوغ و پر جمعیت!

آره واقعا... بابا تنها کجا می فرستی اش بره؟

رشته ام مهندسی مواد بود
رتبه ی کنکورم شده بود 1245 توی منطقه 1 و 2293 کل ( ریاضی- سال 90 )
دانشگاه هم شریف
مارال
چهارشنبه 20 شهریور 1392 07:07 ب.ظ
مرسی ززززززززززززززززززن جونم!!!
خوش بگذره!!! هوای بچه هارو دارم! شوما خوش باش
پاسخ diena nasirpour : [ سوت می زنیم! ]
مارال
چهارشنبه 20 شهریور 1392 07:06 ب.ظ
دست... دست.... دست...
اون بالاییا همون دستی بود که بر سرت کشیدم گل بابا!!!!
البته به نفعته مث بابات نشی!!!!
پاسخ diena nasirpour : اجازه هست مثل ابجی اش بابایی؟!
maryam..
چهارشنبه 20 شهریور 1392 07:05 ب.ظ
به آقا تبریک میگم!!!!
ایشالا عروسیتون
شیرینیشو کی میدی به ما؟؟؟
آقا اومدم خدمتتون عرض کنم دارم یه چند روزی میرم مسافرت مواظبه خودتو بچه ها باش!!!
همتونو میبوسم!!!
فعلا همگی بااااای!!!!!!!!!!!
پاسخ diena nasirpour : کجا می ری مامان مریم؟!

خوش بگذره :-)
تو هم مراقب خودت باش مامانی
hila
چهارشنبه 20 شهریور 1392 06:57 ب.ظ
نیازمند دعاهای سبزتان هستیم از همین الآن برا کنکور 93!!!!
بابایی یه دستی رو سر منم بکش!!!
پاسخ diena nasirpour : ایشالا عالی می شه نتیجه اش :-*
مارال
چهارشنبه 20 شهریور 1392 06:44 ب.ظ
قربووووووووووون شوما دخترای گلم بشم! جیگرای بابا!!!!
پاسخ diena nasirpour : :-))
hila
چهارشنبه 20 شهریور 1392 06:32 ب.ظ
دلم تنگ شده!!!
هم تو و داستانت و هم زی زی!


بابا مارال جونم تبریک!!!
پاسخ diena nasirpour : ببخشید آبجی :-(

خوب حالا در خدمتم....
برای رفع دلتنگی از خودم! :-))
برای داستان هم ایشالا از امشب سعی می کنم با لحن جدی با این بچه ها حرف بزنم که نوشته بشه!
مارال
چهارشنبه 20 شهریور 1392 05:42 ب.ظ
قااااااااااااااااااار!!!!
برق فردوسی قار قار قارررررررررررررر!!!!!
پدرت مهندس شد!!!
پاسخ diena nasirpour : تبریک می گم عزیزم :-*

موفق باشی!

ایش.... اینجا نمی شه ابراز احساسات کرد

برق دوست می داری پدر جان؟!
hila
چهارشنبه 20 شهریور 1392 12:58 ب.ظ
پاسخ diena nasirpour : چی شده عشقم؟
arti
سه شنبه 19 شهریور 1392 09:46 ب.ظ
احوال دینا خانوم گل !
عرضم به حضورت من یه کشفی کردم!!
اینکه سرعت پست گذاشتنای تو بستگی به مدت غیبت های جونگ مین داره !! هرچی اوپا غیبتش طولانی تر باشه تو همی می ری پیدات نمی شه !!
آیا این نظریه درست است؟!
من تازگی ها کتاب یک پندراگون"تاجر مرگ" رو خوندم میخواستم ازت بپرسم تو تا چندشو خوندی و نمی دونی خانوم اسلامیه تا حالا چند تا رو ترجمه کرده؟

راستی آپــــــــــــــــم!!
پاسخ diena nasirpour : آفرین! :-))
فکر کنم یه ربطی به هم داشته باشه این دوتا قضیه.... ؛-) بالاخره مادر و پسریم دیگه کککک

تاجر مرگ 1اشه؟ تا 6 اش ترجمه و چاپ شده.... هفتش هم ظاهرا ترجمه شده ولی چاپ نشده هنوز :-(

سر می زنم ؛-)
hila
سه شنبه 19 شهریور 1392 10:31 ق.ظ
باشه سوآن جان؛ حق می دم به مامانت!!! گردن من از مو باریک تره!!! تو غصه نخور خاله قربونت بره!!!

دینا جونم!! کجایی خواهر؟؟؟ چه خبرا؟؟!!
دیروز داشتم آپدیت های مکالمه ایت رو می دیدم!!! دلم برا اونا تنگ شده بود! کاش می تونستی از اونا بیشتر بذاری!!!
سوآن و ندا هم که شیرین زبون!! هی دل ما رو ببرن!! هی دل ما رو ببرن!!!
پاسخ diena nasirpour : سوان : مرسی خاله جون :-*

دینا:
همین جام!
چشم... اگر شرایطی پیش اومد سعی می کنم بیشتر از اونا بنویسم ؛-)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30