تبلیغات
My World - *_*

My World

Always Live With a Thankful Heart

 

*_*

 

نوع مطلب :Updates ،

نوشته شده توسط:diena nasirpour

@diena0403 من امروز  یه دوست رو ملاقات کردم

BHW
جمعه 25 فروردین 1396 02:23 ب.ظ
hey there and thank you for your information – I
have definitely picked up something new from right
here. I did however expertise a few technical points using this website,
since I experienced to reload the web site a lot of times previous to I could get
it to load correctly. I had been wondering
if your web host is OK? Not that I am complaining, but slow
loading instances times will sometimes affect your
placement in google and can damage your quality
score if ads and marketing with Adwords. Well I am adding this RSS to my e-mail and can look out for much more of your respective intriguing content.

Ensure that you update this again soon.
manicure
شنبه 19 فروردین 1396 07:06 ب.ظ
Very good article! We will be linking to this particularly great article on our site.
Keep up the good writing.
زینب ، مامان هیونگ جون ، خاله ی جونگمین ، خواهر دینا
پنجشنبه 11 مهر 1392 09:50 ب.ظ
مفهوم عمیق !

مردم از خنده !!

باشه...دارم رو مخش کار می کنم...شوهر خاله مم پایه س ! ک ک ک !

دایناسور !!
پاسخ diena nasirpour : خوب مفهمو عمیقی داره دیگه.... همه که نمی تونن درکش بکنن

خوب پس ایشالا حله

می بینی پسرم چه القاب مناسبی انتخاب می کنه؟!
زینب ، مامان هیونگ جون ، خاله ی جونگمین ، خواهر دینا
پنجشنبه 11 مهر 1392 09:32 ب.ظ
پسرت خله ها !!

ولی اسبم خوبه...فک کن کیو یه همچین توییتی بزنه و عکس خودشو تو باغ وحش با دوتا گوریل بذاره !
پاسخ diena nasirpour : پسر منه دیگه.....!
چه انتظاری ازش داری؟!

وای خدا خیال کن.....

پسرت چی کار باید بکنه با دایناسور؟!
زینب ، مامان هیونگ جون ، خاله ی جونگمین ، خواهر دینا
پنجشنبه 11 مهر 1392 09:31 ب.ظ
چه ایده ی خوبی دادی !

من از همین الان میرم دنبال درست کردن اون گردنبند !!

ایشالا...شایدم زودتر بیایم..دارم رو مخ خاله م کار می کنم که بیا بریم...خوش می گذره...! ک ک ک !

الان آپ می کنم واست می ذارم ! :)
پ.ن : مهشید جان...ایشالا یه دفعه هم تورو می بینیم ! :) درضمن عزیز دل خاله...داری میای اصفهان بیا منم ببین !
پاسخ diena nasirpour : نه خیرم.... خودم باید درست کنم!
پسر من برای پسر تو درست کرده بود من باید برای تو درست کنم!!!!

روز قبلش هی داشتم به مامانم می گفتم من آبنبات می خوام....
می گفت آبنبات می خوای چی کار؟!
گفتم می خوام گردنبند درست کنم....
گفت مگه دیوونه شدی؟! چرا می خوای همچین چیزی درست کنی؟!
گفتم مامان من... شما درک نمی کنید! این یه مفهوم عمیقی درش نهفته است که توضیحش خیلی مشکله....

بیا... بیا.... خاله ی زینب به خدا تهرون خوبه... خوش می گذره

مرسی :-)
مهشید
پنجشنبه 11 مهر 1392 09:15 ب.ظ
دیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفتم خاله رو دیدی؟؟؟؟؟؟؟؟

به به ....
من ک عقده ای شدم....بیام تهران شما.....برم مشهد....فاطی.....برم شیراز سوگل.....برم اصفهان ساحل......وامشب درخاب.....همه رو میبینم....
خوشحالم ....
خاله جون تبریک.....
جای ماهم خالی میکردین.....
خوش گذش دیگ....
پاسخ diena nasirpour :

منم هرجای ایران برم یه نفر هست که بخوام ببینمش
مرسی

جای شما خالی بود....
کوتاه بود؛ ولی خوب بود
زینب ، مامان هیونگ جون ، خاله ی جونگمین ، خواهر دینا
پنجشنبه 11 مهر 1392 09:10 ب.ظ
هی !! عکس سومیه رو آپ کن منم داشته باشم !

خداییش اون دوخط اولت ته خنده بود !! پرو ؟ اسب ؟ پسرت ؟

پاسخ diena nasirpour : اول تو او دوتا رو بده بعد من اون یکی رو بدم....
این عکسه که دست منه همونه که خودم انداختم دیگه.... خوره ی توییت کردنه....

یه اعترافی بکنم؟
می خواستم گردنبند آبنباتی درست کنم یه کم بخندیم..... ولی آبنبات مناسب پیدا نکردم :-((

آره دیگه....
یادت رفته پسرم توییت زده بود تو فرودگاه پرو به سمت مکزیک دوتا دوست رو ملاقات کردم و عکس خودش و دوتا عرسک اسب رو هم گذاشته بود؟
زینب ، مامان هیونگ جون ، خاله ی جونگمین ، خواهر دینا
پنجشنبه 11 مهر 1392 09:08 ب.ظ
بهمن که خاله م میان ایشالا حتما منم میام...
راهم دیگه یاد گرفتم !

میام می چلونمت که دلم دیگه نسوزه !
پاسخ diena nasirpour : بیا.... قدمت رو چشم
زینب ، مامان هیونگ جون ، خاله ی جونگمین ، خواهر دینا
پنجشنبه 11 مهر 1392 08:27 ب.ظ
از خوشحالی داشتم غش می کردم !! فک نمی کردم این آپدیتو نوشته باشی ! خیلی ذووووووووق کردم !

عکس دوتاییمون رو صفحه گوشیمه...هی ذوق می کنم...هی می گم آخه خنگول چرا فقط دوتا عکس ؟

ایش...دلم می خواست قبل رفتن بغلت کنم...از دست خودم ناناحتم !
پاسخ diena nasirpour : منو خودت رو چی فرض کردی؟!
از پسرم و اون عروسک های اسب تو فرودگاه پرو که کمتر نیستیم؛ هستیم؟! والا

سه تاست.... یکی اش تو گوشی منه

منم می خواستم بخلت کنم
زینب ، مامان هیونگ جون ، خاله ی جونگمین ، خواهر دینا
پنجشنبه 11 مهر 1392 07:41 ب.ظ
من غشششش !

جییییییییییییییغ !

می دونی وبلاگتو گم کرده بودم ؟!! هیچ چیز لپ تاپ عوض کردن به اندازه گم کردن آدرسا بد نیس !

عینه توییتای پسرت نوشته بودیاااا !

کی بوده ؟ ک ک ک !
پاسخ diena nasirpour : غش؟
چرا غش؟

ای بابا.... حالا خوبه من سر و مر و گنده بودم.... ازم می پرسیدی
یا از نظراتم توی ووب خودتون یا از نظراتم توی فن کلاب پسرم استفاده می کردی برای بازیابی آدرس

دقیقا می خواستم مثل توییتای پسرم بشه

یه دوست
مهشید
پنجشنبه 11 مهر 1392 06:02 ب.ظ
مامان !!تو؟؟!!!!!!!!!!!
داداش من؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!
داداش سوآنو میگم!!!!!!!!!!!!!

کیو؟؟؟؟؟؟؟/ خاله زینب؟؟؟؟؟؟/ ها؟؟؟؟؟؟؟؟معرفی کن....من بی نهایت منحرفم!!!!!!!!!!!!!
پاسخ diena nasirpour : خوب منم سوآن رو می خوام دیگه....
پسر بدی شده ولی دل من هم براش تنگیده.....

آره خاله زینبت رو دیدم
مهشید
سه شنبه 9 مهر 1392 11:28 ق.ظ
یا............
کی بوده؟؟
ها؟؟؟؟/
اینارو بی خی .....من داداشمو میخاممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
پاسخ diena nasirpour : یه دوست خوب.... می شناسیدش

منم داداشت رو می خوام
کدوم داداشت رو می خوای تو؟!
pari jong
دوشنبه 8 مهر 1392 10:31 ب.ظ
یه لحظه حس کردم جونگی این حرفو زده اخه معمولا توییتای جونگی که خیلی قابل فهم و واضح باشن یه چیزی توی این مایه هاس که بازم حداقل یه سوال توی ذهنت ایجاد میکنه!
من هروقت دوستامو میبینم خیلی خوشحال میشم مخصوصا اگه یهویی و به طور اتفاقی یه دوست خاص و مهمو ببینم که هیچی تا دو روز سرحالم!
پاسخ diena nasirpour : کلی به این جمله ی اولت خندیدم
راستش رو بخوای کلی تلاش کرده بودم که شبیه تویتای جونگ مین بشه....
اتفاقی نبود.... کلی برنامه ریزی کرده بودیم..... ولی باز هم کلی شادی آور بود
hila
دوشنبه 8 مهر 1392 01:40 ب.ظ
پاسخ diena nasirpour :
مارال
یکشنبه 7 مهر 1392 06:57 ب.ظ
عه؟؟؟
الان تو هم اینجایی هم اونجا؟؟؟؟
عجب!
هانیه اینجا دینا اونجا هاندینا همه جا!!!!!
.
.
.
ممنون!
پاسخ diena nasirpour : تازه در عین حال چند جای دیگه هم هستم
مارال
یکشنبه 7 مهر 1392 06:20 ب.ظ
باید دوست مهمی میبوده باشه....! O_o
.
.
.
نخست!!!
پاسخ diena nasirpour : آری دوست مهمی بود :-)
.
.
.
تبریک
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر