تبلیغات
My World - تنها یک روز.../ فصل نهم / قسمت پنجم

My World

Always Live With a Thankful Heart

 

تنها یک روز.../ فصل نهم / قسمت پنجم

 

نوع مطلب :Only One Day... ،

نوشته شده توسط:diena nasirpour

سلام سلام!

شاید باورتون نشه.... اما بالاخره نوشتم!!!!!

ببخشید که اینقدر دیر شد... اما این ترم واقعا خیلی درس دارم و حتی نمی تونم اونها رو کامل بخونم
بعد از این هم شاید کمی فاصله بیفته.... امیدوارم درکم کنید

ولی دلم نظرای خیلی بلند می خواد... لطفا

توصیه می کنم یه نگاهی به پست قبلی هم بندازید چون این ادامه ی همون مکالماته... هرچند خیلی ربطی نداره... اما به هر حال اینجوری بیشتر تو محیط قرار می گیرید

چقدر حرف زدم! بسه دیگه.... برید ادامه....
هرچند احساس می کنم یه چیزی می خواستم بگم که یادم رفته.... یادم اومد می یام می گم


*****

- از قوی سیاه کوچولو چیزی به جز این انتظار نداشتم.... حالا حواست رو بده به کار!
سوآن چشمانش را به نوک قلمو دوخت که با حرکت دست ندا بوم سفید را رنگ می کرد؛ اما نمی توانست حواسش را به کار بدهد. ضربان قلبش هنوز از خشم لحظه ای مدت قبل سنگین بود و ذهنش هیجان زده تر از آنی که بتواند چیزی را تحلیل کند؛ فقط به تابلو خیره شده بود بی آنکه حتی چیزی از آن بیند
ندا از گوشه ی چشم نگاهی به او انداخت و لبهایش را آرام روی هم فشرد. باز هماین نگاه افسرده و غمگین داشت قلبش را به درد می آورد. مهم نبود چند هزار بار دیگر این چهره ی اندوهگین وخسته را ببیند؛ هرگز نمی توانست آن چهره ی شاد و خندانی را که 7 سال تمام در ذهن و قلبش نقش بسته بود با این جایگزین کند. دلش می خواست این فردی که کنارش نشسته بود دوباره همانی شود که پیشتر بود؛ اما اینبار بدون خنده های دروغین. و این را هم می دانست که باید قوی باشد تا به این خواسته اش برسد.
با همین افکار زمزمه وار گفت:« جوجه سیاه کوچولومون چرا رفته تو فکر؟!» سوآن سرش را بلند کرد و به او خیره شد؛هنوز هم ذهنش نمی توانست چیزی را تحلیل کند و چند لحظه ای طول کشید تا از آن حالت گنگی بیرون بیاید. سپس اخم کمرنگی روی پیشانی اش نشاند و به آرامی گفت:
- یا! نام ندا! فکیر نمی کنی دیگه داری پات رو از حدت اینورتر می ذاری؟
- مگه چی گفتم؟
- چی گفتی؟! از وقتی که اومدی هی داری به من می گی جوجه کوچولو! فکر نمی کنی این یه کم بی ادبانه است؟! یادت رفته که اوپا سه سال از تو بزرگتره؟! تو هنوز هم باید باهاش مودبانه حرف بزنی!
ندا پوزخندی زد و بارو بالا انداخت:
- نمی خوام! خوشم می یاد بهت بگم جوجه کوچولو! بهت می یاد!
سوآن ناگهان با صدای بلندی گفت:«  یا! نام ندا! » ندا به او خیره شد. سوآن انگشت اشاره اش را تهدید آمیز به سمت او گرفت و؛ اما پیش از آنکه بتواند چیزی بگوید مین جی پرسید:
- چی شده؟! 
هر دو به طرف او برگشتند. از پشت بومش بلند شده بود و دست به سینه مانند مادر بدگمانی به آنها خیره شده بود. سوآن جلوی خنده اش را گرفت و گفت:
- هیچی کوچولو! به کارت برس....
چشمان مین جی باریک تر از قبل شدند. گفت:
- هیچی؟! واقعا فکر می کنی باورم می شه عمو؟! اصلا ببینم... شما دوتا چی داشتید با هم پچ پچ می کردید؟! اینجا چه خبره؟! چرا هردوتون اینقدر عجیب و غریب رفتار می کنید امروز؟
ندا از جایش بلند شد و با خنده ی فروخورده ای گفت:
- عجیب و غریب؟! عموت فقط داشت من رو دعوا می کرد که چرا باهاش خودمونی حرف می زنم!
مین جی بالاخره دستانش را از هم باز کرد:
- ها؟ عمو دیوونه شدی؟ یادت رفته این خودت بودی که استاد رو مجبور کردی باهات خودمونی حرف بزنه؟
سوآن چشمانش را گرد کرد و جواب داد:
- اون برای قبل بود! ندا الان داره زیاده روی می کنه!.... اصلا تو طرف کی هستی کوچولو؟ ها؟ من یا اون؟
مین جی کاملا حق به جانب گفت:« معلومه که استاد! » سوآن به طرف او نیم خیز شد و گفت:« ای دختر بد! » ندا شادمانه خندید. سوآن ادامه داد:
-  واقعا مرگ بهتر از این زندگی نیست؟ زنده بودن چه فایده ای داره وقتی حتی توی خانواده ی خودت هم طرفداری نداشته باشی؟ من واقعا باید بمیرم....
ندا لحن شوخی امیزش را درک  می کرد؛ اما جدیت نگاهش را هم نمی توانست نادیده بگیرد. از فکر اینکه واقعا چنان اتفاقی رخ دهد تمام تنش به رعشه می افتاد. ظاهرا این احساس درمورد مین جی هم صدق می کرد.چون بلافاصله و با ناراحتی غیر قابل وصفی گفت:
- اینجوری حرف نزن عمو!  من فقط داشتم شوخی می کردم! می دونی که من بزرگترین طرفدارتم!
سوآن به آرام خندید و گفت:« می دونم کوچولو... منم داشتم شوخی می کردم.... » نگاهش برای چند لحظه با نگاه ندا گره خورد و سعی کرد لبخند آرامی به او بزند. احساس می کرد با این حرفهایش او را دچار تشویش کرده؛ وگرنه چرا دستانش باید آنطور می لرزیدند؟
ندا جواب لبخند سوآن را داد و سپس برای  فرار از این موقعیت ناراحت کننده ندستانش را محکم به هم کوبید و گفت:
- خوب دیگه! حرف متفرقه بسه! زود باشید کارتون رو تموم کنید... 
بلافاصله صدای زنگ در به گوش رسید. سوآن ابروهایش را در هم کشید:
- یعنی کیه؟!
بلند شد و رفت تا در را باز کند. با دیدن برادرش پشت در بی اختیاری لبخندی زد و زیر لب گفت:« انگار امروز خوش شانسم! » در را باز کرد و با انرژی گفت:
- هیونگ! سلام.... تو اینجا چی کار می کنی؟!
ها جون ابرو بالا انداخت و جواب داد:« اومدم دنبال مین جی. کجاست؟! » سوآن در حالیکه به پشت سرش اشاره می کرد جواب داد:
- توی کلاسه! بیا تو...... چرا اومدی؟ من می یاوردمش!
- میسون گفت تو حالت خوب نیست....
هاجون با دقت به چهره ی برادر کوچکش خیره شد و ادامه داد:« ولی حالا که می بینمت منم با اون موافقم! تو واقعا افتضاح به نظر می رسی!داری با خودت چی کار می کنی؟ » سوآن با بی خیالی جواب داد:
- من حالم خوبه هیونگ!
صدای مین جی که پدرش را صدا زد مانع از این شد که هاجون بتواند بیشتر از آن این بحث را ادامه دهد.
- بابا! تو اینجا چی کار می کنی؟!
هاجون پاسخ داد:« اومدم دنبال تو! ببینم... برای رفتن آماده ای؟! » نگاهش روی ندا که به دنبال مین جی بیرون آمده بود متوقف شد. ندا به سرعت تعظیم کوتاهی کرد و گفت:« سلام! » هاجون لبخند زد:
- سلام! پس شما خانوم معلم نقاشی ای هستید که روزی هزار بار اسمش تو خونه ی ما برده می شه... خوشحالم که بالاخره می بینمتون!
- من هم از ملاقات با شما خوش بختم.
هاجون چند لحظه ی دیگر هم با لبخند به ندا نگاه کرد و سپس رو به دخترش گفت:« نمی خوای بری آماده بشی مین جی؟! بابا عجله داره! » 
- باشه بابایی... الان آماده می شم.
و در حالیکه لبهایش را با نا رضایتی جمع کرده بود به اتاق برگشت. هاجون ابروهایش را کمی در هم کشید و با لحن شوخی آمیزی گفت:
- انگار مین جی از دیدن من اصلا خوشحال نیست. 
سوآن متفکرانه پاسخ داد:
- انگار مین جی منو از همه بیشتر دوست داره!
و به دنبال این جمله آه عمیقی کشید. هاجون با تعجب پرسید:
- و تو از  این ناراحتی؟!
سوآن سرش را طوری تکان داد که می شد آن را « نه » برداشت کرد. همان موقع نگاهش متوجه ندا شد که داشت به سمت اتاق می رفت. پرسید:
- داری کجا می ری؟
- دارم می رم وسایلم رو جمع کنم... ساعت تقریبا 8 و نیمه...
سوآن به سرعت نگاهی به ساعت انداخت و زیر لب زمزمه کرد:« ایش! جدیدا چرا زمان اینقدر زود می گذره؟! » هاجون با شنیدن این جمله نگاهی پر از تعجب به او انداخت. سوآن رو به ندا ادامه داد:
- فهمیدم... برو آماده شو!
ندا پوزخندی زد به این معنا که:« اگه نمی گفتی هم می خواستم همین کار رو بکنم! » اما پیش از آنکه حتی یک قدم جا به جا شود سوآن دوباره صدایش زد:
- ندا!
ندا با تعجب برگشت. سوآن با بی قراری چند لحظه به او خیره شد و سپس با لکنت گفت:« هیچی! » ندا اخم کرد و برگشت. وقتی در اتاق پشت سر او بسته شد هاجون رو به برادر کوچکش کرد و پرسید:« تو حالت خوبه سوآن؟! » جواب سوآن با گیجی ادا شد:
- چی؟! آره... خوبم.
- پس چرا اینجوری رفتاری می کنی؟!
سوآن پیش از جواب دادن چند لحظه به فکر فرو رفت. سپس گفت:
- می دونی؟! یه چیزی هست که می خوام در موردش با اون دختر حرف بزنم.... اما نمی دونم که شجاعتش رو دارم یا نه؟! نمی دونم چه طوری جواب می ده... نمی دونم بعد از اینکه باهاش حرف زدم چه اتفاقی می افته... این من رو می ترسونه... تا به حال تو همچین موقعتی بودی هیونگ؟
هاجون چند لحظه با تردید به برادرش نگاه کرد و سپس با تردید پرسید:
- ببینم... نکنه... تو.... می خوای ازش درخواست ( خواستگاری ) کنی؟!
سوآن با تعجب گفت:« ها؟! » نیشخندی زد و ادامه داد:« هیونگ تو چه فکری در مورد من کردی؟! با یه نگاه به من و اون نمی تونی متوجه بشی که ما به هیچ وجه هیچ شباهتی به هم نداریم؟! مردی مثل من به درد دختری مثل اون نمی خوره... » هاجون سرش را تکان داد:
- به خاطر همین تعجب کردم....
سوآن آه کشید:
- به هر حال... موضوع کلا یه چیز دیگه است...
ها جون با لبخند آرامش بخشی گفت:« هر چی که هست بهتره شجاعتت رو جمع کنی و باهاش حرف بزنی... وگرنه شاید بعدا پشیمون بشی. » سوان سرش را چند بار بالا و پایین برد. هاجون نگاهی به اطراف انداخت و ادامه داد:
- پس این مین جی کجا موند؟! مین جی!  هی کیم مین جی! عجله کن!
سوان گفت:« الان می یاد... تا رنگ هاش رو جمع بکنه و دستاش رو تمیز کنه طول می کشه... کاری با من نداری هیونگ؟ می خوام برم شجاعتم رو جمع کنم که باهاش حرف بزنم. » هاجون خندید:
- به این سرعت تصمیم گرفتی؟
لبخند اندوهگینی روی لبهای سوآن نقش بست:
- هیونگ این روز ها برای من یه دقیقه هم یه دقیقه است...


Foot Problems
سه شنبه 17 مرداد 1396 02:41 ب.ظ
Hi outstanding blog! Does running a blog similar to this take a
great deal of work? I've very little knowledge
of programming however I was hoping to start
my own blog in the near future. Anyhow, should you have any ideas or techniques
for new blog owners please share. I understand this is off subject nevertheless
I just wanted to ask. Many thanks!
BHW
پنجشنبه 31 فروردین 1396 05:53 ق.ظ
You really make it appear really easy together
with your presentation however I in finding this topic to be really something which I think I'd never understand.
It sort of feels too complicated and extremely wide for me.
I am having a look ahead in your subsequent publish, I will try
to get the cling of it!
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 08:54 ب.ظ
Its like you read my thoughts! You appear to grasp so much about this, such as you wrote
the e-book in it or something. I feel that you could do with some percent
to power the message house a little bit, however other than that,
this is magnificent blog. A great read.
I will definitely be back.
مین جی!!
سه شنبه 7 آبان 1392 01:21 ب.ظ
آخ آخ...شیطون شدم!!! خوبه بهم میاد سربه سر عموم و استادم بزارم!!! بسی اذت میبرم!
عمو جان از اونجایی که مندخترم یک لحه بهم این حس دست داد از استادم دفاع کنم! تو چرا جدی میگیری؟؟؟ دلم گرفت خو!!
-------------
خخخخخخخخخخخخخخخ این بابا ها همیشه بد موقع میان! خوب میخواستم یکم دیگه با عموجونم بمونم!!!
معلومه عمو سوآنمو از همه بیشتر دوشت دالم
-------------
این عمو پاک فیلمه! میگه میخواد برم شجاعتمو جمع کنم!!! تا باهاش حرف بزنم!!!!
------------
یک دقیقم یک دقیقس؟؟ اینجوری نگو گریم میگیره ها
پاسخ diena nasirpour : آره خیلی شیطون شدی کککک

آره همیشه بد موقع سر می رسن باباها....!

سوآنه دیگه....!
مین جی!!
سه شنبه 7 آبان 1392 01:11 ب.ظ
مرسی مامان بزرگم که گذاشتیییییییییییییییییییی
میرم بخونم که نظر بلند بزارم
پاسخ diena nasirpour : خواهش می شه عزیزم
مرسی از تو
shanli
شنبه 4 آبان 1392 05:51 ب.ظ
جدی؟شخصیت جدید؟حالا پسر یا دختر؟ما بدونیم عاشق کی میشیمدختره نه؟
ای سوآن حسود
پاسخ diena nasirpour : والا هنوز جنسیتش مشخص نیست....!
ولی می دونم که قراره چه جوری باشه

سوآن- تو که نمی دونی تو دل من چی می گذره....! پس لطفا اینجوری قضاوتم نکن!
shanli
شنبه 4 آبان 1392 02:14 ق.ظ
بازم کل کل سوآن و ندا...من عاشق این قسمتا هستم
ندا راست میگه..جوجه کوچولو بهش میاد
چ بهشم برمی خوره!می خواستی خاطراتتو واسش تعریف نکنی!ندا جان هرجور می خوای صداش کن
آهان عاشق ی چیز دیگه هم هستم!این دختر کوچولوی داستان شما خیلی دوست داشتنی و خوردنیه...
خانوم چرا قلب خواننده رو ب بازی می گیری؟من چنتا عشق داشته باشم؟!
من فکر می کردم بابای مین جی خشک باشه!!نمی دونم چرا این فکر می کردم ولی الان می بینم چقدر متفاوته
پاسخ diena nasirpour : خوشحالم که خوشت می یاد... راستش اون اولا چون خودم خیلی از این کارا بلد نیستم بکنم ( کل کل و اینا ) می ترسیدم بنویسم این قسمت هاش رو ( به عبارتی عزا گرفته بودم.... چون سوآن بدون کل کل با دیگران اصلا سوآن نمی شه! ) وقتی می گید خوشتون می یاد خیالم راحت می شه

آره بابا.... جوجه خیلی بهش می یاد

سوآن- مادر من کجا جوجه بهم می یاد؟! با 187 سانتی متر قد و 67 کیلو وزن (!! ) با چه حسابی جوجه بهم می یاد؟!

من- سوآن جان مادر همه چیز که ظاهر نیست.....!

مین جی؟ خودمم دوسش دارم....
تازه می خوام یه شخصیت دیگه هم وارد داستان کنم که مطمئنم عاشقش می شید

سوآن-

بابای مین جی قبل از هرچیزی برادر سوآنه!
مهشید
پنجشنبه 2 آبان 1392 12:05 ب.ظ
داستان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی آرزوم برآورده شد
پاسخ diena nasirpour : داستان آره!!!!!!!!!!

خدا رو شکر
رنت
سه شنبه 30 مهر 1392 06:02 ب.ظ
سلامممممممممممممممممممم
خوشحالم برگشتی با این داستان
واو جونگ مین چی به ندا بگه مردم از کنجکاوی شیرجه بزنم قسمت بعدی
پاسخ diena nasirpour : سلام
مرسی

جونگ مین؟!
ما اینجا جونگ مین نداریم.... سوآنه
hila
دوشنبه 29 مهر 1392 08:11 ب.ظ
به به!!! سلام
چشم ما روشن شد به حضور سوآن جان!! چه عجب!!! بسیار عجب!!!!!!!!

سوآن! خاله! تو می دونی شجاعت چی هست اصلا؟؟!!!!!
ولی داداشه خیلی باحال بود! جواب سوآن هم از اون باحال تر!!!! با اون تیکه اش خیلی حال کردم!!

ما رفتیم قسمت بعدی!!
پاسخ diena nasirpour : سلام
خودم هم گفتم که....!

سوآن- نه خاله نمی دونم... اصلا شجاعت رو با کدوم ش می نویسن؟!

من- خوشحالم که دوستش داشتی
مارال
یکشنبه 28 مهر 1392 11:00 ب.ظ
دیری ری ریم... دیریریری ریم ری ری ریم!!!!
خب! همینجوری پیش بره باس منتظر یه عروسی توپ باشم!!!
پاسخ diena nasirpour : عروسی؟!
یه ذره زود نیست برای این حرفا بابایی؟!

نگو که رفتی دنبال لباس تو این یه روز...!
مارال
یکشنبه 28 مهر 1392 10:34 ب.ظ
قاااااااااااااااااااااااااااااااااااااار!!!!!
پاسخ diena nasirpour : قار
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر