تبلیغات
My World - تنها یک روز.../ فصل دهم / قسمت اول

My World

Always Live With a Thankful Heart

 

تنها یک روز.../ فصل دهم / قسمت اول

 

نوع مطلب :Only One Day... ،

نوشته شده توسط:diena nasirpour

بالاخره فصل 9 تموم شد! هورا

برید فصل دهم

یه نکته ی مهم!

چون این پست و پست قبلی تو دوتا فصل جدا هستن پس دو تا پست حساب می شن و باید جدا جدا براشون نظر  بذارید   

*****

فصل دهم:


بعد از رفتن مین جی یه بار اطرافم رو به دقت بررسی کردم تا مطمئن بشم چیزی جا نگذاشتم. اونقدر از این جور حواس پرتی هام ضربه خورده بودم که چشمم ترسیده بود. وقتی مطمئن شدم که همه چیز سرجاشه از اتاق بیرون اومدم. تمام حواسم به پالت رنگی و قلمو های کثیف سوآن بود که همون جور به امون خدا رها شده بودند. به سختی با میل به جمع و تمیز کردنشون مقابله کرده بودم. با این فکر که:« به من چه؟! اونا وسایل سوآنن! » و اینکه:« هی! نام ندا! تو از کی تا به حال وسایل هنر جوهات رو مرتب می کنی؟! همین جوری هم داری زیاده از حد با این دوتا شاگردت صمیمی می شی! با کدوم یکی از هنرجوهای رسمی ات تا این حد می گی و می خندی؟! »
به اطراف سرک کشیدم تا سوآن رو پیدا کنم و باهاش خداحافظی کنم. اما اونجا نبود. یک لحظه دلم به شور افتاد. حالش که بد نشده بود؟! فکر های بد رو از ذهنم بیرون کردم و با صدای بلند گفتم:
- سوآن! کیم سوآن! کجایی؟ من دارم می رم!
چند لحظه ی بعد صداش از طبقه ی بالا به گوشم رسید و نگرانی های بی موردم رو از بین برد:
- اینجام! یه دقیقه صبر کن الان می یام! کارت دارم...
آروم پرسیدم:« چی کارم داری؟ » مطمئن بودم که این صدا به گوش اون نمی رسه. حدس هایی برای خودم داشتم، اما امیدم برای اینکه اون حدس ها درست از آب در بیان یه چیزی در حد صفر بود. درگیر همین امید های کمرنگ بودم که با صدای پای سوآن که داشت از پله ها پایین می دوید از فکر و خیال بیرون اومدم. لباس هاش رو عوض کرده بود. پرسیدم:
- جایی می خوای بری؟
بدون اینکه نگاهم بکنه جواب داد:« ندا! هیچ وقت فراموش نکن که اوپا آدم پر مشغله ایه! الان هم بیرون کاری دارم که باید انجام بدم... بیا بریم. می رسونمت! » 
- مگه نگفتی کارم داری؟!
- توی راه هم می تونیم صحبت کنیم!
- همین الان نمی تونی بگی؟
- ندا من دیرم شده! و فکر کنم تو هم دیرت شده؛ نه؟
نگاهی به ساعت انداختم. راست می گفت؛ دیرم شده بود. بعد از چند ثانیه فکر کردن گفتم:« باشه! تو راه حرف می زنیم... ولی من واقعا دیرم شده! حواست به این باشه. » سوان آروم خندید:
- حواسم هست.... مطمئن باش زودتر از اتوبوس و مترو می رسونمت!
سوار ماشین شدیم و به راه افتادیم. چند دقیقه ای هیچ کدوم حرفی نمی زدیم. سوآن به نظرم نا آروم بود. هی انگشتاش رو روی فرمون می زد و اخم کمرنگی هم کرده بود. آخر سر طاقت نیاوردم و پرسیدم:« همه چیز مرتبه؟ » یه لحظه از فکر بیرون اومد و جواب داد:« آره... » باز هم به سرعت به حالت قبلی اش برگشت. دوباره پرسیدم:
- مگه نگفتی که کارم داری؟! پس چرا حرف نمی زنی؟
آه کشید: « کارت دارم... اما حرف زدن سخته.... » خندیدم:
- حرف زدن برای کیم سوآن پر حرف کار سختیه؟ داری شوخی می کنی؟
اون هم خندید. ادامه دادم:
- فقط کافیه اولین جمله ای رو که به ذهنت می رسه در مورد کارت بگی... بقیه اش رو دهنت خودکار ادامه می ده! حرفم رو باور کن!
چند لحظه سکوت کرد. وقتی که طاقت من داشت کم کم تموم می شد شروع کرد به حرف زدن:
- در مورد اون چیزی که تو کلاس گفتی.... در مورد... خاله ات....
دستهام رو محکم به هم فشار دادم تا لرزششون رو کنترل کنم. از گوشه چشم نگاهی بهم انداخت و جمله اش رو اینطوری تموم کرد:« راست بودن؟ » لحنش پر از غم و خستگی بود. به سختی خودم رو مجبور کردم که نشون ندم این لحنش چقدر روم تاثیر گذاشته:
- سوآن تو واقعا فکر می کنی من یه آدم دروغگوام؟ به خاطر همین اسمم توی گوشی ات هنوز خانم دروغگوئه
باز هم با کمی مکث جواب داد:
- هرچند توی اولین دیدارمون دروغ گفتی.... اما فکر نمی کنم دروغگو باشی!
- کیم. سو. هوان! اون دروغ نبود! فقط... تو اگر جای من بودی چی کار می کردی؟ با اون وضعی که تو جلوی من ظاهر شدی چاره ی دیگه ای برام مونده بود؟
- می دونم ندا... فقط داشتم شوخی می کردم...
باز هم همون لحن خسته و ناراحت. فشار دستام به هم رو بیشتر کردم و به بحث اصلی برگشتم:
- وقتی فکر نمی کنی من دروغگو ام پس چرا اون حرفم رو باور نمی کنی؟! اصلا من چرا باید در مورد چنین چیزی به تو دروغ بگم؟!
نگاهم کرد و با لبخند بی جونی جواب داد:
- نمی دونم! شاید چون می خوای مجبورم کنی که برم بیمارستان بستری بشم و به هر چیزی که دکترها می گن گوش بدم...
به طرفش برگشتم و با جدیت تمام گفتم:« سوآن! هم من و هم خودت خوب می دونیم که وقتی تو نخوای کاری رو انجام بدی حتی اگر خود خدا هم از آسمون بیاد روی زمین نمی تونه مجبورت کنه! » لبخند زد و آروم گفت:« خوبه که این رو می دونی! » ادامه دادم:
- البته من نمی دونم تو چرا اینقدر لجبازی می کنی.... اصلا داری با کی لج می کنی؟! می ترسی که بری درمان بشی و درد بکشی و آخرش بمیری؟! خوب همین طوری هم که....
جمله ام رو تموم نکردم. پشت چراغ قرمز توقف کرد و به سمتم برگشت. جمله ی ناتموم من رو خودش تموم کرد:« می میرم؟! » چیزی نگفتم. دوباره به سمت خیابون برگشت و گفت:« آره همین طوری هم می میرم.... ولی ترس من از مردن به خاطر مریضی ام نیست! نه که نترسم.... چرا می ترسم! خیلی هم از مرگ می ترسم... از اینکه بعدش چی می شه.... اما بیشتر از اون... می ترسم که رو تخت بیمارستان بمیرم! ندا.... من می خوام تا لحظه ی آخر رو پاهای خودم وایستم! » 
سعی کردم کمی بی رحم باشم:
- فکر می کنی اگر اینطوری پیش بری تا لحظه ی آخر سرپای خودت می مونی؟! خودت خوب می دونی که اینطور نیست...
نفسش رو چند لحظه حبس کرد و بعد به سنگینی بیرونش داد. با صدای خفه ای گفت:« من قبل از اینکه ماجرا بخواد به اونجا برسه می میرم! » با لکنت پرسیدم:« منظورت چیه؟! » جوابم فقط یه نگاه کوتاه و یه لبخند سرد بود. احساس کردم که نفسم به شماره افتاد. دلم می خواست سرش داد بزنم. اما در عوض روم رو ازش برگردوندم و به سردی گفتم:
- اینم راه حلیه.... اینکه قبل از رسیدن مرگ خودت به استقبالش بری....
چراغ سبز شده بود. دوباره به راه افتاد:
- با اینکه از مردن می ترسم اما اگر مجبور بشم حتی این کار رو می کنم...
احساس کردم با این حرف پشت پلک هام داغ شدند. به زحمت اشک هام رو کنترل کردم. بعد از کمی مکث پرسیدم:
- چرا داری این کار رو با خودت می کنی؟!
- گفتم که... از مردن روی تخت بیمارستان می ترسم....
- خودت می دونی حرفی که داری می زنی چقدر مسخره است؟


میهن دیوونه شده برید پست بعدی



BHW
جمعه 25 فروردین 1396 10:16 ق.ظ
Hi there! I could have sworn I've been to this blog before
but after browsing through many of the articles I realized
it's new to me. Regardless, I'm definitely delighted I found
it and I'll be bookmarking it and checking back frequently!
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 06:50 ق.ظ
My brother suggested I might like this web site.
He was totally right. This publish actually made my day.
You can not believe just how much time I had spent
for this information! Thank you!
مین جی!!
سه شنبه 7 آبان 1392 01:31 ب.ظ
عموجان!!! قوی باش...تو میتونی!!!
یدونه مین جی بیشتر که نداری!!
یدونه نداهم بیشتر نداری!!!
دلت میاد ترکشون کنی؟؟؟
آخه استاد راست میگه!! حرفی که میزنی خیلی مسخرست....کی گفته واقعا قراره بمیری؟؟؟؟ بگو کی گفته تا خودم استخوناشو تو صورتش خورد کنم!!!
مامان بزرگی برای اینکه میهن گیر نده متنتو از کادری که تو میهن نوشتی به نات پد کپی کن. بعد از اونجا دوباره به میهن انتقال بده دیگه گیر نمیده
برم بعدی
بووووووووووووووووووووس
پاسخ diena nasirpour : حتما این کار رو امتحان می کنم سری بعدی
مرسی
shanli
شنبه 4 آبان 1392 02:23 ق.ظ
خوشحالم ک سوآن بالاخره فرصت حرف زدن رو ب خودش داد
فکر کنم همه از این مردن می ترسن....روی تخت بیمارستان،در ناتوانی کامل مردن واقعا یکی از بدترین مرگ هاست...یکم سوآن رو درک می کنم ولی از طرفی اینطوری جبهه گرفتنش رو فرار می دونم!داره از چیزی ک بالاخره باید باهاش روبرو بشه فرار می کنه!
ضمن این ک اصلا مگه حتما باید بمیره؟!آخه آدم انقد منفی باف!کسی ک تونسته تمام سختیارو تحمل کنه و بشه اینی ک الان هست باید قوی تر از اینا باشه
پاسخ diena nasirpour : دقیقا.... داره فرار می کنه.... حتی تا اونجا که حاضره قبل از فرا رسیدن مرگش خودش رو بکشه

همه ی آدم ها یه نقطه ضعفی دارن... نه؟! سوآن هم همین طوره.... توی زندگی عادی و روزمره می تونه خیلی قوی باشه و هست.... ولی به اینجا که رسیده دیگه هیچ توانی براش نمونده که قوی باشه.... یادته یه بار هیه سونگ به ندا چی گفت؟ ندا بهش گفت سوآن آدم قوی ایه..... هیه سونگ گفت اون قوی نیست. فقط بازیگر خیلی خوبیه
bahar
جمعه 3 آبان 1392 03:30 ب.ظ
چقد لجباز این سوان بیچاره ندا از دست این چی میکشه ایشش
پاسخ diena nasirpour : بیچاره پسرم لجبازی نکرد که این قسمت.....!
رنت
سه شنبه 30 مهر 1392 06:08 ب.ظ
می خوام این سوان رو خفه کنم
پاسخ diena nasirpour : نگوو....!
دلت می یاد بزنی پسرم رو؟!
درسته که جونگ مین نیست... ولی خوب شبیهشه!
دلت می یاد بزنی اش؟! رنت بانو؟!
شیرین دربار گناه داره....
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر