تبلیغات
My World - تنها یک روز.../ فصل دهم / قسمت دوم

My World

Always Live With a Thankful Heart

 

تنها یک روز.../ فصل دهم / قسمت دوم

 

نوع مطلب :Only One Day... ،

نوشته شده توسط:diena nasirpour

سلام!
خوبید؟!
باورتون نمی شه؛ نه؟!
خودم هم باورم نمی شه

امیدوارم خوب باشه.... به خدا تمام این مدتی که نذاشتم ضمیر ناخودآگاهم درگیرش بود..... ولی جور در نمی یومد!
امروز یه دفعه همه چیز  fell into place شد

بالاخره هرچی باشه امروز 8امی سالگرد تریپل اسه!

روزمون مبارک

توصیه ی اکید این جانب: یه نگاه به تیکه ی پایانی پست قبل بندازید که یادتون بیاد قضیه چی بود


*****

آهی کشیدم و با قدم های کوتاه به طرف خونه به راه افتادم. دردی که کمی چشم هام رو اذیت می کرد به یادم می یاورد که مثل رمان ها و سریال ها تو ماشین زار زار گریه کردم و به سوآن التماس می کردم. یه چیزی توی ذهنم گفت:« ندا فکر نمی کنی یه ذره تو رفتارات داری زیاده روی می کنی؟! » اخم کردم. تا حدی حق با اون بود. اما چطور می تونستم نسبت به اتفاقایی که برای سوآن می افتاد بی تفاوت باشم؟ اون سوآن بود! کیم سوآنی که من 7 سال تمام طرفدارش بودم! چطور امکان داشت بتونم کنارش باشم و نسبت به اتفاقاتی که براش می افتاد بی تفاوت بمونم؟! خنده ام گرفت. به قول بابا « خدا انسان را آفرید و انسان توجیه را! »

با یادآوری تماس هیه سونگ گوشی ام رو در آوردم و شماره اش رو گرفتم. اما هرقدر منتظر شدم جواب نداد. با این فکر که حتما سرگرم کاری شده براش نوشتم:« متاسفم که نتونستم تماستون رو جواب بدم. سوآن کنارم بود. نگران نباشید؛ اون حالش خوبه ؛-) فعلا » پیام رو ارسال کردم و به فکر فرو رفتم.

 یعنی سوآن راضی می شد که قبول کنه بره خارج برای درمان شدن؟ بدون سر و صدا؟ ذهنم شروع کرد به مسخره کردنم:« تو ام با این ایده هات ندا خانوم! می شه که یه آیدول مثل سوان بلند شه چند ماه بره خارج و هیچ سرو صدایی نشه؟  تازه شاید بیشترا ز چند ماه هم طول بکشه! چطور می شه که اینجوری بشه؟! » لبهام رو روی هم فشار دادم. مطمئنا همه چیز به این آسونی نبود. اما با این ترس ها و دلایل مسخره ی سوآن برای لجبازی اش چه راه حل دیگه ای می تونست وجود داشته باشه؟!

زنگ خونه رو زدم. شاید اگر این ایده رو چند نفر دیگه هم بهش می دادن اون قبولش می کرد. مثلا دکترش و یا هیه سونگ. در رو به داخل هل دادم و وارد خونه شدم. یه فکر خبیثانه به فکر زده بود که مطمئن بودم اگر عملی اش کنم سوآن تا آخر عمرش ازم متنفر می شه. اینکه ادای خبرچین ها رو دربیارم و برم به مادرش بگم که مریض شده؛ شاید به خاطر مادرش هم که شده حاضر بشه از خر شیطون پایین بیاد.

مشغول باز کردن بند کفش هام شدم. اگر باز هم می خواست با خودش لجبازی کنه شاید این کار رو هم می کردم. التماس های من و پیشنهاد های دکترش و درخواست دوستاش شاید جواب نمی داد؛ اما مطمئنا اشک های مامانش و مین جی جواب می دادن.

 این فکر ها رو از سرم بیرون کردم و زیر لب به خودم گفتم:« تبریک می گم ندا! دیگه رسما زد به سرت! » این فکر های دیوانه وار چی بود که من می کردم؟ صدای مامان رو شنیدم که گفت:« چی شده که دوباره به این نتیجه رسیدی؟! »جواب دادم:

- می دونی که مامان جان.... هروقت زیاد فکر می کنم به این نتیجه می رسم آخرش. سلام!

مامان آروم خندید:

- سلام به روی ماهت.... حداقل جای امیدواریه که آدم واقع بینی هستی!

بهش نگاه کردم و متفکرانه پرسیدم:

- مامان به نظرت اگر من خبرچینی کنم اون خیلی ازم متنفر می شه؟

مامان چند لحظه خیره شد تا متوجه بشه دارم درمورد کی حرف می زنم. البته حدس زدنش کار سختی نبود. چند هفته ای می شد که همه ی حرفای من حول وحوش یه نفر خاص می چرخید. آخر جواب داد:

- فکر کنم خیلی بیشتر از خیلی ازت متنفر بشه! 

با سرم تایید کردم:

- منم همینطور فکر می کنم.... پس فکر کنم بهتره بی خیال خبرچینی بشم!


*****

با خوندن جمله ای که تازه توی تایم لاینم نقش بسته بود بی اختیار به خنده افتادم. از سر بی کاری به اینترنت پناه برده بودم. کش و قوشی به بدنم دادم و گردنم رو مالیدم. یکی دوساعتی بود که به همون حال نشسته بودم و به صفحه خیره شده بودم. داشتم به خاموش کردن لپ تاپ و بلند شدن از جام فکر می کردم که با عبارت 5 new tweets که بالای صفحه نقش بست از این کار منصرف شدم. روش کلیک کردم تا ببینم آیا لیزا می خواد اون بحث دیوانه وار و خنده دارش رو در مورد جذابیت فوق العاده ی هیونگ سون ادامه بده یا نه؟ با لود شدن توییت های جدید به دنبال نوشته ای از لیزا گشتم اما پیش از اینکه بخوام توییت جدید اون رو بخونم کلمه ی « بیمارستان » تو یه توییت دیگه نظرم رو به خودش جلب کرد. توییت جمله ی کوتاهی بود:

« کیم سوآن در بیمارستان بستری شده. »


تمام بدنم با خوندن این جمله یخ کرد و قلبم برای یه لحظه از کار ایستاد. سوآن توی بیمارستانه؟! چند لحظه طول  کشید تا به خودم بیام. بعد از این جمله ی کوتاه لینکی از یکی از فنکلاب های مشهور و بزرگ به عنوان منبع خبر درج شده بود. با دستی که به شدت می لرزید روی لینک کلیک کردم. کلمات نوشته ی کوتاه رو سر سری از زیر نظر گذروندم. هیچ کدومشون برام مفهومی نداشتند؛ انگار مغزم به کل از کار افتاده بود.....

با احساس ناگهانی خفگی به خودم یادآوری کردم که نفس بکشم. به سرعت چند تا جرعه ی کوچیک از هوا به ریه هام رسوندم و به دنبال گوشی ام گشتم. چشم هام پر از اشک شده بود. بی اختیار زمزمه می کردم:« امکان نداره... شایعه است! سوآن حالش خوبه!.... اون پسر احمق حالش خوبه! اون حالش خوبه! » اشک هام شروع کردند به ریختن. هرقدر که این جمله رو تکرار می کردم غیر واقعی تر از قبل به نظر می رسید. مشتم رو با عصبانیت روی زمین کوبیدم و بین گریه ام گفتم:

- اَه! پس کجایی لعنتی؟!

جسم سیاهی روی تخت به چشمم خورد. با عجله از جام بلند شدم و به اون سمت رفتم. گوشی رو برداشتم و سعی کردم با نفس های عمیق به خودم مسلط بشم. چندان موفق نبودم. چند بار مجبور شدم لیست کانتکت هام رو بالا و پایین کنم تا تا سوآن رو پیدا کنم. زیر لب زمزمه کردم:« خدایا خواهش می کنم اشتباه باشه.... » دوباره پشت پلک هام داغ شد. اما به سختی اشکهام رو متوقف کردم و باهاش تماس گرفتم. تمام چند لحظه ای که منتظر بودم تا تماس برقرار بشه زیر لب دعا می کردم. با صدای مردونه ای که تلفن رو جواب داد بی اختیار گفتم:


-سوآن! تو خوبی؟


اما مردی که جوابم رو داد سوآن نبود:


- من یانگ ته ها هستم. منیجر سوآن. شما؟


احساس کردم دنیا داره دور سرم می چرخه. پیش از اینکه بیفتم روی تخت نشستم و به زحمت گفتم:


- من نام ندا هستم اقای یانگ....


کمی مکث کردم و با تردید ادامه دادم:« معلم نقاشی سوآن. » چند لحظه طول کشید تا آقای یانگ جواب بده:


- آه؛ بله. معلم نقاشی.... ببخشید خانوم ولی سوآن الان نمی تونه با شما صحبت کنه. اگر کاری دارید به....


بی اختیار وسط حرفش پریدم:


- پس راسته؟ اون توی بیمارستانه؟


خودم هم متوجه بودم که صدام تا چه حد بغض آلود و ضعیفه. مدیر یانگ با عجله جواب داد:

- نه! کی این حرف رو زده؟! اینا همه اش شایعه است...

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

- دروغ می گید؛ نه؟ من نمی خوام شایعه پراکنی کنم.... من از قبل همه چیز رو در مورد بیماری اون می دونستم.... فقط بهم بگید الان توی بیمارستانه یا نه؟

مدیر یانگ باز هم مکث کرد. آخر سر جواب داد:

- بله.

قلبم تیر کشید. آروم تر از قبل گفتم:« متشکرم. » و قطع کردم. بیشتر از اون نمی تونستم جلوی اشک هام رو بگیرم. همین که گوشی رو روی تخت گذاشتم اشک هام شروع کردند به ریختن. چند دقیقه همون جور اشک ریختم؛ تا اینکه یه چیزی توی ذهنم بهم تشر زد:« چرا نشستی ندا؟! نمی خوای بری پیشش؟ » زمان زیادی رو صرف فکر کردن به این ایده نکردم؛ فقط بلافاصله از جام بلند شدم تا عملی اش کنم.

همین که از اتاق بیرون رفتم مامان رو جلوی خودم رو دیدم. مامان با تعجب پرسید:

- ندا! چی شده؟ کجا داری می ری؟

با دقت بهم خیره شد و ادامه داد:

- گریه کردی؟!

آروم جواب دادم:« دارم می رم بیمارستان...» چشمهاش از تعجب گرد شدند:

-بیمارستان؟ برای چی؟ برای کسی اتفاقی افتاده؟

مکثی کرد و پرسید:« سوآن طوری اش شده؟ » فقط تونستم با حرکت سرم حرفش رو تایید کنم. چند لحظه بهم خیره شد و بعد گفت:

- برو. مراقب خودت باش. زود هم برگرد.

در حالیکه احساساتم به شدت از این همه درک مامانم منقلب شده بود گفتم:

-باشه مامان..... مرسی. خداحافظ....



music1388.mihanblog.com
شنبه 10 تیر 1396 03:14 ب.ظ
Good site you have here.. It's difficult to find quality writing like yours these
days. I seriously appreciate people like you! Take care!!
music1388.mihanblog.com
شنبه 10 تیر 1396 03:14 ب.ظ
Good site you have here.. It's difficult to find quality writing like yours these
days. I seriously appreciate people like you! Take care!!
BHW
شنبه 12 فروردین 1396 11:03 ق.ظ
Thank you for every other informative website. Where else may I get that type
of information written in such a perfect method?

I have a project that I am just now working on, and I have
been on the glance out for such info.
نئول-هیونگ مین
شنبه 14 دی 1392 11:05 ب.ظ
ای وایه من...سوآآآآآآآآآآن
من برم ادامشو بخوووونم
مرسی بهترین مامان بزرگ دنیا
پاسخ diena nasirpour : خواهش می کنم عزیزم^^
sima
دوشنبه 9 دی 1392 03:33 ب.ظ
وای سوان!من برم بقیه ش رو بخونم...ممنون عالی بود
پاسخ diena nasirpour :

خواهش می شه

مرسی از تو که می خونی
رنت
جمعه 29 آذر 1392 12:08 ق.ظ
جیییییییییییییییییییییغ
بلاخره ادامه این داستان
ولی امیدوارم غمگین نباشه برم قسمتای بعدی
پاسخ diena nasirpour :

شرمنده که اینقدر دیر شد

متاسفانه فکر کنم یه کم غمگینه
مارال
پنجشنبه 28 آذر 1392 02:38 ب.ظ
شیییییییره هانی شیییییییییییر!!!!
پاسخ diena nasirpour :

همین؟
پنجشنبه 28 آذر 1392 08:53 ق.ظ
معشیدم
مامان تولد چیه؟؟؟؟؟؟
چه خبره؟؟؟؟
منم دوممممممم
حالا هرچی تولدتون مبارکککککککک
پاسخ diena nasirpour : تولد تریپل اس بود دیروز....
یعنی روزی که پسرامون این اسم رو رو ما گذاشتن
پنجشنبه 28 آذر 1392 08:52 ق.ظ
سلام
مهشیدم
بله دیگه من نه قبلی هارو خوندم نه اینو
نمیتونم
نمیشه
مامانننننننننننننننننننن
میاناااااااااااااااااااااااااااااااا
اودوکه
کنکور
درس
مامان خودم

از همه بدم میادددددددددددد
جز مامان البته
استثنا
هردوتون جفتتونم دوست میدارم
بنویس
یه روز میخونم
داستان خودمم نصفه مونده ایشالله اگه در اومدیم دانشگاه راحت شدیم خوش به حالمون شد مینویسم و میزترم تو وبم
باید بیای بخونیا
نیای قهر باید نظرم بزاری
وگرنه قهر میکنم گفته باشم
هعیییییییییییی
خوانندگام محترم
خوش به حالتونننننننن
پاسخ diena nasirpour : سلام عزیزم

خودشو ناراحت نکن.... درس و مدرسه و کنکور همه یه روز تموم می شن و خاطرشون می مونه....

ایشالا بعدا این رو می خونی.... منم داستانت رو می خونم
arti
چهارشنبه 27 آذر 1392 10:35 ب.ظ
آغا من برم ادامه ! خخخخخخخخخخخخ
پاسخ diena nasirpour : خوش بگذره.... ککککک
arti
چهارشنبه 27 آذر 1392 10:34 ب.ظ
7 صبح تا 8 شب !!!!!!!
خسته نباشی جونی !
پاسخ diena nasirpour : سلامت باشی
arti
چهارشنبه 27 آذر 1392 10:32 ب.ظ
ای بابا ! این چرا اینجوری شد؟! قرار بود شیرینی روز مهممون باشه ! نمی خواممممممممممم !
عمو سوآاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان ... یکی منو بگیره ...
پاسخ diena nasirpour : ببخشید دیگه... این قسمتای داستان خیلی شیرین نیستن

خودشو کنترل کن...!
arti
چهارشنبه 27 آذر 1392 10:26 ب.ظ
هوووووووووو!!!
روزمون مبارک !!!
بالاخره تو این تقویم طویل مناسیتای دابل اسی یه روزی هم به اسم ما پیدا شد !!!!
اوههههههههه هانی چه کردی امشب !!!
بریم بخونیم تا از دهن نیافتاده !!!
برمیگردم !
پاسخ diena nasirpour :

معلومه دیگه.... یه روز هم باید به اسم ماها باشه تا تقویم دابل اسی معنا پیدا کنه! ما نبودیم که دابل اس اونقدر مشهور نمی شد...!
بهله اش ام..... ما همچین نقش مهمی داریم

امشب؟!
از 8 صبح تا 7 شب نشستم سرش تا تموم شد
نوش جان
pari jong
چهارشنبه 27 آذر 1392 09:14 ب.ظ
اوللللللللللللللللللللللللللللللللللم
پاسخ diena nasirpour : چوکهاهه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر