تبلیغات
My World - تنها یک روز.../ فصل دهم / قسمت سوم

My World

Always Live With a Thankful Heart

 

تنها یک روز.../ فصل دهم / قسمت سوم

 

نوع مطلب :Only One Day... ،

نوشته شده توسط:diena nasirpour

فکر کردید تموم شده؟!
اشتباه کردید خوب

یه ذره اضافه کردم به این پست

*****


نفهمیدم خودم رو چطور به بیمارستانی که سری قبل با سوآن به اونجا رفته بودیم رسوندم. تمام مسیر رو مشغول فکر کردن و دعا کردن بودم و فقط وقتی که جلوی آسانسور ها رسیدم به این فکر کردم که شاید سوآن اصلا توی اون بیمارستان نباشه. اما سریع این رو به خاطرم اوردم که دکتری که از همه ی زیر و بم سلامتی اون خبره داره توی همون بیمارستانه؛ امکان نداشت جای دیگه ای بره.

با متوقف شدن آسانسور تو بخش مخصوص بیمارستان نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم با آرامش تمام از آسانسور بیرون برم. کمی توی راهروی خلوت پیش رفتم. وقتی داشتم از جلوی ایستگاه پرستاری می گذشتم یکی از پرستار ها نظرش به من جلب شد و جلو اومد. ایستادم. پرستار با بد گمانی نگاهی به من انداخت و با انگلیسی شکسته بسته ای پرسید:

- شما اینجا چی کار دارید؟!

جا خوردم. چرا داشت همچین سوالی رو می پرسید؟ به خودم یادآوری کردم که احتمالا دستوری گرفته که مراقب محفوظ موندن اطلاعات و حریم شخصی افرادی که اونجا بستری هستند باشه. خودم رو آروم نگه داشتم و با مدبانه ترین حالت ممکن به کره ای جوابش رو دادم:

- یکی از .... دوستان من اینجا بستریه.

پرستار در حالی که چشماش رو هنوز با شک باریک کرده بود به من خیره شد. نگاهم به مردی خورد که داشت به طرف ما می یومد. اشنا بود. همون منیجر سوآن. مرد اول چند لحظه با تردید به من نگاه کرد. بعد سرعت قدم هاش رو بیشتر کرد. خودش رو به ما رسوند و رو به من پرسید:

- شما اینجا چی کار می کنید؟

تعظیم کوتاهی کردم و گفتم:« سلام. » پرستار نگاهی به من و آقای یانگ انداخت و پرسید:« شما ایشون رو می شناسید؟ » صداش رو پایین تر آورد و ادامه داد:« اگر مزاحمه می خواید حراست (؟) رو خبر کنم؟ »  آقای یانگ  جواب داد:

-لازم نیست.

پرستار سرش رو تکون داد و بعد از اینکه نگاه کوتاهی به من انداخت به ایستگاه پرستاری برگشت. مدیر یانگ بعد از رفتن اون رو به من کرد و ذوباره پرسید:

-شما اینجا چی کار می کنید؟

نگاهش پر از تعجب بود. انگار به هیچ وجه انتظار دیدن من رو نداشت. آروم جواب دادم:

- نگران سوآن بودم...

آقای یانگ جوری نگاهم کرد که احساس کردم کار اشتباهی ازم سر زده.صدایی توی سرم گفت:« تو فقط یه معلم نقاشی ای...! » سرم رو تکون دادم و برای بیرون کردن این افکار از سرم پرسیدم:

- اون حالش خوبه؟

مدیر یانگ نگاهش رو از من گرفت و خیلی کوتاه جواب داد:

- نه خیلی...

لبم رو به دندون گرفتم و سعی کردم اشک هام رو کنترل کنم. بی اختیار پرسیدم:

- می تونم ببینمش؟

دوباره همون نگاه. با میل شدیدی که برای پایین انداختن سرم داشتم مبارزه کردم و منتظر جواب بهش خیره شدم. بالاخره گفت:

- دکترا دارن معاینه اش می کنن.

سرم رو ناامیدانه تکون دادم و خودم رو به یکی از نیمکت های توی راهرو رسوندم. نگرانی داشت دیوونه ام می کرد. دستهام رو که به طرز نا محسوسی می لرزیدند محکم به هم فشار دادم و زیر لب گفتم:« خدایالا لطفا کمکش کن.... »

همون جا نشسته بودم و به در اتاقی که سوآن توش بستری بود خیره شده بودم. مدیر یانگ کمی اون طرف تر مشغول بالا و پایین رفتن توی راهرو بود و با تلفنش صحبت می کرد.تمام حرفاش درموردشایعه ی بستری شدن سوآن توی بیمارستان بود و سعی داشت همه چیز رو کنترل کنه. و من زیر لب مشغول دعا کردن بودم تا همه چیز به خیر بگذره. نمی دونم چقدر گذشت تا بالاخره در اتاق سوآن باز شد و دکتر کیم به همراه چند نفر دیگه ازش بیرون اومدند.

با دیدن دکتر کیم بلافاصله ایستادم. دکتر با لبخند به من نگاه کرد و گفت:« بالاخره اومدید؟ » تعظیم کوتاهی کردم و با نگرانی پرسیدم:

- حالش چطوره؟!

مدیر یانگ هم تلفنش رو قطع کرده و خودش رو به ما رسونده بود. دکتر کیم مسقیما به من خیره شد و جواب داد:

- قبلا هم بهتون گفته بودم؛ نه؟ بیماریش داره به طرز عجیبی کند تر از چیزی که ما انتظار داشتیم پیش می ره.... اما هنوز هم حالش داره روز به روز بدتر می شه و اگر بخواد همین جوری به لجبازی کردن ادامه بده.... مطمئنا خیلی زود....

سرم رو تکون دادم و سعی کردم با یه نفس عمیق اشک هایی رو که با فکر اتفاقی که امکان داشت بیفته به چشمم اومده بودند، کنترل کنم. دکتر چند لحظه به من خیره شد و بعد ادامه داد:

- بهتره هرچه زودتر راضی اش کنید که دست از این رفتار دیوانه وار برداره.... وقتی می گم دیوانه وار منظورم واقعا همینه! اون به معنای کامل کلمه دیوونه شده! نمی فهمه داره چه بلایی سر خودش می یاره! بهتره کمکش کنید که زودتر سر عقل بیاد... وگرنه دیر می شه و دیگه نمی شه کاری براش کرد.

آروم گفتم:« تمام تلاشم رو می کنم.... » صدام ضعیف و بغض آلود بود. دکتر کیم لبخند کمرنگ زد وگفت:« داره استراحت می کنه.... اما اگر بخواید می تونید برید پیشش. » با تعظیم کوتاهی ازش تشکر کردم. دکتر دوباره بهم لبخند زد و از ما دور شد.

دوباره روی نیکت نشستم و صورتم رو با دست هام پوشوندم. باید چی کار می کردم؟ مغزم کاملا از کار افتاده بود....

احساس کردم مدیر یانگ کنارم نشست. دست هام رو پایین آوردم و خودم رو جمع کردم. مرد دوباره با دقت به من خیره شده بود؛ ولی این بار علاوه بر کنجکاوی، ناراحتی و نا امیدی رو هم تو چشمهاش می دیدم. باصدای گرفته ای پرسید:

- اون واقعا حالش اینقدر بده؟

فقط تونستم سرم رو تکون بدم. دوباره پرسید:

- از کی مریض شده؟

- تا جایی که من می دونم چند ماهی می شه.... قبل از اینکه از گروهش جدا بشه...

مدیر یانگ پوزخند تلخی زد:

- یعنی تمام مدتی که من باهاش بودم اون این مشکل رو داشته؟ تمام این مدت؟

- به همین خاطر از گروهش جدا شد....

مدیر یانگ خندید. نگاهش کردم. کمی عصبانی هم به نظر می رسید. وقتی متوجه نگاه من شد خنده اش رو جمع کرد و توضیح داد:« احساس حماقت می کنم! تمام این مدت با اون بودم و نمی دونستم! در حالیکه حتی معلم نقاشی اش هم از این موضوع خبر داشته! » گفتم:

- افراد زیادی نیستن که خبر دارن! من هم بر حسب اتفاق متوجه شدم... سوآن نمی خواد کسی در مورد مریضی اش بدونه....تا جایی که من می دونم حتی خانواده اش هم خبر ندارن...

یکدفعه چیزی به ذهنم رسید و با وحشت ادامه دادم:

- خانواده اش خبر دارن که توی بیمارستانه؟!

مدیر یانگ سرش رو به علامت نفی تکون داد:

- رئیس گفت که نذارم مادرش بفهمه..... البته زن برادرش خبر داره... ولی قرار شده مواظب باشه که مادرش چیزی نفهمه. ولی حتی اون هم از دلیل واقعی اش خبر نداره.... فکر می کنه که یه ضعف و خستگی ساده است.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

- فکر می کنم اینجوری بهتر باشه..... احتمالا سوان عصبانی می شه اگر خانواده اش الان متوجه بشن...

مدیر یانگ سرش رو چند بار متفکرانه بالا و پایین برد؛ اما چیزی نگفت. من هم نگاهم رو از اون گرفتم و مشغول بازی کردن با انگشت هام شدم. دوباره ذهنم مشغول بزرگترین سوالی شده بود که توی این چند ماه اخیر بهش فکر کرده بودم: چطور؟ چطور می شد این قوی سیاه لجباز رو وادار به عاقلانه فکر کردن کرد؟

 چند دقیقه ی دیگه توی سکوت اونجا نشستم. دلم می خواست برم و سوان رو ببینم. مدیر یانگ دوباره بلند شده بود و توی راهرو بالا و پایین می رفت و با تلفن حرف می زد. یه لحظه براش نگران شدم که نکنه بر اثر استفاده ی بیش از اندازه از تلفن همراه سرطان بگیره. خودم هم از فکری که اینقدر ناگهانی و بی ربط به سرم زده بود به خنده افتادم. بالاخره از جام بلند شدم و با قدم های کوتاه به سمت اتاق سوآن رفتم. 

آروم در رو باز کردم. چراغ های اتاق خاموش بودند و پرده ها رو هم کشیده بودند. به همین خاطر فضا خیلی تاریک بود. با احتیاط بیشتری به سمت تخت رفتم. با دیدن سوآن دوباره بغض گلوم رو گرفت. حتی توی اون نور کم هم صورتش زرد بود و زیر چشم هاش به طرز وحشتناکی سیاه؛ خیلی ضعیف تر و بیمارتر از روز قبل به نظر می رسید. حالا که خواب بود و نمی تونست به خواست خودش نقاب شادابی و سر حالی بزنه تازه داشتم متوجه عمق تغییراتی که تو این مدت کرده بود می شدم.... از قبل هم می دونستم که تو این چند ماه وزن زیادی از دست داده و خسته تر و بی حال تر از همیشه به نظر می رسه؛ اما... نه تا این حد! این پسری که با اون چهره ی بیمار و موهای بلند و آشفته ی مشکی که روی بالشش پخش شده بودند روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود به هیچ وجه کیم سوآن همیشه خندون کومت نبود! بیشتر شبیه یه شبح و سایه از اون سوآن به نظر می رسید....

چند دقیقه ی دیگه هم کنارش موندم. اما بعد بلند شدم و روی نوک پا از اتاق بیرون اومدم؛ می خواستم ببینم مدیر یانگ تونسته افرادی رو که مشغول صحبت باهاشون بود قانع کنه که سوآن توی بیمارستان نیست.... یا اینکه حداقل به خاطر چیز مهمی توی بیمارستان نیست؟ در اتاق رو با احتیاط بستم و برگشتم تا ببینم آیا مدیر یانگ هنوز در حال حرف زدن با تلفنشه؟ اما در کمال تعجب چشمم به هیه سونگ خورد که به دیوار روبه روم تکیه زده بود و به نوک کفش هاش خیره شده بود. بی اختیار و قبل از اینکه چیزی رو که می خوام بگم بسنجم گفتم:

- اوپا! تو اینجا چی کار می کنی؟!

خیلی طول نکشید تا متوجه چیزی که گفته بودم و درصد بالای صمیمیتش بشم. هیه سونگ هم با تعجب و ناباوری نگاهم می کرد؛ خوب اون بنده ی خدا هم انتظار نداشت که من باهاش اینجوری حرف بزنم...! سعی کردم خرابکاری ام رو جبران کنم و سریع اضافه کردم:

- منظورم اینه که.... شما اینجا چی کار می کنید هیه سونگ شی؟ کی اومدید؟

هیه سونگ هم به خودش اومد و تکیه اش رو از دیوار برداشت. جواب داد:« همین چند دقیقه ی پیش رسیدم... همین که متوجه شدم سوآن توی بیمارستانه خودم رو رسوندم.... اون حالش خوبه؟ » 

- ظاهرا خیلی خوب نیست.... دکترش می گفت که باید هرچه زودتر راضی اش بکنیم که دست از این خود کشی تدریجی برداره.... وگرنه... دیگه نمی شه کاری براش کرد...

هیه سونگ با ناراحتی گفت:

- آقای یانگ هم همین رو بهم گفت... ولی عوض کردن نظر سوآن کار راحتی نیست....

آه کشیدم و زیر لب گفتم:« می دونم... » چند لحظه مکث کردم و بعد پرسیدم:

- بقیه ی اعضا هم خبر دارن که سوآن توی بیمارستانه؟

سرش رو تکون داد:

- بله... می دونن. به زور جلوی هیونگ سون رو گرفتم که به اینجا نیاد.... گفتم شاید اگر بیاد متوجه مریضی واقعای سوآن بشه و.... خب... سوآن این رو نمی خواد.....

بی اختیار لبخند زدم. این همون هیه سونگی بود که من می شناختم.... حواسش به همه چیز بود. هیه سونگ دامه داد:

- الان هم باید برگردم.... هیونگ سون نمی دونه که من اینجام و اگر بفهمه حسابی جوش می یاره. می رم  که قبل رفتن سوآن رو ببینم. 

و بدون هیچ تعللی از من فاصله گرفت. بعد از رفتنش نشستم و به اطرافم نگاه کردم. نگاهم به مدیر یانگ افتاد که کمی اون طرف تر نشسته بود و چشم هاش رو بسته بسته بود. انگار اون هم خسته بود. به در بسته ی اتاق سوان خیره شدم و به فکر فرو رفتم.

بیرون اومدن هیه سونگ خیلی بیشتر از چیزی که انتظارش رو داشتم طول کشید. اون جور که اون از عجله داشتن و سربسته از  ترسش از عصبانیت هیونگ سون گفته بود، انتظار داشتم عیادتش از سوآن حداکثر 5 دقیقه طول بکشه. اما برخلاف انتظار من حدودا بیست دقیقه اونجا موند. و وقتی بالاخره بیرون اومد چشم هاش سرخ بودند. انگار که تمام مدتی رو که بالای سر سوآن بود داشت گریه می کرد.

با خروجش از اتاق از جام بلند شدم. به سمتم اومد و گفت:« من دیگه باید برم... لطفا مراقبش باشید... و اگر تغییری توی حالش به وجود اومد بهم خبر بدید.» سرم رو تکون دادم. لبخندی زد و ادامه داد: « خوب من دیگه.... » وسط حرفش پریدم:

 - هیه سونگ شی! می یه چیزی بگم؟

- البته!

- راستش...من فکر می کنم.... اگر شما با سوآن حرف بزنید شاید کوتاه بیاد... من باهاش صحبت کردم.... دکترش هم همین طور... اما نتیجه ای نداره.... دکترش فقط دکترشه و من هم فقط یه معلم نقاشی یا اگر بخوایم خیلی خوش بینانه نگاه کنیم یه دوست چند ماهه ام... اما شما چندین ساله که با اون دوستید، مثل برادرش می مونید و به قول خودتون خیلی خوب هم اون رو می شناسید.... بیشتر امکان داره به حرف شما گوش بده و کوتاه بیاد...

هیه سونگ تمام مدتی که داشتم حرف می زدم به من نگاه می کرد. وقتی حرفم تموم شد گفت:
- نگران نباشید... وقتی حالش کمی بهتر شد حتما این کار رو می کنم. اون پسر اجازه نداره اینجوری خودش و بقیه رو زجر بده!

لبخند زدم :

- متشکرم!

شونه بالا انداخت:

- فکر کنم این کوچکترین کاریه که می تونم برای بهترین دوستم بکنم.... خوب. من دیگه می رم. خدا نگهدار.






What is the Ilizarov method?
سه شنبه 17 مرداد 1396 06:33 ق.ظ
Great article. I am dealing with some of these issues
as well..
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 09:23 ق.ظ
I'm amazed, I have to admit. Rarely do I come across a blog that's equally educative and engaging,
and let me tell you, you've hit the nail on the head.
The issue is something too few people are speaking intelligently about.

Now i'm very happy I stumbled across this in my search for something relating to this.
manicure
شنبه 19 فروردین 1396 11:43 ب.ظ
This is a topic that's near to my heart... Thank you!
Exactly where are your contact details though?
bahar
سه شنبه 17 دی 1392 12:35 ق.ظ
هیه سونگم
سوان سر عقل بیا لطفا
ممنون
پاسخ diena nasirpour : سر عقلش می یارم!
اصلا ناراحت و عصبانی نباش^^
مگه دست خودشه که سر عقل نیاد؟!

خواهش می شه^^
مرسی از تو
نئول-هیونگ مین
شنبه 14 دی 1392 11:20 ب.ظ
طفلی هیونگ سونم...
فقط میترکه وقتی بفهمه!
کاش هیچ وقت نفهمه..نه تا وقتی که سوآن خوب شه!
هیه سونگ.. برادری ام..بسی دوستش دارم
الهی بمیرم..اون تیکه ای که سوان رو تخت بود بسی دلخراش مینمود..
وای خدا این ندا چرا زندست؟؟؟ من به جای اون بودم بسی جون میکندم..
مرسی عزیز دل برم ادامشو بخونم
پاسخ diena nasirpour : آره دقیقا....!
فکر کنم بترکه وقتی بفهمه
ولی حواسم هست که نفهمه..... جایی برای ترکیدن هیونگ سون تو داستان نداریم ککککک

والا ندا هم جون کند....! حالا تو قسمت های بعدی بیشتر توضیحش می دم
مرسی از تو
sima
دوشنبه 9 دی 1392 03:50 ب.ظ
اه این هیه سونگ خیلی باحاله....منو یاد کیو میندازه...که در حال حاضر مشکوک میزنه....
خیلی عالی بود اونی
پاسخ diena nasirpour : آره یه کم شبیه کیوئه هیه سونگ
کی مشکوک می زنه؟ کیو یا هیه سونگ؟ کیو که مشکوک می زنه البته....!

مرسی عزیزم
خوشحالم که دوسش داشتی
زینب مامان هیونگ جون ، خاله جونگمین ، خواهر دینا
یکشنبه 1 دی 1392 07:37 ب.ظ
نه درست گذاشتم !!
پاسخ diena nasirpour : آها
زینب مامان هیونگ جون ، خاله جونگمین ، خواهر دینا
یکشنبه 1 دی 1392 07:36 ب.ظ
آیش !!

می خواستم اون پایین بذارمش !!!!!
پاسخ diena nasirpour : ها؟!
زینب مامان هیونگ جون ، خاله جونگمین ، خواهر دینا
یکشنبه 1 دی 1392 07:36 ب.ظ
می خوام بزنمت !!! خودت فکراتو بکن ببین چرا !!

خوب...راجع به این تیکه باید بگم که خیلی خوب درش آوردی...مخصوصا که بلاخره من فهمیدم کی می تونه سوآن رو آدم کنه . بهش داری فکر می کنی نه ؟؟؟

بیچاره مدیر یانگ !! خیلی احساس بدی داره نه ؟؟؟ من باشم از ناراحتی میمیرم !!

ولی خیلی باحال بود که ندا پرید بیمارستان ! همه بهت زده بودنا !!

از پرستاره تا مدیر یانگ !!

فک کنم سوآنم از دیدن ندا کپ کرد !!

اوپا ! تو اینجا چیکار می کنی ؟!

هیه سونگ خیلی دوست داشتنیه . امیدوارم هیه سونگم عین جوجه پنجمیه من که قهر کرده بود قهر نکنه با جوجه محلا !!

به هیه سونگ بگو زینب راه حل این سوان رو پیدا کرده !! ک ک ک !

دلم به حال هیونگ سون می سوزه . کاش میومد

حتما کلی غصه می خوره وقتی بفهمه !

هانیدا...!! (اسم جدید روت گذاشتم !! )

همینطوری ادامه بده ! فایتینگ !!
پاسخ diena nasirpour : آقا!
اون پیغامی که گذاشته بودم قبل اس ام اس ها بود!

مرسی
آره دارم بهش فکر می کنم

واقعا بیچاره مدیره.... خیلی حس بدی داره... خیلی دل خودم هم به حالش سوخت
بخوای بری تو اعماق ذهن ندا کنکاش کنی خودش هم از اینکه اونجا تو بیمارستان بود یه کم جا خورده بود.... منظورم قسمت عاقل وجودشه
آره سوان هم یه کم تعجب کرده بود فکر کنم....

خودم عاشق این جمله شدم اوپا تو اینجا چی کار می کنی؟! سوان بشنوه ندا رو خفه می کنه
نه هیه سونگ قهر نمی کنه.... یه جوجه کوچولوی قهر قهرو بسه برای داستان!
دلم برای جوجه پنجمیه تنگیده....

نه سوزه دلت به حالش!
اومده بود همه ی بیمارستان رو می ذاشت رو سرش.... این سوان خل و چل هم بدون شک می زد حالش رو می گرفت! سوآنه دیگه......!

هانیدا؟! ککککک

فایتینگ
رنت
جمعه 29 آذر 1392 12:14 ق.ظ
هیییییییییییی وای من
این پسر دیگه داره شورش در میاره
برم پارت بعدی
پاسخ diena nasirpour : آره بچه پررو....
حرص خودم هم در اومده دیگه
arti
چهارشنبه 27 آذر 1392 10:49 ب.ظ
ائنی الان کاری برام پیش اومده بقیشو هر وقت تونستم میام میخونم !
پاسخ diena nasirpour : باشه عزیزم
arti
چهارشنبه 27 آذر 1392 10:44 ب.ظ
هعــــــــــــــــــــــــــــــــــــی !!
هه سونگ ... دلم برا کیو تنگ شد یهو ...
آخی داداش کیو ...
خبر داری توییترشو حذف کرده !؟ آخه چرا ؟ اونی با خوندن داستانت یاد دل تنگیام افتادم
هی روزگار...
پاسخ diena nasirpour : منم دلم برای کیو تنگ شده
اون روز که پاکش کرد من تا چندین ساعت در شرف گریه بودم....
pari jong
چهارشنبه 27 آذر 1392 09:50 ب.ظ
سوانه لجباز!!!!!
دلم واسه ندا میسوزه،حقش این نیست!
دینا خیلی خوشحال شدم دیدم نوشتی!
مرسی دوستم
پاسخ diena nasirpour : سوآنه دیگه... خیلی خیلی لجبازه

خوشحالم که خوشحال شدی عشقم
مرسی از تو
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر