تبلیغات
My World - تنها یک روز.../ فصل دهم / قسمت چهارم

My World

Always Live With a Thankful Heart

 

تنها یک روز.../ فصل دهم / قسمت چهارم

 

نوع مطلب :Only One Day... ،

نوشته شده توسط:diena nasirpour

راستش قصد کرده بودم ذوق مرگتون کنم.... 

ولی باز هم اونقدر که می خواستم نشد....

ولی به نظر می رسه برای اور دوز کردن کافی باشه....


*****


حدودا یک ساعتی از رفتن هیه سونگ می گذشت. دوباره بالای سر سوان بودم و داشتم نگاهش می کردم. می خواستم زودتر برگردم خونه؛ اما اون هنوز خواب بود و من می خواستم ببینمش و بعد برم. سوآن توی خواب ناله ی خفه ای کرد و کمی جا به جا شد. شاید داشت خواب می دید... آه کشیدم و به جای صورتش که از من برش گردونده بود به اون دستش که از زیر پتوی نازک روش بیرون زده بود نگاه کردم. بی اختیار لبخند زدم. وقتی بچه تر بودم عادت داشتم توی عکسها به دستهاش خیره بشم و فکر کنم چطور دست های یه نفر می تونن اینقدر لاغر باشن که تک تک رگ هاش رو حتی از توی عکس هم بشه تشخیص داد.... و البته نگران می شدم که نکنه انگشتهای بیش از اندازه لاغر و استخونی اش بر اثر اتفاقی بشکنن.... آروم خندیدم. اون موقع ها احتمال نمی دادم که یه روز بتونم واقعا و با خیال راحت به دست های لاغر و استخونی سوآن خیره بشم و به اینجور چیزها فکر کنم. شاید رویا پردازی می کردم؛ اما هیچ وقت احتمال نمی دادم که این رویاها یا حتی یه قسمت کوچیک از اونها واقعی بشن....

زیر لب گفتم:

- چرا اسم تو سوآنه (قو) ؟ دستات بیشتر شبیه پاهای عنکبوتن تا بالهای قو....

دوباره آروم خندیدم. با صدای خفه اش که توی گوشم پیچید از جا پریدم:

- تو به یه تنبیه حسابی احتیاج داری خانوم دروغگو! دیروز بهم می گفتی جوجه و الان عنکبوت؟ واقعا می خوای بمیری؛ نه؟

نگاهش کردم. چشماهاش رو توی نور کم اتاق باریک کرده و لبهاش رو با نارضایتی جمع کرده بود. آروم گفتم:

- سوآن! من رو ترسوندی....

چشمهاش رو گرد کرد:

- خوب تو هم منو ترسوندی! فکر کردی چه حسی بهم دست داد وقتی اولین چیزی که بعد از بیدار شدن شنیدم این بود که بهم گفتی عنکبوت؟!

با دقت نگاهش کردم. هنوز هم به طرز ترسناکی بیمار و ضعیف به نظر می رسید؛ اما باز هم به محض بیدار شدن شروع کرده بود به سر به سر گذاشتن با تنها کسی که کنارش بود. سرم رو با تاسف تکون دادم وگفتم:

-  تو درست بشو نیستی کیم سوآن...

ریز ریز خندید و با صدایی که هنوز به شدت بی حال بود جواب داد:

- چون کیم سوآنم!

خندیدم. خودش هم خندید. کمی به طرفش خم شدم و پرسیدم:

- حالت خوبه؟

لبخند کمرنگی زد و سرش رو تکون داد. بعد از چند دقیقه سکوت ادامه دادم:

- به خاطر اینکه مراقب خودت نبودی کلی دردسر برای منیجرت درست کردی.... بیچاره با کلی زحمت تونست بقیه رو قانع کنه که تو حالت خوبه و چیزی ات نیست....

- مامانم که خبردار نشده؟

نگران به نظر می رسید. سعی کردم لحن صدام آرامش بخش باشه:

- نه... مادرت چیزی نمی دونه. فقط زن داداشت خبر داره که اون هم فکر می کنه یه ضعف ساده است.

سرش رو تکون داد و گفت:« خوبه. » با تقه ای که به در خورد هردومون به اون طرف نگاه کردیم. مدیر یانگ وارد اتاق شد و به محض دیدن سوآن با هیجان غیر قابل وصفی گفت:

- سوآن! تو بیدار شدی!

می تونستم تعجب رو توی چشم های سوآن ببینم. من هم انتظار چنین شادی ای از طرف مدیر یانگ رو نداشتم. اون به تخت نزدیک شد و پرسید:

- حالت بهتره؟

- خوبم هیونگ! متاسفم که نگرانت کردم...

مدیر یانگ سرش رو به علامت نه نکون داد و گفت:

- می رم به پرستار بگم یه چیزی برات بیاره بخوری.... از دیشب تا به حال چیزی نخوردی....

چشم های سوآن با این جمله برق زدند. انگار واقعا گرسنه به نظر می رسید. لبخند زدم و بلند شدم تا پرده ا رو بکشم و چراغ ها رو روشن کنم تا اتاق از تاریکی در بیاد. در همون حال گفتم:

- وقتی خواب بودی هیه سونگ اومد اینجا....

از گوشه چشم نگاهش می کردم که داشت سعی می کرد سر جاش بشینه. در کمال ناباوری ام پرسید

- فقط هیه سونگ اومد؟

- گفت که هیونگ سون هم می خواست بیاد؛ اما هیه سونگ چون احتمال می داده که اون اگر بیاد شاید از بیماری واقعی ات خبر دار بشه بهش اجازه نداده و خودش قایمکی اومد. کلی هم نگران بود که اگر هیونگ سون بفهمه چقدر عصبانی می شه...

سوآن آروم خندید:

- خوب هیچ کدوم ما دوست نداریم عصبانیت اون بچه رو ببینیم....

با لحن شوخی آمیزی گفتم:

- می دونم! هیچ آدم زنده ای نمی خواد خشم هیونگ سون رو ببینه!

هردو مون خندیدم. وقتی خنده امون تموم شد سوآن آه عمیقی کشید و زیر لب گفت:« دلم براش تنگ شده.... » دلم براش سوخت. ولی پیش از اینکه چیزی بگم دوباره نقاب سرحالی به صورتش زد و حرف رو عوض کرد:

- پس این غذا کی از راه می رسه؟! دارم از گرسنگی می میرم!

تا وقتی که غذاش از راه برسه چندین بار این جمله رو گفت که گرسنه است و داره از گرسنگی می میره. اما وقتی سینی غذا رو جلوش گذاشتیم فقط دو سه لقه ی اول رو اشتها خورد و بعد قاشقش رو کنار گذاشت. با تعجب پرسیدم:

- چی شد؟ چرا نمی خوری؟ مگه گرسنه ات نبود؟

زیر لب گفت:« میل ندارم... » مدیر یانگ جوش آورد:

- تو از دیشب چیزی نخوردی و الان هم نمی خوای چیزی بخوری؟! دیوونه شدی؟ می خوای خودت رو بکشی؟

سوآن حالت مظلومانه ای به خودش گرفت و به ما خیره شد. گفتم:

- اما سوآن... باید غذات رو بخوری... تو الان خیلی ضعیف شدی... باید غذا بخوری که نیروت رو به دست بیاری....

با بی میلی به غذاش نگاه کرد و کمی دیگه خورد. مدیر یانگ بهش خیره شد و زیر لب غر زد:« درست مثل بچه ها می مونه! » هنوز یه ثانیه نگذشته بود که صدای زنگ یکی از گوشی های توی جیبش بلند شد. مال سوآن بود. مدیر یانگ تلفن رو بیرون آورد و به صفحه اش نگاهی انداخت. سوآن پرسید:

- کیه؟

- مادرت...

سوآن سرش رو تکون داد و دستش رو به طرف اون گرفت. مدیر یانگ گوشی رو بهش داد. سوان بعد از یه نفس عمیق تلفن مادرش رو جواب داد:

- بفرمایید

-....

- آروم باش مامان.... من خوبم.

-.....

- واقعا خوبم! لازم نیست نگران باشی....

-.....

- یه ضعف ساده بود.... چون خیلی سر گرم کار شده بودم چند ساعتی چیزی نخورده بودم. الان حالم خوبه.

-....

- کار شایعه ساز ها اینه که از کاه کوه بسازن؛ اینطور نیست؟

-....

- مامان! به پسرت اعتماد نداری؟

-...

- پس حرفم رو قبول کن... من خوبم.

-....

- اطاعت می شه بانوی من.... مراقب خودم هستم!

-....

مکث آخر سوآن کمی طولانی شد. آخر با صدای خیلی آرومی گفت:« دوست دارم مامان. » بلافاصله تلفن رو قطع کرد و گوشی رو به سمت مدیر یانگ گرفت. احساس کردم یه لحظه چشماش از اشک برق زدند. اما فقط یه لحظه؛ چون سرش رو پایین انداخت و مشغول بازی کردن با غذاش شد. بعد از مدت کوتاهی گفت:« هیونگ می شه بری دکتر رو صدا کنی؟! » مدیر یان با نگرانی پرسید:

- چرا؟ حالت خوب نیست؟!

سوآن بدون اینکه سرش رو بلند کنه جواب داد:

- نه. خوبم. فقط باید باهاش صحبت کنم...

مدیر یانگ سرش رو تکون داد و بیرون رفت. به محض بسته شدن در پشت سر اون سوآن سرش رو بلند کرد و به من خیره شد. چشمهاش واقعا پر از اشک بودند. با صدای بغض آلودی گفت:

- ندا... برای مامان چه اتفاقی می افته وقتی منم مثل بابا از پیشش برم؟!
دیگه نتونست گریه اش رو کنترل کنه. ب هسختی جلوی اشکهایی رو که به چشم هام اومده بودند گرفتم و با لحن محکمی گفتم:

- اتفاقی برای مادرت نمی افته! چون تو خوب می شی.... تو باید خوب بشی!

سرش رو با ناامیدی تکون داد و اشک هاش رو پاک کرد. بیشتر اصرار کردم:« تو خوب می شی سوآن... به خاطر مادرت هم که شده این کار رو می کنی.... مگه نه؟! » چیزی نگفت و فقط نگاهم کرد. چشم هاش غمگین بود و تنها چیزی که توشون دیده نمی شد امید بود. با کلافگی روم رو ازش بر گردوندم  و گفتم:« پسر لجباز! » چیزی نگفت. احساس کردم که قلبم داره منفجر می شه. اما نباید جلوی اون گریه می کردم. بنابراین به سرعت گفتم:

- من دیگه باید برم.... دیرم شده. مراقب خودت باش. خداحافظ.

یه لحظه دیدمش که انگار جا خورده بود. اما معطل نشدم که از دلش دربیارم و با عجله از اتاق بیرون زدم.



نظرات طولانی یادتون نره....!


feet issues
شنبه 18 شهریور 1396 11:19 ق.ظ
Great beat ! I would like to apprentice while you amend your website, how
can i subscribe for a weblog web site? The account helped me a appropriate deal.

I had been a little bit acquainted of this your broadcast offered vibrant clear concept
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 02:21 ب.ظ
It's an awesome article for all the web viewers; they will obtain benefit from it
I am sure.
نئول-هیونگ مین
شنبه 14 دی 1392 11:41 ب.ظ
ولی خودمونیما...این ندا خیلی قویه..چطور تونست تحمل کنه اشک نریزه؟
یا نپره بغلش و های های گریه کنه؟
من اگه جای اون بودم....نمیدونم چیکار میکردم
یحتمل یه کاری میکردم که سوآن برای خلاصی از شر منم که شده همین فرداش بره درمان!!!
پاسخ diena nasirpour : ندا نزدیک بود هردوی این کارا رو بکنه... باور کن!
به خاطر همین رفت بیرون!

کککک
فکر کنم این شیوه تنها شیوه ایه که جواب بده
نئول-هیونگ مین
شنبه 14 دی 1392 11:38 ب.ظ
خخخخخخخ یا!
نام ندا
فاز همه رو پروندی!
چرا اینطوری زدی بیرون خو؟؟؟
نمیگی دل عموی من میشکنه؟
بد بد بد..
عالی بود مامان ببز!(Boboz)
خسته نباشی...
منتظرتم..بایییی
پاسخ diena nasirpour : توضیحات می دم ایشالا کککککک
به اعصاب خودت مثلث باش^^
مرسی
سلامت باشی نوه ی گلم^^
بای بای
sima
دوشنبه 9 دی 1392 11:54 ب.ظ
آخ بخیر گذشت...سوان که به جای خودش مارو راهیه اون دنیا کرد...
تیکه ای که ندا بهش گفت عنکبوت خیلی جالب بود...حالا خوبه نگفته خرچنگ!

راستی سرطان خون درمان میشه واقعا؟!اخه یکی از آشناهامون چند سال پیش،فهمید لوسمی داره... درمانو شروع کرد و حدود شش ماه بعد... .
سوان داستان ما اینطوری نشهنمیخوام اینطوری بشهههههه...
وقت کردی زودتر بنویس اونی...خیلی بیست بوووود
پاسخ diena nasirpour : آره به خیر گذشت خدارو شکر^^
آخه دستاش واقعا شبیه پاهای عنکبوته.....!

تا جایی که من می دونم درمان می شه....
همین امروز یکی از دوستای مامانم به خاطر این مریضی مرد.... 6 ماه بود که مریض شده بود....
ولی نوه ی همین خانومی که امروز فوت کرد چندین ساله که لوسمی داره و هنوز زنده است... و دارن درمانش می کنن... بستگی به مریض داره.... روحیه اش.... شرایط بندی اش.... اینکه کی تشخیص داده باشن و نوع لوسمی اش و کلی چیز دیگه.....

مرسی عزیزم
ایشالا از دست این امتحانا که خلاص بشم و یه نفسی بتونم بکشم می نویسم
maryam..
شنبه 7 دی 1392 02:01 ب.ظ
اوااااااااااا!!شوهر گرامی ما هم که اینجااااااااااست!!!
سلام همسره مهربانم!!!
maryam..
شنبه 7 دی 1392 02:00 ب.ظ
خیلی هم زیبا!!!دسته شما درد نکند!!!خیلی لذت بردیم و دلتنگی مان برطرف شد ای دخمل!!!
فقط بسی دق مرگ شدیم بابته مریضی سوآن!!!الهی که مادربزرگش هلاک شود و این روزهارا نبیند!!!
لطفا در اسرع وقت بعدی را بگذارید که قلبمان دارد می آید در حلقمان!!!!بسیار متشکریم از شما و ذهن گرامی و دست محترم که این متن را تایپ کرد!!!
دوستتان داریم!!
تا بعد خداوند یار و نگهداره تو سوآن عزیزمان!!!

فدا فدا!!عالی بووووووووووود!!مررررررررررررسی!!!
پاسخ diena nasirpour : خواهش می کنیم مادر جان.... دست شما هم درد نکند!
اِن شاءالله به زودی می گذاریم بقیه اش را که از نگرانی در بیایید
دعا کنید امتحاناتمان را خوب بدهیم که بعدش با فراغ بال بنشینیم و بنگاریم!
ما نیز هم شما رو دوست می داریم
بدرود مادر جان...

مرسی مامانی
مارال
یکشنبه 1 دی 1392 07:45 ب.ظ
وای هانیه یه چیزی بیشتر از ذوق مرگی بود به جان خودم!!!
اومدم واست همون موقع یه عـــــــــــالمه نظر تپل مپل بذارم یهو نتم ترکید...
من شرمندم!
عالی بود عالی عاااااااااللللللللی!
خیلی شادمانه شدم!
دستت قربون گل دخمل بابا!
پاسخ diena nasirpour : واقعا؟!
خوشحالم خوشحال شدید
اکشال نداره بابایی.... خودشو ناراحت مکن
دست شما درد نکنه
زینب مامان هیونگ جون ، خاله جونگمین ، خواهر دینا
یکشنبه 1 دی 1392 07:44 ب.ظ
وای خدا !! عاشق این عنکبوت شدم !!

خیلی باحال بود !! بعدشم حرکت سوآن عالی بود !!
خخخخ ! اون جوجه قو...! وای من مردم از خنده !! خیلی آبرو بری...گفتم بهت که سر این تیکه خنده ام گرفت و بابام کلی متعجب نیگام می کرد !!

بهت گفتم واسه غذا شرط و شروط بذارن بچه پررو !!

ولی خیلی تیکه ی آخرش ناراحتم کرد !!

ندا خیلی قوی بود...من اگه جاش بودم سوآنو بغل می کردم و های های گریه می کردم !!

بعدشم از شدت ناراحتی و خجالت خودکشی می کردم !!

همچین آدم خلیم من !!
پاسخ diena nasirpour : راستش خودم هم سر این عنکبوته کلی خندیدم

مرسی

نشد.... واقعا نشد شرط و شروط بذارم... سوآن گشنه اش بود خودش....

ماهم ناراحتیدیم بچه ام

یه توضیحاتی بهت داده بودم.....!
همون صحنه ی کمدی و اینا....!

من و تو ندا همه با هم خلیم
رنت
جمعه 29 آذر 1392 12:19 ق.ظ
هیییییییییییییییییی دلم می خواد خفه کنم این پسر رو بچه نهایت درمان نشی خوب باز می میری دیگه چه مرگته اهههههههههه
اعصاب برای آدم نمی ذاره این پسر
ولی خوشم اومد به خاطر انرژی که ندا داره بهش می ده روند بیماریش کند شده و این خوب جای امیدواری داره
مرسیییییییییییییییییییییییییییییییییی عزیزم
پاسخ diena nasirpour : نگو اینجوری رنت بانو.....!
دلت می یاد بچه ام رو خفه کنی؟!
پسر به این خوشگلی.... حیف نیست خفه بشه؟!

خواهش می شه.... مرسی از تو
hila
پنجشنبه 28 آذر 1392 06:09 ب.ظ
نمی دونم!!!!
شاید (شاید) یه روزی خدا به یک آدم خوشبخت (یا شایدم بدبخت) یه داداش بده که خشونت لازم نداشته باشه!!

یه دفعه سر کلاس زبان صحبت سر اذیت کردن برادرا سر خواهرشون بود، معلم زبانم می گفت دخترایی که با یه برادر دو سه سال بزرگتر یا کوچکتر بزرگ می شن همیشه از نظر قدرت بدنی از دخترای دیگه قوی ترن!! از بس کتک می زنن و می خورن!!

دیگه اینم فایده برادر داشتنه برا من!! چون تو دعوا حداقل اگه کتک بخورم خودمم می زنم!!
پاسخ diena nasirpour : شاید

موافقم
راست گفته معلمتون
hila
پنجشنبه 28 آذر 1392 05:13 ب.ظ
آخه غیر از خشونت در مورد داداش من جواب نمی ده!!!

داداش تو کوچیک تره نمی تونی بلایی سرش بیاری که ولی من....
پاسخ diena nasirpour : در مورد کدوم داداش چیزی غیر از خشونت جواب می ده؟!
hila
پنجشنبه 28 آذر 1392 04:23 ب.ظ
آخه فکر کردم باهام قهری نظرم رو جواب ندادی!! البته جواب که نداشت ولی سلامم خب جواب داشت!!

چه خبرا؟!! سرت شلوغه نه؟؟!!! منم سرم شلوغه!!
پسرت هم سرش خیلی شلوغه!!! تو فستیوال DSP خیلی خوشگل شده بود!! اگه قد و هیکلش نبود با دخترا اشتباه می گرفتمش!!!

ما فردا مهمون داریم و من امروز درسو کلا پیچوندم!! دارم مثلا به مامانم کمک می کنم!! (البته از پای لپ تاپ!!)

اصلا دیشب که قبل خواب اومدم یه سر زدم دیدم داستان گذاشتی باورم نمی شد فکر کردم اشتباه اومدم

نمی دونم اثرات چیه؟!! درس نخوندن؟؟ کمک به مامان از پای لپ تاپ؟؟؟ داستان گذاشتن تو؟؟ هر چی هست امروز خیلی شنگولم و داداشم خر چی تلاش کرد حرصم بده موفق نشد!!!
البته داشتم سالاد الویه درست می کردم هی تاخونک می زد منم تهدیدش کردم با یه چاقو قد ساطور قصابا قیمه قرمه اش می کنم اونم دمش رو گذاشت رو کولش در رفت!!!
پاسخ diena nasirpour : باز هم ببخشید

سرمان خیلی خیلی شلوغ است...
کککک... نه که آخر فصله همه سرشون شلوغه
خیلی خوشگل شده بود
به خدا منم همین طور بودم! اگر نمی شناختمش فکر می کردم دختره!

کککک.... منم دقیقا همین کار رو کردم از صبح! البته جدا کمک کردم... ناهار درست کردم!
فردا هم احتمالا همینه... و شنبه!

خوب خداروشکر که شنگولی


چرا اینقدر خشن؟!
منم وقتی پای گاز بودم داداشم هی می یومد چوبای جارو می کند می یاورد نزدیک شعله های گاز آتیش می گرفتن!
البته هر قدر حرص خوردم نتیجه ای نداد!بازم کار خوردش رو می کرد
hila
پنجشنبه 28 آذر 1392 02:59 ب.ظ
سوآن، خاله!! به نظرت چرا مامانت جواب منو نداده؟؟!!!! تو می دونی؟؟؟!!!!!
بهش سلام کردم آخه!!!!!!!
پاسخ diena nasirpour : ببخشید هیلا جان
مظرت از زی دستم در رفته بود
شرمنده عزیزم
arti
پنجشنبه 28 آذر 1392 02:08 ب.ظ
آره این جوری هیجانش بیشتره ولی نه واسه من که همه ی اون چیزایی که تا قبل از این نوشته بودی رو تو سه شب پشت سر هم خوندم !!

دلت میاد !!! موهای رومئو خیــــــــــــــــــــــــــلی خوشکله ! بیوتفول یکم زیادی کوتاه بود ولی اونم خیلی دوست داشتم واسه این زیاد بهش نمی یومد که صورتشم لاغر شده بود....

جومونگ !! خانوادتا این مدلی هستین پَ !!!
ولی پسر عمه ی دوستم هم زیاد دور نیست آخه چون زیاد از شیرین کاریاش تعریف میکنه از راه دور میشناسیمش !!

اوکی ! بعد امتحانا ایشالا !
واسه پاس شدن بچه هاتم دعا کن !
پاسخ diena nasirpour :

دوست ندارم.... آقا جان من کلا رومئو رو دوست ندارم! به جز اون پنج تا آهنگی که گفتم از هیچ چیز دیگه اش خوشم نمی یاد.... نه! موهای گیو می یور هارتش رو هم دوست دارم

آری جومونگ

ایشالا
ایشالا همه امتحاناتشون رو عالی می دن
arti
پنجشنبه 28 آذر 1392 02:24 ق.ظ
در اسرع وقت خودمو به ادامه داستان رسوندم !

هانی تو همیشه همینطوری ! به جای خوبش که می رسه ول میکنی اوووووووه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه تا دو سه ماه دیگه !! مگه این که فشار درسا تو رو به نوشتن وادار کنه که خودتو تخلیه کنی !

خیلی خوب بود این تیکه آخرش !
ولی این سوآن دیگه کی میخواد متحول بشه تصمیم بگیره خوب شه ها؟

من دلم برا مین جی هم تنگ شده بود ... کوچولو متفاهم منه ولی این دفعه نبود
دفعه ی بعدی باید زیاد بهش نقش بدی !!
به نظر من جونگ مین وقتی لاغر باشه با موهای مشکی (مخصوصا تو beautiful ) شبیه جوجه خروس میشه !!!! خخخخخخخخخخخ

تصور جونگ مین رو تخت بیمارستان خیلی سخته اونم وقتی انقد ضعیف شده باشه.اصلا دوست ندارم حتی یه لحظه بهش فکر کنم .
جونگ مین کسیه که حتی وقتی آپاندیسش ترکیده بوده تو غربت خودش تنهایی رفته بیمارستان و عمل کرده !

با خوندن داستانت یاد یه خاطره ای از دوستم هم افتادم میگفت وقتی پسر عمش از اتاق عمل اومده بیرون (پاشو عمل کرده بوده) و به هوش اومده اولین چیزی که گفته این بوده که از دکتر پرسیده بازی استقلال چند چند شده !! واسه همین باورم میشه که جونگ مین هم اینجوری باشه !

فعلا جونی !
بازم از این کارا بکن خوشحال میشیم
پاسخ diena nasirpour : خوب همه ی هیجانش به همینه دیگه....!
مثل سریالا که تا می رسه به جای حساسش تموم می شه می ره تا هفته یعد
نه بابا دوسه ماه چیه؟ 24 دی امتحانم تموم می شه.... تا تموم بشه می نویسم... قول قول ولی ترغیبم نکنید که موقع امتحانا بنویسم لطفا

موی مشکی کوتاهش - در حد بیوتیفول و رومئو - رو اصلا دوست ندارم... اصلا!

خیلی خیلی سخته تصورش... به همین خاطر هم من نتونستم خودم رو راضی کنم این رو فن فیکشن کنم!
جونگ مین آدم قوی ایه.... البته سوآن هم قویه.... اینجا هم که دیدی....! تا بلندشد شروع کرد به سربه سر ندا گذاشتن... ولی این آخرش دیگه کم آورد... بچه ام خسته شده خوب....

اووووووووووه! پسر عمه ی دوستت؟! چرا راه دور می ری؟!
همین خود من!
سوم دبیرستان که پام رو عمل کردم همین که تو اتاق ریکاوری به هوش اومدم اولین سوالی که پرسیدم این بود:« جومونگ که تموم نشده؟! »
جونگ مین هم اگر یه درصد به من که مامانش باشم رفته باشه مطمئنا همینه

بعد امتحانا ایشالا
hila
پنجشنبه 28 آذر 1392 01:47 ق.ظ
وااااااااااااااااااااااااااااو!!!
چطور چنین چیزی ممکنه؟؟!!!!! یعنی بعد دو ماه سوآن کام بک کرد!!

سلام مامان سوآن!!
پاسخ diena nasirpour : سلام عزیزم

سوآن- ما خانوادگی به غیبت کردن علاقه داریم خاله جان....! داداش دوقولوم که هر 22ماه کامبک می کنه!
Donyass501
پنجشنبه 28 آذر 1392 12:46 ق.ظ
خیلی عالییییییییییییییییییییییییییییییییی بووووووووووددددددددددددد اونیییییییییییییییی
نمیتونم هیچی بگممممممممممم
زود زودیییییییییییییییییییییییی بذار قسمت بعدوووووووووووووووووو
پاسخ diena nasirpour : خوشحالم که به نظرت خوب بوده

تلاشم رو می کنم که در اسرع وقت بنویسم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر