تبلیغات
My World - پرتگاه | داستان کوتاه

My World

Always Live With a Thankful Heart

 

پرتگاه | داستان کوتاه

 

نوع مطلب :Short Story ،

نوشته شده توسط:diena nasirpour

سلام!
خوبید؟!

والا درس خوندن زیادی تاثیر گذاشته رو مغزم دیگه نمی تونم تراوشاتش رو کنترل کنم.....
این تراوشات مغزی دیشبمه... از ساعت 10 تا 12 شب تراوش کرده....! ببخشید به بزرگی خودتون اگر یه مقدار..... خاصه!

توضیح بیشتری نمی دم.... بخونید و نظر بدید... لطفا!
نظرات طولانی!

پی نوشت 1: لطفا در مورد این داستان حدس بزنید.... به نظرتون قضیه چیه؟ برای شخصیت اول چه اتفاقی افتاده.... و هر چیز دیگه ای که به نظرتون می رسه....감사합니다!

پی نوشت 2: اسم انتخاب کردم براش....! « پرتگاه » 

*****

به نرده های پیش رویش تکیه داد و به شهر زیر پایش خیره شد. به آن همه هیاهویی فکر کرد که گاهی نفسش را می برید. اصلا چرا آنقدر شلوغی و عجله باید وجود می داشت؟ این آدم ها برای چه آنقدر می دویدند؟ برای رسیدن به موفقیت؟ پول و ثروت؟ مقام و موقعیت؟ شهرت؟ اینها را می خواستند برای چه؟ برای اینکه آخر به خاطر یک اتفاق که تقصیر خودشان هم نبوده، مانند زباله ی بی ارزشی دور انداخته شوند؟ می خواستند به همه آن چیز ها برسند تا عاقبتی مثل او پیدا کنند؟ در یک شب همه چیزشان را ببازند و بعد.... هیچ؟

با احساس تنگی نفس ماسکی را که از صبح روی دهان و بینی اش را پوشانده بود پایین آورد و با چند نفس عمیق سعی کرد آتشی را که چند لحظه در قلبش زبانه کشیده بود خاموش کند. برای چه باید عصبانی می بود؟ چرا باید حسادت می کرد یا نفرت می ورزید؟ این سرنوشت بود! تلخ یا شیرینش اهمیتی نداشت؛ وقتی که رقم می خورد دیگر چاره ای جز پذیرفتنش وجود نداشت... اما این سوال را هم  نمی توانست از ذهنش بیرون کند:« چرا من؟ »

لبهایش را روی هم فشرد. چرا آنقدر به این سوال فکر می کرد؟ چه نتیجه ای داشت؟ جز اینکه تحمل این زندگی تلخ را سخت تر کند؟ جز اینکه بیشتر به خاطرش بیاورد که چیزهایی را از دست داده؟ هیچ فایده ای جز این نداشت....

دوباره ماسک را روی صورتش کشید و به شهر خیره شد. به جریان بی توقف ماشین هایی که می آمدند و می رفتند؛ به نور زرد و سرخ چراغ هایی که مثلا قرار بود جای خورشید را بگیرند. و آدمهایی که آنقدر بی غم بودند که ساعت ها وقتشان را با وجود این سرمای استخوان سوز در خیابان ها به گشت و گذار بگذرانند. به خودش یادآوری کرد که تا همین تقریبا یکسال پیش خودش هم یکی از همین آدم های بی غم بود. شاید نه دقیقا به همین شکل.... اما مطمئنا او هم جز همین ها بود....

این یادآوری قلبش را به درد آرود.دلش تنگ شده بود. دلش برای همه چیز های آن دوران طلایی زندگی اش تنگ شده بود...! آن روزها با وجود همه ی سختی ها و مشکلات، لااقل دل خوش بود که کاری را انجام می دهد که آن را دوست دارد! اما حالا.... فقط تنهایی بود و یک روتین دردآلود و خاطراتی که هراز چند گاهی زخم های کهنه ی قلبش را تازه می کردند....

پایش را روی یکی از میله های فلزی گذاشت و خودش را یک پله ی کوچک به اسمان نزدیک تر کرد. اسمانی که درست مثل خود او دلی پر و خونین داشت.  باز هم یک پله ی دیگر و باز هم یکی دیگر. دست هایش دیگر تکیه گاه محکمی روی میله های سرد نداشتند. دوباره نگاهی به شهر زیر پایش انداخت. یک لحظه به ذهنش رسید که چه می شود اگر میله ها را رها کند و یک پله ی دیگر بالا برود. مطمئن بود در آن حالت دیگر نمی تواند تعادلش را حفظ کند؛ سقوط می کرد. فکر کرد که این بار سقوطش چقدر طول می کشد؟ دفعه ی قبل که فقط به اندازه ی پنج ثانیه از دست دادن کنترل اتومبیلش طول کشیده بود.....!

در همین افکار غرق بود که ناگهان با صدایی از جا پرید:

- می خوای خودت رو بکشی؟

با این جمله ی ناگهانی واقعا نزدیک بود سقوط کند. در حالیکه قلبش به شدت می تپید برگشت تا ببیند شخصی که این چنین باعث وحشتش شده کیست. چشم هایش را باریک کرد تا در آن نور کم بتواند چهره ی هیکل زنانه ای را که در چند متری اش ایستاده بود تشخیص دهد. زن حرکت کرد. قدم های کوتاهی برمی داشت و پاهایش را تقریبا روی زمین می کشید. همان طور که پیش می آمد تکرار کرد:

- پرسیدم می خوای خودت رو بکشی؟

حالا که ترس اولیه اش کمی از بین رفته بود می توانست این صدای زنگ دار را تشخیص دهد. وقتی زن به فاصله ی یک قدمی اش رسید حدسش به یقین تبدیل شد. خودش بود. همان دخترک عجیب واحد کناری بود.

دختر سرش را کج کرده بود و با آن چشم های درشت و سیاهش به او زل زده بود. نگاهش حس بدی به او می داد. مثل دستگاه اشعه ی ایکسی می ماند که تا اعماق وجودش را اسکن می کرد. موهای سرخِ رنگ شده اش صورت بیرنگش را که از سرما بیرنگ تر هم شده بود قاب کرده بودند. مثل همیشه یک تونیک بلند گشاد به تن داشت و ساپورت مشکی به ساق های پاهاش لاغرش چسبیده بود. چرا همیشه همین طور لباس می پوشید؟

دوباره با صدای دخترک از افکارش بیرون کشیده شد:

- پس می خوای خودت رو بکشی....

ابروهایش را در هم کشید و به چشمان دختر چشم دوخت که درشت تر از هر زمان دیگری به نظر می رسیدند. در گیر و دار این فکر بود که دختر از کجای سکوت او چنین نتیجه ای گرفته که با ادامه ی جمله اش برای چند لحظه نفس کشیدن را فراموش کرد:

- می یای با هم این کارو بکنیم؟! می یای با هم خودمون رو بکشیم؟

این دخترک واقعا دیوانه بود؟! با هیجان به او خیره شده بود و پیشنهاد خودکشی دونفری می داد؟ شاید هم این یک کابوس دیوانه وار بود...! بالاخره توانست حرف بزند. رو به دخترک به آرامی پرسید:

- چرا می خوای این کارو بکنی؟

دخترک سرش را به سمت دیگر کج کرد و لبهایش را برچید. با خودش فکر کرد که شاید پرسیدن این سوال، به این شیوه، کمی زیاده روی بوده است... پس از چند لحظه ی طولانی سکوت دخترک به سادگی جواب داد:

- نمی دونم!

باید اعتراف می کرد این آخرین جوابی بود که انتظارش را داشت. دختر ادامه داد:

- ولی اون روزداداش داشت به خاله می گفت که حواسش باشه که من دوباره خودم رو نکشم....!

ضربان قلبش باز هم شدت گرفت. این دیگر نهایت جنون بود! مگر این دختر چند بار چنین کاری را انجام داده بود که برادرش باید چنین چیزی را به مستخدم خانه یادآوری می کرد؟! ترس داشت لحظه به لحظه در وجود او شدیدتر می شد که دخترک صدایش را پایین آورد و ادامه داد:

- از کجا شنیدم؟! گوش واستاده بودم....! به کسی نگی ها....!

چشمانش حالا نگران بودند. مثل چشم های دختر بچه ای که بعد از یک استباه منتظر تنبیه مادرش بود. و ترس جای خودش را در قلب او به سردرگمی داده بود. این موجودی که روبه رویش ایستاده بود چه بود؟! چطور فکر می کرد؟! یک بزرگسال دیوانه بود؟! یا کودکی با ظاهر یک بزرگسال که معنای نیمی از جملاتی را که می گفت نمی دانست؟

با احساس جسم خیس و سردی که روی پیشانی اش نشست سرش را بالا گرفت. ذره ی سرد و خیس دیگری روی گونه اش فرود آمد. دخترک هم صورتش را بالا گرفته بود. نگاهش کرد که دهانش چگونه باز مانده بود و دانه های برفی را که فرود می آمدند با چشمان هیجان زده اش دنبال می کرد. وقتی یک دانه ی برف درون چشمش رفت به آرامی با آن صدای زنگ دارش خندید. سرش را پایین آورد و به او خیره شد. دوباره خندید و با لحن آواز مانندی گفت:« داره برف می باره.....یوهو!»



How do you prevent Achilles tendonitis?
پنجشنبه 16 شهریور 1396 10:31 ق.ظ
Thank you for any other wonderful article. The place else may anybody get that kind of info in such
an ideal method of writing? I have a presentation next
week, and I'm at the search for such info.
aurakuhl.wordpress.com
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 07:16 ب.ظ
This is the perfect website for everyone who would like to find out about
this topic. You understand so much its almost hard to argue
with you (not that I actually will need to…HaHa). You certainly put a brand new spin on a topic which
has been discussed for years. Excellent stuff, just wonderful!
Lee Seung Gi
جمعه 2 اسفند 1392 10:42 ق.ظ
زیبا بود.
به نظرم بهتره ادامه ندین.
البته این نظر منه و خیلی به داستان شما جهت نمیده.

ولی خیلی قشنگ بود.
پاسخ diena nasirpour : قبلا گفته بودم تو نظرات یا نه؟
این رو به خاطر این نوشتم که طرح داستان جدید رو که به ذهنم رسیده بود با یه دوستی درمیون گذاشتم اما هر چقدر تلاش می کردم نمی تونستم شخصیت اول زن داستان رو خیلی خوب براش توصیف کنم و هرچی می گفتم اون یه جور دیگه تصور می کرد.
به همین خاطر یکی از قسمت های داستان رو - که همین نوشته باشه - نوشتم تا منظورم رو واضح بهش برسونم... ولی فعلا وقت نوشتن اون طرح کلی رو ندارم متاسفانه

خوشحالم که ازش خوشتون اومده
hila
چهارشنبه 11 دی 1392 09:47 ب.ظ
خدایی اسمی که من گفتم بهتر نبود؟؟!!!
قابلیت ادامه هم داشت دیگه!!

از اون نظر گفتم هیون جونگ چون من دوسش ندارم و خیلی در موردش خبیثم!!!
پاسخ diena nasirpour :

چرا اینقدر تعداد افرادی که از هیون کمتر از بقیه خوششون می یاد داره زیاد می شه؟!
بیچاره لیدرمون [ لب و لوچه ی آویزون ]
hila
چهارشنبه 11 دی 1392 06:44 ب.ظ
راستی اون چیز کره ایه (کره ایه دیگه؟؟!!!) چیه؟؟!!!!
خواهر من فارسی را پاس بداریم!!


راستی اسم داستان رو بذار ماجراهای من و دختر همسایه بغلی و ادامه اش بده!!!!!!
پاسخ diena nasirpour : اون کره ایه؛ بله....
کامساهامنیدا... یعنی متشکرم!


ماجراهای من و دختر همسایه ی بغلی؟!
نمیری هیلا کلی خندیدم

اگر بخوام ادامه اش بدم یه اسم خیلی خوب دارم براش
hila
چهارشنبه 11 دی 1392 06:39 ب.ظ
سلام عرضیدم!!!
چطوری؟؟!!!!!
این عجب چیز عجیب غریبی بودا!!
ولی این یارو که همه چیزشو از دست داده هیون جونگ بود!!

اون تیکه که گفت میای با هم خودکشی کنیم خیلی باحال بود!!!
پاسخ diena nasirpour : سلام به روی ماهت^^
خوبم.... تو چطوری؟

زیاده از حد عجیب و غریب بود؛ نه؟ حاصل خستگیه....!

هیون جونگ؟ چطور؟

تو هم مثل زینب خندیدی؟
یعنی فقط خودم و عاطفه ترسیدیم از اون قسمت؟!
زینب مامان هیونگ جون ، خاله جونگمین ، خواهر دینا
سه شنبه 10 دی 1392 12:04 ب.ظ
فهمیدم ! به جای ایمیلم کپیش کردم !!

تنها یک روز رو بیا اونجا بذار .احتمالا خیلی خوب جواب میگیری از بچه ها ! :)

یه چیز دیگه...نام کاربری من اونجا اینه :

jiji_unni
پاسخ diena nasirpour :
کامساهامنیدا
زینب مامان هیونگ جون ، خاله جونگمین ، خواهر دینا
سه شنبه 10 دی 1392 12:02 ب.ظ
وای !!! تو روح میهن !! نمیتونم آدرسو واست بذارم !!

اتوکه ؟؟؟
پاسخ diena nasirpour : اصلا این میهن دیوونه است...!

ولی دقت کردی تو فنکلاب جونگ مین می شه کپی پیست کرد؟
زینب مامان هیونگ جون ، خاله جونگمین ، خواهر دینا
سه شنبه 10 دی 1392 12:02 ب.ظ
سلام .
بیا این سایت آریرانگ فا داستانتو بذار !

فک کنم خیلی خوب استقبال می کنن .چون یکی از بچه ها داستانشو گذاشته و نمی دونی درعرض چند ساعت نقدش به هفت صفحه رسیده !!

اینم آدرس سایت و داستان اون دختره .

پاسخ diena nasirpour : سلام^^
رنت
سه شنبه 10 دی 1392 03:43 ق.ظ
واو جالبه یه آدم خسته و احتمالا مریض و یه بیمار روانی
داستان جالبی می شه
مرسی عزیزم
پاسخ diena nasirpour : مرسی از تو رنت بانو
sima
سه شنبه 10 دی 1392 12:07 ق.ظ
با همه ی کوتاه بودنش خیلی خوب حس منتقل میکرد...
پسر حتما بعد از دیدن دختره به زندگی امیدوار شده...ککک هرچند که نمیخواست خودکشی نه....
براووووو
پاسخ diena nasirpour : خوشحالم که اینطور بوده به نظرت

آره منم همین طور فکر می کنم ککککک

مرسی
محبوب2
دوشنبه 9 دی 1392 12:45 ب.ظ
آنیو!وبلاگتو از فن کلاب جونگی برداشتم!خیلی باحالی!اما الان وقت ندارم تک تک پستاتو بخونم!بعد امتحانا میخونمشون!
فهمیدم ک خیلی نگران کیویی!راستش منم کپی توام تو توییتر به هر آشنایی ک میدونستم توییت زدم اما هیشکی ازش خبر نمیده!
میترسم بشدت ناراحت باشه ازکسی یاچیزی ک مربوط ب کاروبارش و فناش بشه!
هرطوری شد بمنم خبر بده!
درضمن اگه غیراز استیون و کانگ مین تو توییتر آشنایی سراغ داری ک ممکنه جواب بده بمن آدرس توییترشو بده
پاسخ diena nasirpour : آنیونگ^^
مرسی... باحالی از خودتونه^^
خیلی نگران اوپامم من معلوم نیست چه اش شده که اینجوری کرده
دلم برای « خوشگلا » گفتنش تنگ شده

نه کسی رو نمی شماسم من به جز همین ها ولی باز هم اگر خبری شد خبر می دم بهت^^
Aramdokht bara!
یکشنبه 8 دی 1392 10:22 ب.ظ
شخصیت اول دقیقا کیه؟!
مرده یا دختره؟!
پاسخ diena nasirpour : منظورم همون کسیه که افسرده بود و داشت فکر می کرد

ولی حالا اگر شما نظری درمورد دختره هم دارید خوشحال می شم بشنوم
arti
یکشنبه 8 دی 1392 05:47 ب.ظ
چشم !
دعا کن برام !!
پاسخ diena nasirpour : چشمت بی بلا

چشم... تو هم برای من دعا کن
arti
شنبه 7 دی 1392 10:42 ب.ظ
درک می کنم هانی !این جور موقع ها زیادی به آدم فشار میاد !! فقط من الان تو امتحانا حال خوندن ندارم عین دیوونه ها دارم انیمه می بینم اونم از این انیمه ها که هی باید به خودت فشار بیار ی ببینی چی به چیه !
این ازون داستاناست که نه سر دارن نه ته !
اسمشو بذار " برداشت آزاد"!
راستش هیچی نفهمیدم !
ولی دیگه عادت کردم.
خوب بود در کل .ولی ضاهر و تیپ دختره خیلی شبیه روانیا بود خداییش !
از نظرمنم ترسناک بود!!!!

پاسخ diena nasirpour : این کارو نکن عاطفه جان... بشین درس بخون....

اتفاقا هم سر داره هم ته....! ککککک ( خنده ی شیطانی جونگ مین رو تجسم کن^^)

از داستان چیزی نفهمیدی؟

خوب دختره روانی بود دیگه.....!
maryam..
شنبه 7 دی 1392 07:53 ب.ظ
خیلی خوب بود کلی لذت بردم!!!راستی اون یکی داستانت کووووووو؟؟؟؟اسمش چی بود؟؟؟....نمیدونم!!!
من دوسش داشتم!!!
این دیگه ادامه نداره عایا؟؟؟
همین بود؟؟؟
یا ادامه داره عایا؟؟
پاسخ diena nasirpour : خدارو شکر خوشحال شدم

ارواح درون منظورته؟! خیلی وقته ننوشتم.... نمی تونم روش تمرکز کنم

این رو شاید بعدا ادامه بدم....
Aramdokht bara!
شنبه 7 دی 1392 06:56 ب.ظ
راستی سوالای المپیادو دیدی؟!
سر ما که رسیدن خیلی نامردی کردن!!!
سال پیش خیلی آسون بود... حیف اگه سال پیش شرکت میکردم حتما جزو اون 60 نفر میشدم..

بابایی: بله؟!
پاسخ diena nasirpour : نه.... ببخشید
همون موقع هم مریض شده بودم هم امتحان داشتم.... ببخشید

اشکال نداره.... خودتو ناراحت نکن
زینب مامان هیونگ جون ، خاله جونگمین ، خواهر دینا
شنبه 7 دی 1392 06:51 ب.ظ
آفرین...برو درستو بخون...بدو !!

آراااام...آرام !! هی ! هی !!

زده به کله م...هانی...کنترلمو کو ؟؟؟
پاسخ diena nasirpour : کنترلت؟
نمی دونم والا....
آخرین بار دآتیش پاره جونگ مین و هیونگ جون بودش....
فکر کنم تا الان نابود شده....!
زینب مامان هیونگ جون ، خاله جونگمین ، خواهر دینا
شنبه 7 دی 1392 06:49 ب.ظ
آرام جان...من از خیلی سال پیش این اطلاعاتو دارم...بابا قد یه دکتر که هیچ...قد یه پروفسور چیز بلدن !!

به قول استادم بابام باید به جای من بیان دانشگاه !!


کامنتم اگه خوب نبود بگو یکمی دیگه نظر بدم انرژی بگیری !
Aramdokht bara!
شنبه 7 دی 1392 06:46 ب.ظ
من برم سر درسم!!!

همتون موفق باشین ( دینا جان و بابایی گلم!)

خوش بگذره

پ.ن. : دینا جان ببخشید اگه خیلی چرت و پرت نوشتم....
پاسخ diena nasirpour : خوب درس بخونی

تو هم همین طور

راحت باش عزیزم
زینب مامان هیونگ جون ، خاله جونگمین ، خواهر دینا
شنبه 7 دی 1392 06:46 ب.ظ
خوب...بریم سراغ نقد نویسنده ی بزرگ اما ناشناخته هانیدا !! کککک !

اول اینکه یه اشتباه کوچیک داشتی که نشد کپی کنم اینجا . خودت پیداش کن ، نوشتی : چهره ی هیکل زنانه ...! این اشتباهه ! :)

اما در مورد داستان . اول اینکه خعلی باحالی که نگفتی اوپا کدوم اوپاس !! کککک !

ثانیا...توصیفاتت اینقدر واقعی بود که الان من هنوزم رو اون نرده هه ایستادم منتظرم با اوپا بپریم پایین !!

اصن عجیب تصورش راحته...! انگاری خودم الان اونجام ...کنار این دونفر دیوانه !!

غم این آقا پسره خیلی عمیقه ! می دونی...خیلی قشنگ تونستم بفهممش...خیلی احساس بدی داره...ولی نمی دونم چرا...!


وای اونجاش که دختره اومد گفت بیا با هم خودکشی کنیم عالی بود !

من کلی خندیدم بهش !!

لباسای دختره و رنگ موش عالی بود ! وقتی گفتی موهاشو قرمز کرده گفتم این مانیکه ها ! ولی الان کلا نظرم برگشته !

چقدرم تو هپروته ! نمی دونم چه سریه که وقتی تو می نویسی من قشنگ با اون شخصیت داستان رابطه برقرار می کنم...ولی وای به روزی که من بخوام بنویسم !!

دیگه چی مونده ؟؟؟

آهان...بچه بشین سر درست ! هم تو هم آرام !! منم می خوام درس بخونم ها...ولی نمیشه !!
پاسخ diena nasirpour :

آها اون؟!
دیشب که داشتم می نوشتم احساس کردم یه جوریه ها.... ولی نفهمیدم چه جوریه! هنوز هم عبارت مناسب دیگه ای پیدا نکردم.....! ایشالا پیدا کنم جایگزین می کنم

اوپا؟ چرا باید می گفتم کدوم اوپاست؟! اصلا مگه اوپای خاصیه؟! اصلا کی گفته اوپاست؟! یادم نمی یاد تو داستان به جنسیتش اشاره ای کرده باشم

واقعا؟! بپر دیگه.... معطلش نکن....

آره غمش خیلی عمیقه بچه ام

اینقدر خنده داره که تو از پریروز داری بهش می خندی؟! من خودم اول که در موردش فکر کردم ترسیدم بیشتر!

آره بنده ی خدا خیلی تو هپروته....
جدی؟
وقتی نویسنده با شخصیت هاش صمیمی باشه راحت تر و باور پذیر ترم ی نویسدشون... اگه حس می کنی نمی شه با شخصیت هات ارتباط برقرار کرد - هرچند که به نظر من اصلا اینطور نیست - سعی کن بیشتر باهاشون صمیمی بشی....

نمی دونم... چی مونده؟!

دارم سعی میک نم بخونم.... ولی هر کاری می کنم نمی تونم تمرکز کنم
Aramdokht bara!
شنبه 7 دی 1392 06:43 ب.ظ
...

چشم بابایی!!!
چقدر اطلاعات عمومیت بالایه!!!


...

حالا به دل نگیرین دیگه!
پاسخ diena nasirpour : زینب باید مطب بزنه.... طب سنتی!
Aramdokht bara!
شنبه 7 دی 1392 06:41 ب.ظ
منم به ترک میخندم!!!

مثلا چند وقت پیش یکی از معاونامون که خیلی هم جو گیره و ما ب مسخره بهش میگیم "رادیو" اومده بود و با ما والیبال بازی میکرد...

اونقدر بچه ها بهش تیکه انداختن, من مردم از خنده!!!
معلم ورزش هم چپ چپ نگام میکرد...
بچه ها مجبور شدن بگن دستم درد گرفته و به بهانه اینکه من دارم گریه میکنم منو از جلوی معلم دور کردن!!!

راستش الان خیلی درمورد نمره ورزشم نگرانم!!!!
پاسخ diena nasirpour :

والا منم نگران شدم برای نمره ورزشت
زینب مامان هیونگ جون ، خاله جونگمین ، خواهر دینا
شنبه 7 دی 1392 06:40 ب.ظ
عاشقتم آرام !!! یعنی حواس پرت به تو می گن !!

دختر خوب...می دونی چقدر وقته قالبشو عوض کرده و چقدرم خوشگل شده ؟؟؟؟

کندر زیاد بخور ... همینطورم کنجد سفید رو بریز تو آب جوش و با یکمی نبات بخور...!

آه...بذر کتان تمیز (پاک شده ) از عطاریا بگیر و رو غذات مخصوصا سالادت بریز و بخور که مملو از امگا 3 هست...

دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه !

بخور ایشالا نتیجه می گیری !! کککک !
پاسخ diena nasirpour :
Aramdokht bara!
شنبه 7 دی 1392 06:37 ب.ظ
الان نظراتم کمه؟!!!

بازم حرف بزنم؟!

چی بگم؟!

انجمن کی-پاپ خوبه؟!
من دلم برای نقد کردن کلیپ تنگ شده!!! متاسفانه رمزعبورمو گم کردم!! و البته وقت هم ندارم!!!
پاسخ diena nasirpour : نه الان خوبه.... برو درستو بخون دیگه

انجمن کی پاپ؟
فیل.تر شده خیلی وقته....
Aramdokht bara!
شنبه 7 دی 1392 06:36 ب.ظ

طی یک عمل انتهاری (!!!) تو وب ی بخش با اسم "لبخند بزن" میزارم!!!
اینی که امروز گذاشتم زیاد خنده دار نیست...
ولی اگه دلت خواست و خواستی یکم شاد شی بری...

بیشتر وقتا برای دوستام لطیفه میزارم... ولی الان فشار درسیم زیاده, اونه جامع تو ی پست میزارم, بعدش میگم:
اگه بخونین خوشحال میشم!!!
پاسخ diena nasirpour : اوکی.... می خونم!
می دونی؟!
من زیادی خوش خنده ام.... به ترک دیوار هم می خندم
Aramdokht bara!
شنبه 7 دی 1392 06:34 ب.ظ
درمورد داستان...

قشنگ میشد اگه ادامه میدادی...
همینشم خوبه ها!

ولی اگه یکم درمورد مرده بیشتر میگفتی متشکرت میشدم!

درمورد دختره کافی و عالی توضیح دادی!!!

البته این داستان تو 2 ساعت خیلی عالیه!!!!!!!!
پاسخ diena nasirpour : حالا شاید.... بعدا..... ادامه دادمش!

مرسی گلم
Aramdokht bara!
شنبه 7 دی 1392 06:29 ب.ظ
نوچ!
دارم قاطی میکنم!
مدرسمون خیلی کار میکشه!
2تا امتحان دادم, دارم قاطی میکنم!!!
حسابان و فیزیک!
امیدوارم درساتو خیلی خیلی خوب بدی...
راستی جوک دوست داری؟!
پاسخ diena nasirpour :
ایشالا خوب بدی امتحاناتت رو

مرسی

جوک؟
بدم نمی یاد
Aramdokht bara!
شنبه 7 دی 1392 06:08 ب.ظ
راستی قالب وب رو عوض کردی؟!
فکر میکنم عوض کردی!!!

چون باکس نظراتت یکم فرق کرده!!!

من چقدر باهوشم؟!!!
پاسخ diena nasirpour :



آره عوض کردم....

خیلی باهوشی
Aramdokht bara!
شنبه 7 دی 1392 06:07 ب.ظ
نظر طولانی نمیدم!!!

(آخه هنوز داستان قبلیو نخوندم!!! باهم نظر میدم!!!)

خوبی؟ دانشگاه خوش میگذره؟
یکم دعا کن این خواهر ما قبول شه... حوصلم سر رفت ازبس تو خونه دیدمش!!!(حالا خوبه سر کار هم میره ها!!!)
پاسخ diena nasirpour : من نظر طولانی می خوام
این چه ربطی به قبلیا داره؟
یه چیز کاملا مسقله

خوبم.... فعلا که تعطیلیم برای درس خوندن تا از 15 ام امتحانامون شروع بشه

کککک ایشالا قبول می شه

تو چطوری؟ خوبی؟ همه چیز مرتبه؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر