تبلیغات
My World - تنها یک روز...| فصل اول | قسمت اول | ویرایش شده

My World

Always Live With a Thankful Heart

 

تنها یک روز...| فصل اول | قسمت اول | ویرایش شده

 

نوع مطلب :Only One Day... ،

نوشته شده توسط:diena nasirpour

سلام....
حالتون خوبه؟؟

بچه ها....
من چند وقت پیش- خیلی وقت پیش راستش - شروع کردم به ویرایش « تنها یک روز... » 
یه سری اشکالاتی وجود داشتن که باید برطرف می شدن.... مثلا یکی اش اینکه یه قسمت هایی اول شخص بود و یه جاهایی سوم شخص و یه سری سوتی ها و .....

این الان قسمت اول ویرایش شده است.... سوم شخصه

و اگر اجازه بدید سعی می کنم از این به بعد هی چی که می نویسم سوم شخص باشه.... چون دیگه نمی تونم دوباره کاری کنم راستش....!

خیلی داستان رو کم و زیاد نمی کنم تو ویرایش.... ولی خوب یه جاهایی رو مجبورم خیلی جزئی تغییر بدم

اگر دوست داشتید دوباره این قسمت رو بخونید و نظر بدید... بگید بهتر شده یا بدتر

مرسی از همراهیتون

*****


ندا نگاهی به ساعت انداخت و گفت:

-  خب دیگه! برای امروز کافیه. می تونید وسایلتون رو جمع کنید!

همهمه ای کلاس کوچک را پر کرد: صدای حرف زدن هنرجوها وصدای تیز کاردکهایی که روی پالت کشیده می شدند تا رنگ های اضافه را پاک کنند. این سرو صاهای معمول پایان کلاس که با صدای موسیقی در هم آمیخته بود، باعث کلافگی می شد. بنابراین ندا به سمت دستگاه پخش رفت و صدایش را کم کرد. او تک تک نت ها و کلمات این آهنگ را از حفظ بود؛ اما نمی خواست آهنگ مورد علاقه اش در میان این هیاهو «حرام » شود.

هر شش هنرجو به سرعت وسایلشان را جمع کردند و بعد از خداحافظی با استاد جوانشان خارج شدند. حالا استاد مانده بود و کلاسی آشفته که باید مرتب می شد. باز صدای آهنگ را زیاد کرد همان طور که زیر لب خواننده را همراهی می کرد مشغول جا به جا کردن چهار پایه ها و صندلی ها شد. رنگی را که روی زمین ریخته بود پاک کرد و مدل هایی را که با بی دقتی رها شده بودند مرتب کرد و روی میز گذاشت تا جلسه ی بعد مجبور نباشد غر غر های افرادی را تحمل کند که از گم شدن مدلشان شکایت داشتند. تابلو های خیس را به میخ های خالی دیوار آویزان کرد و تابلوهای هنرجویان کلاس صبح روز بعدش را روی سه پایه ها قرار داد تا همه چیز برای کلاس بعدی آماده باشد؛ اینطور حتی اگر زور بعد کمی دیرتر از معمول راه می افتاد دیگر نگرانی نداشت.

نگاهی اجمالی به سرتاسر اتاق انداخت. وقتی دید که کار دیگری برای انجام دادن باقی نمانده است به سمت وسایل خودش رفت تا آماده شود. لباس کارش را در آورد و با نگاهی به دستان رنگی اش خندید. او استاد این کلاس بود و کمتر از هنرجوهایش با رنگ کار می کرد؛ اما همیشه بیش از همه ی آنها رنگی می شد. بسته ای دستمال مرطوب از کیفش بیرون آورد و مشغول پاک کردن دست هایش شد. واقعا نمی فهمید آن رنگ اُکر روی ساعدش چه کار می کند؛ آن هم وقتی تمام مدت استین هایش پایین بودند.

وقتی رنگها تا حد قابل قبولی پاک شدند لباس های معمولی خودش را پوشید و کوله پشتی اش را به دوش گرفت. دستگاه پخش را خاموش کرد و نگاهی به اطراف انداخت تا از مرتب بودن همه چیز مطمئن شود. موهایی را که با سرکشی از زیر روسری اش بیرون آمده بودند مرتب کرد و کلاه لبه داری را که صبح آن روز از روی هوس برداشته بود روی سرش گذاشت. همان طور که گره سیم هندزفری اش را باز می کرد از کلاس بیرون آمد. از صبح زود بیرون بود و حالا به شدت خسته بود؛ البته فقط از محیط آموزشگاه. وگرنه برای کار های دیگر هنوز حوصله و انرژی داشت.

با سری به زیر انداخته به سرعت از پله ها پایین می رفت که با دیدن سایه ای که از رو به رو نزدیکش می شد به به موقع خودش را کنترل کرد تا با مردی که داشت از پله ها بالا می آمد برخورد نکند. مرد گفت:

- اوه ندا! مراقب باش!

ندا خندید و کمی خم شد :

- معذرت می خوام استاد سونگ!

آقای سونگ مدیر 60 و خرده ای ساله ی آموزشگاهی بود که از بچگی در آن نقاشی آموخته بود؛ و البته جایی که اکنون در آن تدریس می کرد. استاد سونگ برای چند ثانیه او را بر انداز کرد . نگاهش کمی متعجب بود و ظاهرا می خواست چیزی بگوید. اما ندا با عجله گفت:

-ببخشید استاد! من عجله دارم.... امروز خیلی زحمت کشیدید. خدانگهدار!

منتظر جواب استادش نشد و به سرعت باقی پله ها را پایین رفت. برای یک لحظه احساس کرد که استاد سونگ پشت سرش چیزی گفت، اما با وجود عذاب وجدان شدید این موضوع را ندیده گرفت. واقعا عجله داشت برای بیرون رفتن از آن ساختمان تکراری و همیشگی.

بیرون آموزشگاه هندزفری اش را در گوشش گذاشت و به راه افتاد. طبق معمول به سختی تلاش می کرد تا آخرین اهنگ کومت را با خوانندگانش همخوانی نکند. بار آخری که چنین اشتباهی مرتکب شده بود چند پیرزن فکر کرده بودند که یک توریست دیوانه است و اصرار داشتند تا هر طور شده او را به سرپرستانش برسانند. به این خاطره لبخند زد و بند کوله اش را کمی جا به جا کرد. آهنگ به قسمتی رسیده بود که سوآن می خواند. برای چند صد هزارمین بار از وقتی که با این گروه آشنا شده بود با شنیدن صدای سوآن فکر کرد:« آخه چقدر صدای تو قشنگه پسر؟! » واقعا هم صدای گرم و عمیق و گیرایش زیبا و دوست داشتنی بود. ندا نمی توانست به هیچ  وجه درک کند چطور نام او در صدر لیست برترین صداهای کی پاپ نیست؛ این هایی که داوری کرده بودند گوشش هایشان ایراد داشت که متوجه این زیبایی نمی شدند؟ اگر به او می گفتند لیست را مرتب کند پنج نفر اول بی هیچ شکی پنج پسر استثنائی کومت بودند با آن صدا های جادویی شان.

همچنان در ذهنش مشغول تحسین اعضای کومت و کسی بود که آنها را دور هم جمع کرده بود که متوجه چیز عجیبی شد. هر کس که از کنارش می گذشت برای چند لحظه به صورتش خیره می شد و چشمهای تنگش کمی گشاد می شدند.تقریبا عادت داشت به این گونه نگاه های تعجب زده. چون با آنکه اینجا و در سئول بزرگ شده بود هنوز یک دختر ایرانی بود با چهره ای که مردم این اطراف خیلی به دیدنش عادت نداشتند. اما نمی فهمید چرا آن روز این نگاه ها با هر روز فرق می کردند؛ متعجبانه تر از معمول بودند و حتی کمی وحشت زده. یک بار سر تا پایش را چک کرد شاید که لباس هایش مشکلی داشته باشند؛ اما موردی که بخواهد آن طور با عث تعجب دیگران شود به چشمش نخورد. او تقریبا مانند هر دختر 23 - 24 ساله ی دیگری در اواسط ماه مارس لباس پوشیده بود؛ بی هیچ نقصی... فقط شاید کمی پوشیده تر.

با ذهنی درگیر همین موضوع وارد پارکی شد که هر روز بعد از کار یک دو ساعتی را آنجا می گذراند. روی نیمکت مورد علاقه اش نزدیک زمین کودکان نشست و کمی به بازی بچه هایی که با وجود سرمای نسبی هوا به پارک آمده بودند نگاه کرد. این کار همیشه آرامش می کرد. بچه ها شادترین و پاک ترین و دوست داشتنی ترین موجوداتی بودند که خدا خلق کرده بود. و همین ها او را به نشاط می آورد.

بعد از مدت کوتاهی جامدادی و تخته شاسی اش را در آورد و مشغول طراحی شد. به نظر همه این بیش از اندازه عجیب بود؛ اما او واقعا هیچ گاه از نقاشی کردن خسته نمی شد؛ حتی اگر تمام روزش به این کار می گذشت.

در میان حرکات تند و سریع مدادش غرق بود که صدای شیرینی تمرکزش را بر هم زد:

- سلام استاد!

سرش را بلند کرد و به دختر بچه ای که روبه رویش ایستاده بود نگاه کرد. بلافاصله لبخندی روی لبهایش نقش بست و گفت:« سلام مین جی! » در همان حال هندزفری را از گوشش در اورد. کاملا متوجه بود که حتی نگاه مین جی هم آن روز متعجب به نظر می رسد؛ با این تفاوت که صورت گرد و بانمک او حالتی داشت که انگار خنده اش را به زور کنترل کرده است. به دخترک اشاره کرد که کنارش بنشیند. وقتی نشست با دقت به صورتش خیره شد و  پرسید:

- چی شده مین جی؟! چرا اونجوری نگاهم می کنی؟! البته تو اولین نفر نیستی.... امروز همه یه جوری بهم نگاه می کنن!

ظاهرا مین جی تنها منتظر این جمله بود تا لبهایش را آزد بگذارد که هرچقدر می خواهند بخندند. آنقدر خندید که صورتش گل انداخت و اشک به چشمانش آمد. ندا که از خنده ی او به خنده افتاده و تعجب کرده بود پرسید:

- هی مین جی! چی شده؟! چرا داری اینجوری می خندی؟!

مین جی به صورت او اشاره کرد و بریده بریده گفت:« صو... صورتتون... » خنده اجازه نداد جمله اش را کامل کند. ندا با سردرگمی گفت:

- صورتم؟! مگه صورتم چشه؟!

مین جی نفس عمیقی کشید تا خنده اش را کنترل کند و پاسخ داد:« صورتتون رنگیه استاد! » ندا با شنید این جمله تقریبا فریاد زد:« چی؟! » صدایش آنقدر بلند بود که چند نفر با تعجب برگشتند و نگاهشان کردند. با عجله گوشی اش را از جیبش در آورد تا صورتش را در صفحه ی براق آن برانداز کند. حق با مین جی بود. زیر یکی از چشمانش رنگی بود. با آهی عمیق گوشی اش را پایین آورد و به مین جی که دوباره داشت نخودی می خندید نگاه کرد. هربار که عجله می کرد و به جای شستن دست و صورتش با اب و صابون به پاک کردنشان با دستمال بسنده می کرد چنین اتفاقی می افتاد.احساس درماندگی می کرد: فکر کرده بود که دیگران آن روز عجیب شدند؟! اما همیشه این او بود که عجیب به نظر می رسید. دوباره عذاب وجدان و پشیمانی در قلبشش شدت گرفت: احتمالا استاد سونگ هم می خواست همین را بگوید.

دوباره آه کشید و بسته ی دستمالش را درآورد و رنگ را پاک کرد. ترکیب فوق العاده ای  بود از زرشکی و سبز تیره. مین جی که چشمانش هنوز هم از خنده می درخشید گفت:

-خیلی بامزه شده بودید استاد!

 ندا سرش را به یک طرف کج کرد:

- بامزه شده بودم یا شبیه دیوونه ها؟!

دخترک صادقانه گفت:

- بامزه...

ندا خندید:

- خیالم راحت شد.... خوب بیا بریم سر کارمون... امروز چی دوست داری یاد بگیری؟

دلیل اصلی اش همین بود؛ اینکه حتی با وجود سرمای هوا هر روز به آنجا می آمد. چند هفته ی قبل که برای اولین بار مین جی را همین جا و در همین پارک دیده بود دخترک خواهش کرده بود که از اون نقاشی یاد بگیرد. از همان روز این تبدیل به یک برنامه ی روزمره و قرارداد نانوشته شده بود. هیچ اجباری برای هیچ کدامشان وجود نداشت؛ اما هردویشان چهار روز در هفته راس همین ساعت به آنجا می آمدند و نیم ساعتی با هم تمرین نقاشی می کردند. 

آن روز هم طبق همین برنامه پیش رفتند. ندا کتاب طراحی را باز کرده بود و بینشان گذاشته بود و هردو مشغول کشیدن یک درخت راش بزرگ بودند. ندا گهگداری دست از کار می کشید و نکته ای را به مین جی تذکر می داد. وقتی بالاخره طراحی مین جی تمام شد ندا آن را برای چند لحظه به دقت بررسی کرد و سپس گفت:

- آفرین مین جی... عالی کشیدی!

مین جی طراحی خودش را با چیزی که ندا کشیده بود مقایسه کرد و با ناامیدی گفت:

- اما برای شما خیلی خوشگلتره استاد!

- اینجوری نگو مین جی! مال تو خیلی هم فوق العاده است! تو تازه نقاشی رو شروع کردی و من 15 ساله دارم نقاشی می کنم.... راستش من اگر وقتی هم سن تو بودم می تونستم اینجوری نقاشی کنم الان نقاشی هام تو موزه ی هنر بودند!

مین جی آرام خندید و با همان لحن شیرین همیشگی اش گفت:

- به نظر من که الان هم جای نقاشی های شما توی موزه ی هنر خالیه!

ندا چشمایش را باریک کرد و به او خیره شد:

- مین جی! این زبون تو به کی رفته؟!

دخترک آرام خندید. کمی فکر کرد و سپس پاسخ داد:

- مامان بزرگم می گه که حرفا و کارام شبیه بچگی های عمومه!

ندا لبخند کمرنگی زد و نگاهی به ساعت انداخت:

- مین جی! انگار وقت رفته.... بلند شو بریم.

این هم قسمتی از برنامه هرروزشان شده بود. وقتی نقاشی کردنشان تمام می شد، ندا در 10 دقیقه پیاده روی مین جی تا خانه شان، او را همراهی می کرد؛ و از آنجا مسیر معمولش را تا خانه ی خودشان ادامه می داد.

در کنار هم راه افتادند. مین جی تمام مسیر را داشت از مدرسه و دوستانش حرف می زد. ندا هم با لبخند به او نگاه می کرد و گهگداری در تایید یا رد حرفهایش چیزی می گفت؛ یا نصحیت های خواهرانه می کرد. همان طور صحبت می کردند و راه می رفتند که ناگهان مین جی جمله اش را ناتمام گذاشت و گفت:

-اِ! مادربزرگ!

ندا مسیر نگاه او را دنبال کرد و چشمش به زن پنجاه و خرده ای ساله ای افتاد که با کیسه های خریدش به آرامی راه می رفت. مین جی با صدای بلند تری گفت:« مادربزرگ! » و به طرف زن دست تکان داد. زن برگشت. با دیدن نوه اش لبخندی روی لبهایش نقش بست و در جواب او دستش را تکان داد. ندا رو به مین جی گفت:« خوب من دیگه می رم مین جی.... » اما مین جی به سرعت دست او را گرفت و گفت:

- صبر کنید استاد!

ندا با پرسش به او خیره شد. دخترک ادامه داد:

- می خوام مادر بزرگم شما رو ببینه... کلی ازتون براش تعریف کردم! خواهش می کنم....

ندا نتوانست در برابر چشمان مشتاق او مقاومت کند و با حرکت سرش موافقت کرد. مین جی لبخند تشکر آمیزی زد و جلوتر از او به طرف مادربزرگش رفت. ندا با قدم هایی آرام به دنبال او راه افتاد. شنید که مادبزرگ رو به نوه اش گفت:

- می جی! تو هنوز هم بیرونی؟! توی این سرما؟ سرما می خوری ها....!

مین جی بیخیال جواب داد:

- من خوبم مادربزرگ! 

نگاه زن به ندا جلب شد. چند لحظه با کنجکاوی نگاهش کرد و بعد از نوه اش پرسید:

- این خانوم کیه مین جی؟

مین جی با هیجان پاسخ داد:

- مادربزرگ این خانوم همون معلمیه که قبلا بهتون گفته بودم.... همونی که بهم نقاشی یاد می ده!

ندا تعظیم کوتاهی کرد و گفت:« سلام! من نام ندا هستم. » نگاه زن رنگ آشنایی گرفت:

- آ....! پس شما همون دختر خارجی هستید که به مین جی ما نقاشی یاد می ده!

ندا با لبخند تایید کرد و به صورت او چشم دوخت. برای یک لحظه احساس کرد که لبخند زن کاملا تصنعی و برای خوشحال کردن مین جی است؛ کم برخورد نکرده بود با والدینی که دوست نداشتند کودکشان از او نقاشی یاد بگیرند. اما به سرعت این فکر را از ذهنش بیرون کرد. به خودش یادآوری کرد که می سون - مادر مین جی - با این موضوع مشکلی نداشت؛ پس احتمالا مادرشوهرش هم مخالفتی نمی کرد. با ادامه ی جمله ی زن از افکارش یرون کشیده شد:

-  مین جی خیلی از شما تعریف کرده! و... باید ازتون تشکر کنم.... اون تو این مدت کم خیلی پیشرفت کرده.

ندا پاسخ داد:

- مین جی دختر با استعدادیه!

مین جی با خوشحالی لبخند زد. مادربزرگش گفت:

-اوه آره... توی کارهای هنری خیلی با استعداده... فکر می کنم به عموش رفته.... اون هم تو همه ی کارهای هنری خیلی بااستعداده!

ندا بی اختیار به خنده افتاد: ظاهرا همه چیز مین جی به عمویش رفته بود. در همان حال نگاهش به مین جی افتاد که کمی نگران به نظر می رسید. چند لحظه با حیرت او را نگاه کرد و سپس رو به مادربزرگش کرد:

- مین جی اگر کمی بیشتر تمرین کنه مسلما آینده ی درخشانی داره!

حالت نگرانی از صورت مین جی پاک شد و نگاه هیجان زده ای جایش را گرفت. مادربزرگ با حرکت سر حرف ندا را تایید کرد. ندا کمی مکث کرد و سپس گفت:

- آه.... خب.... من دیگه باید برم.... از دیدنتون خوشحال شدم.

- من هم همین طور.

- پس خدانگهدار.

- به سلامت.

ندا با لخند تعظیم کوتاهی کرد و پس از دست تکان دادن برای مین جی به راه افتاد. این اولین بار بود که مادربزرگ مین جی را می دید؛ البته از قبل می دانست که با هم زندگی می کنند. این دیدار برایش کمی عجیب بود. شاید چون چهره ی مادربزرگ مین جی با چیزی که او در ذهنش ساخته بود کاملا تفاوت داشت. در واقع اگر مین جی او را مادربزرگ صدا نکرده بود ندا هرگز فکر نمی کرد این زن مادر بزرگ او باشد. کوچکترین شباهتی به هم نداشتند. مین جی صورت گرد و تپلی داشت؛ اما صورت مادربزرگش بیضی شکل و کشیده بود. چشمهای مین جی گرد و نسبتا درشت بودند؛ و بینی اش هم قلمی تر از مال مادربزرگش بود. اما چشمهای کشیده و لبها و لبخند مادربزرگش خیلی خیلی جذاب تر بودند. اما با این حال نمی دانست که چرا باز هم چهره ی زن برایش اشناست. حس می کرد او را قبلا دیده؛ اما هر چقدر فکر می کرد چیزی به خاطرش نمی آمد. با خودش فکر کرد:

-خیلی ذهن خودت رو درگیر نکن ندا! به قول خاله سیمین کره ای ها همشون شکل همن! 

با این فکر خنده اش گرفت. مطمئن بود که به هیچ وجه این چنین نیست. اما در حال حاضر این تنها چیزی بود که می توانست کمی بابت حافظه ی ضعیفش دلداریش دهد. پس به همین فکر چنگ زد:

- آره همین طوره! همشون شبیه همن! به خاطر همینه که من فکر می کنم آشناست....!



BHW
جمعه 25 فروردین 1396 06:29 ب.ظ
Thanks for sharing your info. I truly appreciate your efforts and I
will be waiting for your next write ups thanks once again.
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 01:23 ب.ظ
Good write-up. I absolutely love this website.
Continue the good work!
مارال
یکشنبه 22 دی 1392 01:52 ب.ظ
قار!!!!
نه! خوب شده!!! به نظرم کار درستی میکنی که همشو یه جور مینویسی...
احسنت!
منم کاااااااااااملا این قسمتو یادم بود!
اوخی... یادش بخیر :-*
پاسخ diena nasirpour : مرسی :-)
سینا
چهارشنبه 18 دی 1392 08:06 ب.ظ
سلام
داستان خیلی زیبایی بود البته هنوز به ادامش دسترسی پیدا نكردم، دو نكته در موردش دارم یكی اینكه اگه دختره تو كره‌س چراروسری زده بوده؟ دو اینكه مگه كاردكو برا رنگ روغن استفاده نمیكنن؟ و اگه اینطوره چجوریه كه رنگ رو صورت با آب و صابون پاك میشه؟؟
اما در كل از سبك نوشته‌هات و مخصوصا نوآوری و روحی كه تو داستانات هست خوشم اومد، فكر میكنم نویسنده آینده داری هستید مخصوصا برا نویشتن سناریو برا فیلمها و سریالا...
پاسخ diena nasirpour : سلام^^
متشکر.... ادا مه اش تا فصل 10 که هست تو وب.... ولی خوب ویرایش نشده

درمورد نکاتتون هم....
اینکه دختره تو کره روسری سرش می کنه مسئله ی عجیبی نیست! قضیه فقط اینه که اون برعکس خیلی ها به این قضیه ی حجاب اعتقاد داره... به همین خاطر هم تا جایی که می تونه تو هر شرایطی رعایتش می کنه^^

در مورد نکته ی دوم هم.... والا من خودم رنگ روغن کار می کنم.... و همیشه هم بعد کلاس هام می رم دستم رو با صابون و آب داغ می شورم! با روغن یا تینر و نفت و اینا که نمی شه دست شست! مثل ظرفای چربی که با مایع ظرف شویی و آب داغ می شورنشون! ( والا من قلمو هام رو هم با آب و صابون می شورم....! )

متشکرم^^
خوشحالم که خوشتون اومده^^
pari jong
سه شنبه 17 دی 1392 01:25 ب.ظ
اولین خط نه خت!!!!!
پاسخ diena nasirpour :
گرفتم منظورت رو
pari jong
یکشنبه 15 دی 1392 06:56 ب.ظ
من کاملا این قسمتو یادم بود!
ینی اولین ختو که خوندم یادم اومد چی بود!
اخییییییی چقدر دلم واسه اوایل داستان تنگ شده بود!
من ادس وبتو تو داستان زی زی دیدم،بعد اومدمو مقدمه داستانو خوندم،خیلی خوشم اومد بعد از مدت طولانی ای بعد از خوندن مقدمه ش داستانتو البته خودتم دیر گذاشته بودیش!
ولی از همون اولت جذب داستان شدم،طرز نوشتنت خیلی قشنگه!
توصیفات،حرفای ندا و حالتای و افکار ندا،همه شون ادمو به داستان جذب میکنن!
پاسخ diena nasirpour :
خوشحالم که دوسش داری..... واقعا خوشحالم^^
maryam..
شنبه 14 دی 1392 10:51 ب.ظ
میدونی در واقع اینقد ذوق زده شدم دیدم تنها یک روزه که دیگه بقیشو نخوندم!!!!
چه میکنه این انتظار با آدم!!!
پاسخ diena nasirpour : عزیزم

خوشحالم که اینقدر دوسش داری و منتظرشی^^
maryam..
شنبه 14 دی 1392 10:49 ب.ظ
نیگا کن تورو خداااااااااااااا
یه ساعته دارم اینو میخونم و هی فک میکنم چرا ندا اینقد بیخیاله مگه سو آن بیمارستان نیست؟؟؟چرا این قسسمت اینقد آشناست؟؟؟مگه مامان سوآنو ندیده بود؟؟؟بعد الان نظرارو که خوندم فهمیدم جریان از چه قراره!!!!
میبینی تروخدااااااا!!!!
من دیگه صحبتی ندارم !!!
شب زیباااااا!!!!
پاسخ diena nasirpour : الهی.....
ببخشید اینجوری شد
Aramdokht bara!
جمعه 13 دی 1392 12:41 ب.ظ
هرجور که خودت راحت تری گلم!
پاسخ diena nasirpour : ^_^
Aramdokht bara!
پنجشنبه 12 دی 1392 11:26 ب.ظ

یه چیز بگم؟
من با سوم شخص خوشم نمیآد.. شاید چون داستانتو رو با اول شخص خوندم, این برام یه جوریه, ولی من از لحن ندا بیشتر خوشم میومد. خیلی صمیمی بود ولی این سوم شخص یکم سنگینه...
البته این نظر منه و نظر نویسنده حجته!
پاسخ diena nasirpour : قبول دارم که وقتی سوم شخص می نویسم قلمم یه کم سنگین می شه
ولی اون جوری که نصفش سوم شخص بود و نصفش اول شخص غلط بود....
حالا ببینم چه می کنم... این رو به عنوان دست گرمی نوشتم
hila
چهارشنبه 11 دی 1392 06:42 ب.ظ
هووووووووووووووووم!!
یادم رفته بود قسمت اول اینطوری بوده!! یادش بخیر!! من شروع کردم به خوندن این داستان انقدر بیکار بودم که تو خونه پشه و مگس می پروندم!!!
پاسخ diena nasirpour : راستش رو بخوای خودم هم یادم رفته بود مخصوصا که این رو هم خیلی وقت پیش ویرایش کرده بودم.....
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر