تبلیغات
My World - زندان من | داستان کوتاه

My World

Always Live With a Thankful Heart

 

زندان من | داستان کوتاه

 

نوع مطلب :Short Story ،

نوشته شده توسط:diena nasirpour

یه داستان کوتاه دیگه.....
بفرمایید ادامه

نظر فراموش نشه لطفا....
*****


سرش را روی میز گذاشت و به خط خطی کردن کاغذش ادامه داد. حالا صدای کشیده شدن مداد ری کاغذ بلندتر از صداهای دیگر بود؛ اما باز هم می توانست صدای هیاهویی بچه هایی را که در حیاط مدرسه به دنبال هم گذاشته بودند، بشنود. سرعت دستش را بیشتر و بیشتر کرد. کفایت نمی کرد. هنوز هم می شنید. فشار دستش را بیشتر کرد؛ اما باز هم افاقه نکرد. با خشمی آنی سرش را از روی میز برداشت. چشمانش پر از اشک بودند. مدادش را با تمام قدرت پرتاپ کرد. مداد سیاه به شدت به پایه ی فلزی نیمکت کناری برخورد کرد. صدایی که چند ثانیه در گوشش زنگ زد باعث شد کمی به اعصاب آشفته اش مسلط شود. چمانش را محکم بست و اجازه داد چند قطره اشک روی گونه هایش بریزد. اما فقط چند قطره. همین که اولین قطره اشک از روی چانه اش سر خورد بقیه ی اشک ها را با سر آستین های روپوش تیره اش پاک کرد. سرش درد گرفته بود. کشی را که موهایش را جمع کرده بود به شدت کشید تا موهای بلندش دورش را بگیرند. با کف دست سرش را مالید. آنقدر موهایش را محکم کشیده بود که ریشه هایشان داشتند زق زق می کردند.

 نگاهی به ساعت دیواری بالای تخته انداخت. انگار تمام غم های عالم را به دلش ریختند وقتی که دید هنوزچهل دقیقه  از وقت ناهار و نماز باقی مانده. این واقعا بزرگترین عذاب عالم بود! مطمئن بود در این چند ماه با همین عذاب خیلی از گناهانش پاک شده اند...! یکی از خودکار هایش را برداشت و همان طور که از پنجره ی بالای سرش به بیرون خیره شده بود، همگام با عقربه های ساعت روی میز ضرب گرفت: تیک. تاک. تیک. تاک. تیک. تاک. انگار بیرون داشت باد می آمد. شاخه های درختان چناری که در کوچه ی جلوی مدرسه کاشته شده بودند خیلی ارام روی زمینه ی آبی آسمان تکان می خوردند. نظرش به یکی از پنجره های ساختمان چهار طبقه ی رو به روی مدرسه جلب شد و پوزخندی زد. انگار یک نفر داشت از آنجا حیاط مدرسه ی دخترانه را دید می زد. احتمالا همانی بود که باعث شده بود هفته ی قبل بیایند و تذکر دهند که در حیاط مقنعه هایشان را سر کنند. چقدر هم که بچه ها سر می کردند.....! باز خدا را شکر که مدرسه مثلا اسلامی بود و دانش آموزانش همه بچه مذهبی...!

صدای اذان بلند شد. بی اختیار لبخندی زد. این به آن معنی بود که مدت کمی از این شکنجه باقی مانده. در کلاس به شدت باز شد  چند نفر از بچه ها در حال صحبت وارد شدند. همه اشان از آنهایی بودند که علی رغم حرص و جوش های ناظم ها مقنعه هایشان را روی شانه هایشان انداخته بودند. پاشنه ی کفش هایشان را هم خوابانده بودند و آستین هایشان هم تا آرنج بالا بود. لبخندی سرسری به او زدند و به طرف نیمکت های خودشان رفتند. همان طور که درمورد « ال کلاسیکو » ی شب گذشته حرف می زدند جوراب هایشان را پوشیدند و آستین هایشان را پایین دادند. چادرهای سیاهشان را زیر بغل زدند و رفتند طبقه ی بالا برای نماز جماعت؛ و همچنان داشتند بازی را نقد می کردند. لب هایش را با انزجار جمع کرد. چه چیز فوتبال آنقدر جذاب بود؟! 

زیر لب زمزمه کرد:« در کلاسم نبستن...! » چشمش به مهسا افتاد که با سرخوشی داشت پله ها را بالا می آمد. سرخوشی که نه البته...! کتاب شیمی اش را چسبانده بود به سینه اش و لبهایش تند تند حرکت می کردند؛ طبق معمول داشت درس می خواند! اما با آن موهای وزوزی سرکش و صورت سرخ و چشمان درخشانش بیننده در نظر اول فکر می کرد که چقدر شاد و سرخوش است...! با دیدن او لبخند دندان نمایی زد و با هیجان برایش دست تکان داد. دو تا پله ی آخر را هم بالا آمد و به طرف کلاس دوید. همین که وارد کلاس شد گفت:« سلام دختر خوشگل! »

- سلام!

خوشبختانه او حواسش بود که در را ببندد. جلو آمد و روی صندلی معلم نشست. بالاخره کتابش را از خودش جدا کرد. نگاهی به او انداخت و با استرس پرسید:« خوندی؟! » دوباره نگاهش را به آسمان داد و بی خیال جواب داد:« نچ! »

- تو که برای شیمی نیازی به خوندن نداری...!

لحنش کمی رنگ و بوی حسادت داشت. نگاهش را آسمان گرفت و به چشمان دوستش خیره شد:

- لازمه امتحان هفته ی پیش رو یاد آوری کنم؟!

مهسا لبهایش را جمع کرد:« بازم از من بهتر شدی....! » سرش را متفکرانه تکان داد و بحث را عوض کرد:

- بیرون داره باد می یاد؟!

مهسا همان طور که کتاب شیمی اش را ورق می زد گفت:« آره! » بی اختیار آهی از سر حسرت کشید. دلش برای باد تنگ شده بود؛ برای اینکه بپیچد بین موهایش و صورتش را نوازش دهد. راستش خودش هم از همان هایی بود که همیشه در حیاط مقنعه اش را می انداخت. دوباره در کلاس به شدت باز شد و باز هم دسته ای دختر در حال خندیدن و حرف زدن وارد شدند. زهرا  همین که وارد شد به سمت او دوید و با هیجان پرسید:« نمی خوای پاشی؟! » و حالت مظلومانه ای به صورتش گرفت. خندید. معنای این هیجان را می دانست؛ از اول سال تحصیلی هر روز همین ساعت می آمد و با کلمات مختلف همین درخواست را می کرد. جواب داد: « چرا... الان پا می شم!... مهسا.. می شه اونا رو بدی؟! » مهسا کتابش را دوباره روی میز معلم انداخت و عصا ها را برداشت و به سمت او آمد. با لبخند عصا ها را گرفت . به کمکشان از جایش بلند شد و بلافاصله پشت نیمکت کناری نشست. زهرا با خوشحالی لبخند زد و رو به دوستانش گفت:« ریحانه! مریم! بیاید بریم ! » و همان طور که ویلچیر را به سرعت هل می داد از کلاس بیرون رفت.

 آهی کشید و دوباره از پنجره به شاخه های درختان چنار خیره شد. صدایشان در راهرو پیچیده بود که ویلچر را به سرعت روی سنگ های لغزنده هل می دادند و سر خوشانه می خندیدند. صدای قدم هایشان قلب او را به درد می آورد. او هم دلش می خواست روی پاهای خودش بایستد... راه برود... بدود...




BHW
پنجشنبه 31 فروردین 1396 10:04 ب.ظ
This is really interesting, You're a very skilled blogger.
I have joined your feed and look forward to seeking more of your fantastic post.
Also, I have shared your web site in my social
networks!
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 02:47 ق.ظ
Nice post. I learn something new and challenging on blogs I stumbleupon everyday.
It will always be interesting to read through content from other writers and practice something
from their sites.
Lee Seung Gi
دوشنبه 5 اسفند 1392 07:48 ب.ظ
بله.
کشورهای دیگر.
پاسخ diena nasirpour :
Lee Seung Gi
جمعه 2 اسفند 1392 10:43 ق.ظ
مدرسه دخترانه این شکلیه؟!
من فقط 3 سال دبیرستان رو تو ایران بودم.
و دانش آموزای خیلی خوبی داشتن.

داستان خیلی قشنگ بود.
پاسخ diena nasirpour : بقیه ی مدرسه مدرسه های دخترونه رو نمی دونم.... ولی مدرسه ی ما همین طوری بود


خارج بودید؟

مرسی^_^
arti
چهارشنبه 25 دی 1392 08:26 ب.ظ
من پارسیان و من رو گرفتم ولی هنوز نخوندمش .
میخوام واسه تعطیلات بین دو ترم یا عید بخونمش ولی دلم بیشتر گیر پندراگون واسه خوندن ادامش ذوق بیشتری دارم!
پاسخ diena nasirpour : من دو جلد اول پارسیان و من رو دوست ندارم
اگر می تونی پندراگن رو بخونی اون رو بخون..... خیلی خیلی بهتره از پارسیان و من!
arti
چهارشنبه 25 دی 1392 05:42 ب.ظ
خب پس به خیر گذشته !!

هانی همیشه چادر می پوشی موقع بیرون رفتن؟
پاسخ diena nasirpour : آره به خیر گذشته

بلی همیشه چادر سر می کنیم
arti
سه شنبه 24 دی 1392 08:47 ب.ظ
نه بد كه نیست ! خیلی هم خوبه فقط خودم بلند دوست ندارم !
بالاخره دیروز موفق شدم كوتاهش كنم !!!

ان شا الله به خوبی تموم میشن ! یعنی همشون خب میشن !

واقعا؟! یعنی حدس نمیزدی ممكنه خودش اونجا باشه ؟!؟!؟! دیگه چی كار كردی رفتی افق یا همون جا موندی ؟!
پاسخ diena nasirpour : مبارکه

ایشالا....

آره واقعا
خوب نه.... یعنی اینقدر خسته بودم که مغزم کار نمی کرد
بعش یه چند دقیقه ای همین جور ماتم برد بهش.... بعدش شروع کردم تند تند تعریف کردن از پارسیان و من
بعد هم کتاب جدیدش رو خریدم و اون هم برام امضاش کرد
اسمم رو پرسید منم گفتم هانیه....
برام امضا کرد « برای هانیه خانم »
نکته ی جالب اینکه فقط برای من نوشت هانیه خانم
برای بقیه اسم خالیشون رو می نوشت شاید به خاطر چادرم بود
arti
یکشنبه 22 دی 1392 11:53 ب.ظ
راستی هانی یه بار گفته بودی كه رفتی تمایشگاه كتاب و داشتی راجع به آرمان آرین حرف میزدی كه یهو فهمیدی خودش هم اونجا وایساده ...
می شه برام تعریف كنی دقیقا چی شده بود؟! خیلی كنجكاوم بدونم !!‌
پاسخ diena nasirpour : من با دوستم رفته بودم نمایشگاه رفتیم جلوی غرفه ی انتشارات موج
کلی جمعیت اونجا بود....
ما خودمون رو رسوندیم جلو و شروع کردیم حرف زدن
اون موقع اشوزدنگهه تازه چاپ شده بود
دوستم گفت خبر داری کتاب جدید چاپ کرده؟!
گفتم نه... آها پوسترش اینجاست... اسمش چیه؟! اشوز... چی چی؟!
یه آقایی جلوی من ایستاده بود که داشت یه چیزی می نوشت گفت اشوزدنگهه یعنی درستکار ( یا یه همچین چیزی )
بعد من با یه لحن تمسخر آمیز گفتم: آها! ریحانه.... فلانی رو می شناسی؟ من باید با اون و این آقای آرمان آرین یه صحبتی داشته باشم.... جفتشون خدای اعتماد به نفسن! »
این آقائه گفت:« آرمان آرین خودم هستم بفرمایید! »

در اون لحظه من با خاک یکسان شدم.......!
arti
یکشنبه 22 دی 1392 11:51 ب.ظ
سلام
من خیلی خوشحالم الان ! امتحانام تقریبا تموم شدن فقط یكی دیگه مونده كه اونم یه هفته دیگست.
اوضاع تو چطوره ؟!‌همه چی خوب پیش میره؟!!
الان برگشتم خونه بشینم فقط فیلم ببینم !!! خیلی خوبه اینجوری

هانی چندوقته هی ویخوام برم موهامو كوتاه كنم هر دفعه یه اتفاقی میافته كه نمی شه !! به نظرت جونگ مین دلش نمیخواد مدل موهاش با من فرق داشته باشه ؟!!! تو كه مامانشی یه صحبتی باهاش بكن حتما !!
پاسخ diena nasirpour : سلام^^
خداروشکر... خسته نباشی
مال منم 5شنبه تموم می شه
خدا رو شکر... خوبه....

مگه بده موهات مدل موهای جونگ مین باشه؟!
مارال
چهارشنبه 18 دی 1392 02:37 ب.ظ
خوشششششششگل بود هانیه...
خیلی ناز بود...
احسنت
پاسخ diena nasirpour : مرسی بابایی
Aramdokht bara!
سه شنبه 17 دی 1392 07:42 ب.ظ
دلم گرفت...
منم کم نداشتم و البته ندارم از این روزا...
اونه تا الان نمیتونستم نظر بدم...
پاسخ diena nasirpour :
رنت
دوشنبه 16 دی 1392 01:14 ب.ظ
ای جانم دلم سوخت براش
زندگی سخت و پر از حسرتی داره
مرسی عزیزم
پاسخ diena nasirpour : آری

مرسی از تو
darya
یکشنبه 15 دی 1392 04:15 ب.ظ
قشنگ بود ممنون
عزیزم میشه ازت یه درخواست کنم؟
پاسخ diena nasirpour : مرسی^^

در مورد درخواستت هم....
باشه^^
بعد امتحانات بهم یادآوری کن دوباره....
امتحانام 26 ام تموم می شه ایشالا
hila
یکشنبه 15 دی 1392 12:28 ق.ظ
خیلی قشنگ بود واقعا بهت تبریک می گم!!
اصلا عالی بود!!
من واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم!
پاسخ diena nasirpour : مرسی گلم^^

خوشحالم تحت تاثیر قرار گرفتی
arti
شنبه 14 دی 1392 01:10 ق.ظ
مثا اینكه این حسو خیلی خوب درك می كنی...
تو هم تصادف كردی نه؟
چند وقت نمی تونستی راه بری؟ چند سالت بود؟؟
خیلی سخته كه همچین چیزیو از آدم بگیرن . هیچی مثل اینكه هندز فری بذاری و تو تنهای خودت قدم بزنی نمیشه ... فكرشم سخته كه نشه این كار رو كرد...

داستانت منو برد به روزای مدرسمون !! خیلی دلم برا اون روزا تنگ شده. راستش تو این ترم اصلا با جو دانشگاه حال نكردم. نمی شه حرف زد ،خندید ، دویید ، پای تخته نقاشی كشید ... هیچی همش به خاطر اینكه پسرا هستن به خاطر اینكه بزرگ شدیم !!!
خیلی سخته عادت كردن بهش
پاسخ diena nasirpour : آره یه جورایی خوب درکش می کنم....
من تصادف نکرده بودم.... پام یه مقدار مشکل داشت مادرزادی عمل کرده بودمش.... سوم دبیرستان بودم اون موقع.... چهار ماه که کلا نمی تونستم راه برم ( فقط یه کمی با عصا ) بعدش هم دو ماه تو گچ بودش.... بعد هم که گچش رو باز کردیم باز تا چند وقت باید با عصا راه می رفتم
خیلی سخت بود.... خیلی سخت بود
ولی خدا رو شکر به خیر گذشت و تموم شد

اره آدم تو محیط دانشگاه خیلی معذبه...
اصلا راحت نیست
pari jong
جمعه 13 دی 1392 02:17 ب.ظ
اخییییییی
دلم سوزید!
خیلی قشنگ بود!
پاسخ diena nasirpour : منم دلم براش سوخید

مرسی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر