تبلیغات
My World - تنها یک روز...| فصل دهم | قسمت پنجم

My World

Always Live With a Thankful Heart

 

تنها یک روز...| فصل دهم | قسمت پنجم

 

نوع مطلب :Only One Day... ،

نوشته شده توسط:diena nasirpour

سلام!
چطورید؟!
بالاخره نوشتم.... امیدوارم خوشتون بیاد
بفرمایید ادامه

در راستای همون سوم شخص کردن کل داستان مجبور شدم از یه مقدار قبل تر شروع بکنم... خیلی قبلتر نه ها! در حد یه پاراگراف

یادتون نره نظرای بلند بذاریدا.....!
*****

زیر لب اعتراف کرد:« خیلی دوست دارم مامان. » و به سرعت تماس را قطع کرد. دیگر نمی توانست بیش از آن تحمل کند. بغضش آنقدر سنگین بود که احساس می کرد نمی تواند درست نفس بکشد. موبایل را به طرف مدیرش گرفت و سرش را پایین انداخت. برای کنترل اشک هایش چاپستیک ها را برداشت و مشغول زیر و رو کردن غذایش شد. احساس پوچی و بدبختی می کرد. مدت ها بود که صدای مادرش را آن طور ناراحت نشنیده بود. مادرش زن قوی و محکمی بود. به یادش نمی آمد بعد از مرگ پدرش گریه ی او را دیده باشد. و حالا به خاطر خبر بستری شدن او داشت آنطور اشک می ریخت....! 

با صدایی گرفته گفت:« هیونگ می شه بری دکتر رو صدا کنی؟! »بیش از آن نمی توانست جلوی بغضش را بگرد. اما دلش هم نمی خواست جلوی او گریه کند.

مدیر یانگ با نگرانی پرسید:

- چرا؟ حالت خوب نیست؟

همان طور که به سینی غذایش خیره شده بود پاسخ داد:

- نه. خوبم. فقط باید باهاش صحبت کنم.

دلش می خواست زودتر از آن محیط خفه کننده خارج شود. دلش می خواست هر چه زودتر خودش را به خانه مادرش برساند و به او نشان دهد که حالش خوب است؛ دلش نمی خواست تا آخرین روز عمرش نگرانی مادرش را ببیند؛ در این سال ها به حد کافی ناراحت و نگرانش کرده بود. با بسته شدن در پشت سر مدیر یانگ فکری تمام تنش را به لرزه انداخت:« بعد از اون چی؟! وقتی تو بری اون باز هم ناراحت و نگران می شه.... » سعی کرد این فکر را از سرش بیرون کند: «هیونگ هست... مین جی و زن داداش میسون.... اونا هم می تونن کمکش کنن....» اما به این حال جایی در اعماق قلبش مطمئن بود کار آن ها آنقدر هم ساده نخواهد بود: خودش بهتر از هر کسی می دانست با وجود اینکه خیلی زود مستقل شده بود اما هنوز هم وابستگی عمیقی به مادرش دارد؛ وابستگی مادرش به او هم چندان کمتر نبود.

سرش را بلند کرد و به ندا خیره شد. دیگر نتوانست طاقت بیاورد. با صدایی که به شدت از بغض می لرزید گفت:

- ندا... برای مامان چه اتفاقی می افته وقتی منم مثل بابا از پیشش برم؟!

قطرات اشک روی صورتش ریختند. دیگر نمی توانست طاقت بیاورد. تا به حال هرگز تا این حد احساس ضعف نکرده بود. ندا با لحنی قاطع گفت:

- اتفاقی برای مادرت نمی افته! چون تو خوب می شی.... تو باید خوب بشی!

صدایش کمی می لرزید و چشمانش از اشک برق می زدند. سوآن سرش را باناامیدی تکان داد. تا همان دیروز کاملا مطمئن بود که این اتفاق غیر ممکن است. پس از صحبت روز قبلشان این اعتقاد محکم کمی متزلزل شده بود؛ اما هنوز آنقدر قوی بود که هر جوانه ی امیدی را خشک کند. اشک هایش را پاک کرد و دوباره به ندا چشم دوخت که با التماس نگاهش می کرد. دختر با اصرار بیشتری گفت:

- تو خوب می شی سوآن... به خاطر مادرت هم که شده این کار رو می کنی.... مگه نه؟! 
چشمان سرخ و صورت برافروخته ی ندا باعث می شد احساس عذاب وجدان هم به احساسات ناخوشایند دیگر سوآن اضافه شود. وقتی فکر می کرد که با کنجکاوی بی مورد و خودخواهی اش چقدر دردسر برای این دختر به وجود آورده احساس پشیمانی می کرد. قرار نبود اوضاع آنطور پیش برود. فقط قرار بود چند جلسه ای کلاس نقاشی داشته باشند و بعد همه چیز تمام شود. قرار نبود ندا متوجه شود. قرار نبود آنقدر ناراحتی بکشد و اشک بریزد. صدایی در ذهنش گفت:« اون طرفدارته احمق! اون دوسِت داره! حتی اگر حالا هم ناراحتی نمی کشید حتما بعد از رفتنت کلی اشک می ریخت و ناراحت می شد.... » صدای ندا از فکر و خیال بیرونش کشید:

- پسر لجباز!

در جواب تنها نگاهش کرد که چقدر کلافه و سردرگم به نظر می رسید. نگاهش به سرعت بین او و زمین اتاق نوسان می کرد. این حالت چند ثانیه بیشتر طول نکشید. دختر خیلی سریع لبهایش را روی هم فشرد، به بند کیفش چنگ زد و با عجله گفت:

- من دیگه باید برم.... دیرم شده. مراقب خودت باش. خداحافظ. 

با قدم هایی شتاب زده از اتاق خارج شد و در را پشت سرش محکم به هم کوبید. سوآن با تعجب به در خیره شد. به هیچ وجه نمی توانست معنی این کار را درک کند. یعنی آنقدر ناراحت و عصبانی و از او خسته شده بود که آن طور با عجله خداحافظی کند و حتی منتظر جواب او نشود؟ این رفتار از ندا بعید بود...

چند دقیقه ای از رفتن ندا نگذشته بود که ضربه ی آرامی به در اتاق خورد و به دنبال آن مدیر یانگ و دکتر کیم وارد شدند. دکتر با دیدن سوان لبخندی زد و پرسید:

- حالت بهتره؟

سوآن آرام جواب داد:

- بله دکتر.... کاملا خوبم.

مدیر یانگ نگاهی به اطراف اتاق انداخت و پرسید:

- معلم نقاشی ات کجاست پس؟

دکتر کیم با تعجب تکرار کرد:

- معلم نقاشی؟!

سوآن پاسخ داد:

- بله. معلم نقاشی ام.... چند دقیقه ی پیش رفت. 

دکتر کیم ابروهایش را در هم گره زد. سوآن بدون اینکه به او نگاه کند با جدیت ادامه داد:

- می دونید چیه دکتر؟! دارم کم کم به این فکر می افتم که ازتون شکایت کنم! 

هر دو مرد دیگر با تعجب به او خیره شدند. دکتر کیم پس از مکث کوتاهی پرسید:

- منظورت چیه؟!

سوان نفسش را با صدا بیرون داد:

- شما از اطلاعات شخصی بیمارتون محافظت نکردید و با وجود اون همه تاکید من همه چیز رو درباره مریضی ام به معلم نقاشی ام گفتید. فکر کنم به خاطر این موضوع بتونم ازتون شکایت کنم؛ این طور نیست هیونگ؟

و با سوال به مدیر برنامه هایش خیره شد. مدیر یانگ با سردرگمی به او خیره شد. دکتر کیم با خونسردی گفت:

- اما من به خاطر خودت این کار رو کردم... و تو گفته بودی اون دوست دخترته... نه؟

سوآن چشمانش را با بی حوصلگی چرخاند:

- من هیچ وقت چنین حرفی نزدم! شما خودتون اینطور برداشت کردید!

دکتر سرش را تکان داد و گفت:

- حالا از این حرفا می خوای به کجا برسی کیم سوآن؟! من بعد از این همه سال تورو خوب می شناسم... اینا همه اش بهونه است... منظور اصلی ات رو بگو!

لبخند کمرنگی روی لبهای سوآن نقش بست. گفت:

- می خوام برم خونه.

- به نظر من بهتره که تو همین جا بمونی و استراحت کنی.

- دکتر خودتون هم خوب می دونید که این طوری اینجا موندن من هیچ فایده ای نداره. فقط باعث می شه اعصابم به هم بریزه و حالم بدتر بشه. پس بذارید برم خونه.... الان این برای من مفید تر از هرچیزیه.

دکتر با حرکت متفکرانه ی سرش حرف او را تایید کرد و جواب داد:

- درسته... می تونی بری. ولی وقتی رفتی به خودت فشار نمی یاری و استراحت می کنی.... و تمام تلاشت رو هم می کنی که زودتر سر عقل بیای.... مدیریانگ! لطفا شما هم مراقبش باشید.... من دیگه باید برم.

سوآن آرام گفت:« ازتون منشکرم دکتر. » دکتر کیم جلوی در متوقف شد و نگاهی به او انداخت:

- نه... اگر به اندازه ی یه سر سوزن از من متشکر بودی این کار رو با خودت نمی کردی.

 

*****

 

مین جی برای هزارمین بار در چند ساعت گذشته سرش را نزدیک گوش مادرش برد و زمزمه کرد:« مامانی.... تو مطمئنی حال عمو سوآن خوبه؟! » میسون نگاهش را از صفحه ی تلویزون گرفت و با خستگی آه کشید:

- مین جی به خاطر خدا بس کن! دیوونه ام کردی! اون حالش خوبه.... نیازی نیست نگران باشی!

مین جی لب هایش را برچید:

- اگر حالش خوبه پس چرا رفته بوده بیمارستان؟!

میسون چشمانش را بست و پاسخ داد:

- اون چند ساعتی چیز نخورده بوده  و خسته هم بوده و ضعف کرده... فقط همین! حالا هم خواهش می کنم دست از تکرار این سوالا بردار و برو اتاقت رو جمع کن...

- اما...

 با صدای زنگ در جمله اش نیمه کاره ماند. میسون به سرعت از جایش بلند شد و رفت تا در را باز کند. خسته شده بود از جواب دادن به سوالات تکراری دخترش. وقتی نگاهش در مانیتور به چهره ی برادر شوهرش افتاد جا خورد. انتظار نداشت سوآن را به آن زودی آنجا ببیند. رو به دخترش گفت:« الان دیگه می تونی سوالات رو از خود عموت بپرسی! » و در را باز کرد. مین جی با هیجان جیغ زد:

- عمو سوآنه؟

میسون انگشت اشاره اش را روی لبهایش فشار داد و باعصبانیت گفت:« آروم باش مین جی! مامان بزرگت خوابه! » مین جی بی توجه به حرف او به استقبال عمویش رفت و دوباره جیغ زد:« عمو سوآن! » میسون با دلخوری به دخترش نگاه کرد؛ مین جی هر وقت چشمش به عمویش می افتاد هر چیز دیگری را فراموش می کرد. سوآن که تازه به آستانه در رسیده بود گفت:

- چرا جیغ می کشی کوچولو؟ صدات تا اون سر دنیا داره می یاد!.... چطوری زن داداش؟

و زانو زد تا بند کتانی هایش را باز کند. مین جی با ناراحتی پرسید:« عمو تو حالت خوبه؟! » سوآن سرش را بلند کرد و گفت:« اوهوم.... خوب خوبم! » میسون گفت:

- حالا باورت شد مین جی؟! سوآن باور کن که تو این مدت منو دیوونه کرده از بس حال تو رو پرسیده!

سوآن خندید و ایستاد. با لحنی حاکی از شرمندگی گفت:

- متاسفم که نگرانتون کردم!

به طرف اتاق نشیمن رفت. مین جی هم به دنبالش راه افتاد و با لحن سرزنش آمیزی گفت:

تو خیلی بدی عمو! چرا مراقب خودت نیستی؟ همه اش بی حال و مریضی....

- من سرم خیلی شلوغه کوچولو....

- مگه قبلا سرت شلوغ نبود؟ پس چرا اون موقع اینجوری نمی شدی؟

سوآن بی توجه به او پرسید:

- مامان کجاست؟

- مامان بزرگ خوابیده! نمی دونی که چقدر گریه کرد وقتی فهمید تو مریض شدی!

سایه ای از غم روی صورت سوآن نشست. مین جی ادامه داد:

- می خوای برم بیدارش کنم؟ ببینه تو اومدی و حالت خوبه خوشحال می شه!

سوآن به زور لبخندی زد و گفت:

- خودم این کارو می کنم....

عمو و برادرزاده بی سرو صدا وارد اتاق شدند. سوآن روی لبه ی تخت کنار مادرش نشست و با اندوه به او خیره شد. با فکر ناراحتی هایی که در آن سال ها برای مادرش به وجود آورده بود عذاب وجدان به قلبش چنگ می زد. بعد از مرگ پدرش، مادرش هر تلاشی کرده بود تا او زندگی خوب و راحتی داشته باشد. جون ها بزرگتر بود و خیلی زود به خاطر دانشگاه و کار آنها را ترک کرده بود. در تمام آن سالها تمام تنهایی سوآن را مادرش پر می کرد و تمام دنیای می کیونگ رسیدگی به پسر کوچکش شده بود. سوآن هرگز نمی توانست فراموش کند که مادرش با چه اندوهی پذیرفته و اجازه داده بود که او وارد صنعت سرگرمی شود. اگر آنقدر اصرار نمی کرد شاید در این وضعیت آنقدر حسرت نمی خورد به خاطر زمان هایی که می توانست کنار مادرش باشد و به او کمک کند، اما به خاطر انتخابش نتوانسته بود.... دست پیش برد و موهای مادرش را نوازش کرد. حتی شاید اگر اینطور انتخاب نمی کرد هرگز در چنین موقعیتی قرار نمی گرفت....

 مین جی کنار گوشش زمزمه کرد:

- مامان بزرگ خیلی دوسِت داره عمو... آخه تا به حال ندیده بودم گریه کنه...

سوآن زیر لب زمزمه کرد:

- منم خیلی وقت بود گریه اش رو ندیده بودم....

با این جمله بازهم قلبش به درد آمد. روی صورت مادرش خم شد و آرام گفت:

- مامان! مامان خوشگلم....

مین جی با صدایی بلندتر از او گفت:

- مامان بزرگ بیدار شو عمو سوآن اومده.

می کیونگ چشمانش را به سرعت باز کرد. برای چند لحظه با گیجی به مین جی چشم دوخت و بعد چشمانش روی چهره ی سوآن متمرکز شد. با هجوم ناگهانی اشک به چشمانش زمزمه کرد:

- سو هوان...

سوآن دست با لبخند گفت:« سلام مامان! » می کیونگ سرجایش نشست. صورت پسرش را میان دستانش گرفت و با دقت و نگرانی براندازش کرد:

- تو واقعا حالت خوبه پسر؟!

سوآن دستش را روی دستان مادرش گذاشت لبخند آرامش بخشی به او زد:

- می بینی که مامان... من کاملا خوبم و سرحال..... ببخش که نگرانت کردم.

می کیونگ روی موهای پسرش دست کشید و با لحنی سرزنش آمیز گفت:

- دیگه هرگز این کارو با خودت نکن؛ باشه؟... خدایا نگاش کن ببین چقدر لاغر شده.... سوهوان تو داری چه بلایی به سر خودت می یاری؟!

مین جی خودش را کنار مادربزرگش انداخت و گفت:

- مامان بزرگ تو هم با من موافقی که عمو خیلی لاغر و زشت شده؟

سوان با عصبانیتی ساختگی گفت:

- یا! کیم مین جی!

مین جی چشمانش را چرخاند و گفت:

- چرا عصبانی می شی عمو؟ خوب راست می گم دیگه....! خودت رو تو آینه نگاه کن! لاغر شدی... زیر چشمات هم سیاه سیاه شده! رنگ پوستت هم که دیگه نگو....! موهات هم که ژولی پولی و بلند شده! شبیه این جادوگرای بدجنس تو کارتونا شدی...

سوآن انگشت اشاره اش را به سمت مین جی گرفت و با صدای بلند و تهدید آمیزی گفت:

- یا! یا یا! تو می خوای بمیری؟! الان به من چی گفتی؟! یه بار دیگه تکرار کن ببینم!

مین جی به چشمان او زل زد:

- گفتم شبیه جادوگرای بدجنس تو کارتونا شدی!

سوآن به سمت مادرش برگشت و با حالت بچگانه ای گفت:

- مامان ببین چی می گه! دعواش کن! به من می گه شبیه جادوگرای بدجنس شدم!

می کیونگ لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت:

- خوب مگه دروغ می گه بچه؟! زشت شدی دیگه....

سوان روی پاهایش پرید و دستش را روی قلبش گذاشت. در طول اتاق راه می رفت و با حالتی نمایشی می گفت:

- وای قلبم! وای قلبم....! عنکبوت؟! جادوگر بدجنس؟! Oh my goodnessOh my goodness!  تا به حال تو یه روز اینهمه ترور شخصیت نشده بودم.... من به چه امیدی دارم زندگی می کنم؟ باید برم بمیرم... خداحافظ ای دنیای بی رحم! من دارم با یه قلب شکسته از اینجا می رم.... هرگز و حتی بعد از مرگ ستمی رو که این دخترها به من و قلبم کردن فراموش نمی کنم....!

مین جی و می کیونگ با خنده او را تماشا می کردند. سوآن با آخرین جمله خودش را روی زمین انداخت و برای چند لحه بی حرکت ماند. سپس به سرعت نشست و با چرب زبانی گفت:

- اما... من واقعا اونقدر زشت شدم؟! یه ذره با دقت بیشتر نگاه کنید.... اونقدرا هم بد نشدم ها! دارم می شم شبیه جانگ گیون سوک!

مین جی گفت:

- اتفاقا خیلیم زشت شدی!

سوآن با دلخوری نگاهش را از او گرفت. بعد از مکث نسبتا بلندی دوباره به طرف مین جی برگشت و گفت:

- خب اگر واقعا اینطوره باید برم خودم رو مرتب کنم و موهام رو بزنم.... هر چی باشه من کیم سوآنم! و کیم سوآن... یعنی زیبایی و جذابیت!

مین جی نخودی خندید. سوآن ادامه داد:« با من می یای؟! که بریم موهام رو کوتاه کنم؟! » پیش از آنکه مین جی چیزی بگوید می کیونگ مخالفت کرد:

- کجا می خوای بری؟! تو باید استراحت کنی سو هوان!

- من حالم خوبه مامان.... باور کن!

می کیونگ دیگر مخالفتی نکرد؛ اما چندان هم راضی به نظر نمی رسید. مین جی پرسید

- استایلیستت دعوات نمی کنه بی اجازه موهات رو کوتاه کنی؟

سوآن نیشخند شیطنت آمیزی زد و جواب داد:

- هیو جو؟! نه.... با یه لبخند کوچولوی کیم سوآن حواسش پرت می شه و کوتاه می یاد...! اگر هم این کار نکرد یه چشمک بهش اضافه می کنم و هیوجو کلا همه چیز رو فراموش می کنه!

می کیونگ با این حرف پسرش با تاسف نچ نچ کرد؛ اما مین جی سرخوشانه خندید و گفت:« ای عموی بدجنس! »  سوآن هم خندید و دوباره پرسید:

- بریم؟

مین جی با سرش تایید کرد. سوآن لبخند زد و گفت:« پس بذار برم از مامانت اجازه بگیرم.... » بلند شد و همان طور که از اتاق بیرون می رفت میسون را صدا زد:

- زن داداش! زن داداش میسون! می شه من و مین جی بریم بیرون؟!

مین جی هم هیجان زده به دنبال عمویش بیرون دوید. میسون برای چند لحظه به صورت پر از اشتیاق دخترش خیره شد و سپس قاطعانه پاسخ داد:

- نه!

- چی؟! مامان خواهش می کنم!

- اصرار نکن مین جی! نمی شه!

- چرا مامان؟! توروخدا بذار با عمو برم.... 

- نمی شه! شما از دیروز قراره بری اون آشفته بازار اتاقت رو جمع کنی و هنوز هیچ کاری نکردی! تا اونجا رو تمیز نکنی با هیچ کس هیچ جا نمی تونی بری!

مین جی برای چند لحظه با لبهای برچیده به مادرش خیره شد. اما ناراحتی نگاهش به سرعت جایش را به شیطنت داد و با هیجان گفت:

- یعنی اگر جمعش نکنم دوشنبه مدرسه هم نمی تونم برم؟

میسون چشم غره ای به او رفت و از آنها فاصله گرفت. مین جی دوباره لبهایش را جمع کرد و با ناراحتی به عمویش نگاهی انداخت. غر زد:

- ایش.... دوباره مامان بداخلاق شد....

سوآن موهای اورا به هم ریخت:

- اشکالی نداره مین جی.... عوضش قول می دم فردا حتما موهام رو کوتاه کنم! هر مدلی که تو دوست داری....

- هرچی؟ حتی اگر بگم برو همه ی موهات رو بتراش این کار رو می کنی؟!

- یا! کیم مین جی! مگه می خوای عمو رو بفرستی سربازی؟!

- نچ! به این زودیا اجازه نمی دم بری سربازی!... می یای باهم بریم اتاقم رو تمیز کنیم؟

بی آنکه منتظر جواب عمویش بماند، دست او را گرفت و به سمت اتاقش برد. سوآن گفت:

- مین جی عمو خسته است.... تو نباید ازش کار بکشی!

مین جی جلوی در اتاقش متوقف شد و  پوزخند زد:

- عمو اگه خسته است چرا می خواست بره موهاش رو کوتاه کنه؟! باشه حالا... بهت اجازه می دم رو تختم بخوابی و منو تماشا کنی!

با باز شدن در سوآن با وحشت گفت:« مین جی اینجا چه خبره؟! چرا اینقدر شلوغه؟! » مین جی همان طور که خرده ریز های روی تخت را پایین می ریخت جواب داد:

- مامان بزرگ می گه تو وقتی هم سن من بودی اتاقت وقتی تمیز بود این شکلی بودش! البته الان هم اتاقت همین شکلیه! اون روز که استاد اومد کادوهای تولدت رو بذاره تو اتاقت گفتش که چند بار نزدیک بوده بیفته زمین!

سوان خودش را روی تخت انداخت و متفکرانه گفت:

- این دختره قصد مردن کرده! مین جی به نظرت چطور باید تنبیهش کنم که حسابی ادب بشه؟!

مین جی انگشت اشاره اش را رو به عمویش گرفت و گفت:

- اینقدر استاد منو اذیت نکن! وگرنه من می دونم با تو!  مگه اون چه اشتباهی کرده که تو اینقدر اذیتش می کنی؟!

سوان ابرو بالا انداخت و با انگشتانش شروع به شمردن کرد:

- اول از همه بهم دروغ گفت و گفت که منو نمی شناسه در حالی که می شناخت.... بعدش هم کلی باهام بداخلاقی کرد... بعدش هم نمی خواست بهم نقاشی یاد بده و می خواست بندازتم بیرون...  دیگه؟! آها! یه بار هم بهم گفت فرشته ی عذاب! از چهارشنبه هم هی بهم می گه جوجه کوچولو..... امروز هم که تو بیمارستان بهم گفت عنکبوت! با این چیزا حقش نیست که حسابی تنبیهش کنم؟!

مین جی با شک پرسید:

- امروز؟! تو بیمارستان؟! مگه استاد هم اونجا بود؟

سوآنبا حالتی که انگار با این موضوع تفریح می کند گفت:

- اون هم نگران شده بود و بلند شده بود اومده بود بیمارستان!

- واقعا؟! استاد اینقدر تو رو دوست داره؟!

سوآن لبخند مهربانانه ای زد:

- اون طرفدارمه.... معلومه که دوستم داره و نگرانم می شه...

مین جی دست از کار کشید و کنار عمویش نشست. چند لحظه با دقت به چشمان او خیره شد و سپس با شیطنت پرسید:

- تو هم دوسش داری؛ نه؟!

سوآن با خونسردی پاسخ داد:

- من همه ی طرفدارام رو دوست دارم....

- ولی استاد رو یه ذره بیشتر دوسش داری.... نه؟!

سوان خندید:

- خوب اون استادمه... به خاطر همین یه کوچولو بیشتر از بقیه ی طرفدارام دوستش دارم...

مین جی نخودی خندید و ازجایش بلند شد. چند دقیقه در سکوت اسباب بازی هایش را از روی زمین جمع کرد و در قفسه چید. سپس خیلی ناگهانی رو به سوآن کرد و گفت:

- عمو! می گم..... اگر یه روزی.... خواستی استاد رو بکنی زن عموی من..... من بهت اجازه می دم!

سوآن با فریاد سر جایش نشست:

- چی؟!

- گفتم بهت اجازه می دم که استاد رو بکنی زن عموی من! ولی هر کسی دیگه ای رو بخوای انتخاب کنی من دختره رو می کشم!

سوآن به سختی جلوی خنده اش را گرفت و گفت:

- این حرفا و فکرا به تو نیومده فسقلی! در ضمن! من هرگز... به هیچ وجه.... به اینکه ندا رو زن عموی تو کنم حتی فکر هم نمی کنم! حتی اگر بمیرم حاضر نیستم به این موضوع فکر کنم!

مین جی دست به سینه و با دلخوری به عمویش خیره شد:

- عمو تو چرا اینجوری شدی؟! چرا هر کی هرچی بهت می گه آخر سر می رسی به مردن؟! هم دیروز... هم امروز...

سوآن برای چند لحظه با نگاهی عجیب به او خیره شد و سپس به آرامی گفت:

- خوب... همه ی آدم ها یه روز می میرن دیگه.... مگه نه؟

مین جی به سرعت خودش را به او رساند و دستانش را دور گردن او حلقه کرد:

- اما من به تو اجازه نمی دم حالا حالا ها بمیری! تو باید پیش من بمونی عمو! من هیچ کس رو اندازه ی تو دوست ندارم! حتی مامان و بابا و مامان بزرگ رو! اگر تو بمیری منم دق می کنم و می میرم! تو می خوای مین جی کوچولوت بمیره؟! 

قلب سوآن برای چند لحظه از تپش ایستاد. او را از خودش دور کرد و با ناراحتی گفت:

- مین جی! این حرفا چیه که تو می زنی؟ حتی اگر یه روزی... یه اتفاقی هم برای من بیفته تو باید قوی باشی...

مین جی نگاهش را از او گرفت و لب برچید:

- نمی خوام... من می خوام همیشه پیش تو باشم... پس اگر بمیری منم باهات می میرم!

اشک به چشمان سوآن هجوم آورد. برای اینکه مین جی متوجه این موضوع نشود اورا محکم در آغوش گرفت و به خودش فشرد. مین جی ادامه داد:« پس دیگه نشوم چیزی در مورد مردن بگی ها! وگرنه دعوات می کنم! خب؟ » سوآن دستی روی موهای او کشید و گفت:« باشه کوچولو.... دیگه درموردش حرف نمی زنم... » مین جی از او فاصله گرفت و خندید:

- آفرین! حالا شدی عمو سوآن خوب خودم!

 





Foot Issues
سه شنبه 17 مرداد 1396 09:46 ق.ظ
I absolutely love your website.. Excellent colors & theme.
Did you create this website yourself? Please reply back as
I'm wanting to create my own website and want to know where you got this from or just what the
theme is named. Many thanks!
BHW
سه شنبه 29 فروردین 1396 08:44 ب.ظ
Why viewers still make use of to read news papers when in this technological
world everything is presented on web?
manicure
یکشنبه 13 فروردین 1396 04:34 ب.ظ
Quality articles is the key to be a focus for the visitors to visit
the site, that's what this web page is providing.
مین جی...!
جمعه 23 اسفند 1392 10:10 ب.ظ
من- تو باید پیش من بمونی عمو. من هیچ کس رو به اندازه تو دوست ندارم. اگه تو بمیری منم دق میکنم میمیرم. من هیچ رو به اندازه تو دوست ندارم. حتی مامان بابا و مادر بزرگ رو.
میخوای مین جی کوچولوت دق کنه؟
عموی بد...کمتر دقم بده خو
پاسخ diena nasirpour : سوآن: گریه نکن عموییی.... دارم سعی می کنم آدم شم
.~Parl Neol Min~.
جمعه 23 اسفند 1392 10:08 ب.ظ
سلام بر بزرگ خاندان خودمون..خوبییییی؟
پاسخ diena nasirpour : سلام عزیزم
خوبم
تو خوبی؟
hila
دوشنبه 21 بهمن 1392 08:45 ب.ظ
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام کردندی!!!
من برگشتندی!!! این چند وقت نمی تونستم این طرفا سر بزنم شرمنده!!



من عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااشق این مین جی ام!! قبلا هم گفته بودم نه؟؟!!! باز برا تاکیدش می گم!!
این مکالمه سوآن و مین جی خیلی خوشگل و دوست داشتنی بود!! دلم لرزید که یه همچین برادرزاده ای داشته باشم!!
پاسخ diena nasirpour : سلام....
خوش برگشتی.... دلم برات تنگ شده بود

من خودم هم عاشق مین جی ام

ایشالا خدا نصیبت کنه از این برادرزاده ها
z.k Hyun
یکشنبه 6 بهمن 1392 10:35 ب.ظ
هانیه جونم؟؟؟ خوبی اجی؟؟؟
دلم برات تنگ شده...
خیلی زیاد
پاسخ diena nasirpour : زهرایییییییییییییییییییییییییییییییییییی
خوبم... تو چطوری؟
منم دلم برات تنگ شده بود
چه خبرا؟
کم پیدایی...
shima
یکشنبه 6 بهمن 1392 07:59 ب.ظ
من بالاخره رسیدم به بقیه
من مین جی رو خیلی دوست دارم خیلی از این بچه های شیرین زبونه که در عین حال با ادب هم هستعاشقشم
راستی دلیل سوآن به نظرم قانع کننده بود
من دلم واسه این سوآن کبابه یعنی ولی باید لجبازیو بذاره کنار
پاسخ diena nasirpour : آفرین ^^

آره بچه ی دوست داشتنی ای شده.... شاید بعضیا از سوآن دل خوشی نداشته باشن ولی همه عاشق مین جیَن

ایشالا به زودی از شدت لجبازی اش کم می کنه
sima
شنبه 5 بهمن 1392 12:29 ق.ظ
شاید یه کاری از دست این مینجی بر بیاد...
عالی بود...کیف داد...
تنکیوووو
منتظر ادامه امممممم
...
پاسخ diena nasirpour : شاید.....!
خوشحالم که بهت کیف داده^^
تنکیو از تو
به زودی ایشالا
arti
جمعه 4 بهمن 1392 10:28 ب.ظ
من بعد از این بلایی كه ترم یكی سرمون آوردن دیگه به مشاورای دانشگاه اعتماد ندارم (منظورم برنامه نویسی توی ترم یكه !)

تازه این جا سر هر چیزی زیادی دیوونه بازی در میارن .
مید ترم فیزیك كه مثل المپیاد بود.
فاینال شیمی كه استاد از دوتا فرمول توی جزوه اش 5 تا مسئله عجیب غریب داده بود !! تازه بعد امتحان هم به بچه ها گفته بود ببخشید كه امتحانم سخت بود !

به نظر من این برنامه نویسی رو هر چی دیر تر برداری بهتره !!
پاسخ diena nasirpour : کلا دانشگاه شیراز دانشگاه خاصیه.... ما یه TA فیزیک داشتیم که لیسانس و فوقش رو دانشگاه شیراز بود و اصلا شریف رو قبول نداشت ککککک

البته استادای ثا هم از این عادتا دارن ها...

آقا ما دوتا برنامه نویسی داریم... و من هنوز هیچ کدوم رو برنداشتم
رنت
جمعه 4 بهمن 1392 01:13 ق.ظ
ای جانم دلم برای مین جی سوخت
این سوان کله شق کی می خواد آدم بشه؟
مرسی عزیزم
پاسخ diena nasirpour : خودمم دلم برای این بچه کباب شد
دارم آدم می شه... نگران مباش
مرسی از تو
arti
پنجشنبه 3 بهمن 1392 10:51 ب.ظ
واقعا؟؟؟؟
ای خدا این چه دانشگاهیه من قبول شدم .........
تو چارت ما فیزیك دو و معادلات رو باهم توی ترم دو گذاشتن.ولی من چون مطمئن بودم با وجود ریلضی دو و استاتیك و كریستال نمی رسم به هردوتاشون خواستم یكی رو بگیرم.
دوستم كه اونم مواده از استاد مشاور پرسیده بود بهش گفته بود معادلات رو هر چی زود تر بگیرید بهتره اصلا هم سخت نیست !!!
خیلی ممنون به خاطر راهنماییت . جاشو با فیزیك عوض كردم .
پاسخ diena nasirpour : باز هم ببین نظر استاد مشاورتون چیه.... به هر حال اون بیشتر از من می دونه
دانشگاه ما هم مدل خودشو داره
من ترم سه می خواستم برنامه نویسی بردارم ( پاسکال ) بعد معاون آموزشی دانشکده امون گفت زوده! بذار ترم 5 و 6!!!!
ترم پیش نشد بردارم... این ترم هم ارئه نمیشه!
می بینی شانس منو؟
پنجشنبه 3 بهمن 1392 01:00 ق.ظ
هانی جون یه سوال البته مربوط به داستان نیست...
من كه الان میرم ترم دو معادلات دیفرانسیل رو بردارم بهتره یا فیزیك دو ؟ نمیتونم دوتاشون رو بگیرم چون كلاسایی كه خالین ساعتاشون یكیه
پاسخ diena nasirpour : معادلات؟
ترم 2؟

می خوای با ریاضی 2 هم نیاز کنی یا قبلا ریاضی 2 رو پاس کردی؟

اگر می خوای همنیاز کنی شدیدا توصیه می کنم که این کارو نکنی! ریاضی 2 درس نسبتا سنگینیه.... به نظر من که خیلی سنگین بود ( البته من کلا ریاضی ام خیلی قوی نیست ) و چون پیشنیاز معادلاته اگر با هم برشون داری سر معادلات همه اش گیج می زنی ( تو دانشگاه ما فقط برای بچه های برق معادلات رو ترم 2 می دن اون هم چون برای مبانی برق بهش احتیاج دارن )... یه چیزی هم که هست اینه که تا جایی که من می دونم اگر دوتا درس که یکی شون پیشنیاز اون یکیه رو با هم برداری اگر خدایی نکرده اون درسی رو که پیشنیازه بیفتی اون یکی رو هم به طور خودکار می افتی..... و یه چیز دیگه هم اینکه تو رشته ی ما معادلات خیلی به درد نمی خوره ( من تا الان که ترم 5 ام رو تموم کردم یه معادله دیفرانسیل هم تو درسای داشکده ایم مجبور نشدم حل کنم! ) معادلات فقط پیشنیاز ریاضی مهندسیه که اون هم فقط پیشنیاز یه درسه تو رشته ی ما

ولی اگر ریاضی 2 رو ترم پیش پاس کردی خیلی فرقی نمی کنه
( باز هم به نظر من فیزیک 2 رو برداری بهتره )

البته به چارت درساتون نگاه کن... بهتون ترم بندی پیشنهادی ندادن؟
توی ترم بندی دانشگاه ما معادلات ترم 3 است
( اگر بهتون ترم بندی پیشنهادی دادن ترجیحا تا جایی که ممکنه مثل همون واحد بردار که بعدا به مشکل نخوری )
arti
پنجشنبه 3 بهمن 1392 12:57 ق.ظ
!!!!!!

خب...
خیلی خوب بود !! خیلی خوشحالم كه شخصیت مورد علاقم به داستان برگشته !!

فقط اینكه برای ندا از كلمهی دختر استفاده كنی یكم حس بدی داره به نظرم...

نكته دوم اینكه من واقعا جونگ گیون سوك رو دوست ندارم.....................

پاسخ diena nasirpour : منظورم از دختر اون شخصیت مونثیه که اسمش رو نمی خوام ببرم ( چون اسمش خیلی تکرار شده توی اون چند خط )
خوب به جای دختر چی بنویسم؟!
نگاه منفی نداشته باش بهش!

گیون سوک آدم خاصیه.... یعضس اوقات ازش خوشم می یاد بعضی اوقات نه...
ولی خداییش - بگذریم از شخصیتش و اینها - بازیگر خوبیه.... به نسبت
مارال
چهارشنبه 2 بهمن 1392 09:01 ب.ظ
اس ام اس دریافت شد گل دختر!!!!
اما پریروز خودجوش چک کرده بودم.... D;
پاسخ diena nasirpour : آها
مارال
چهارشنبه 2 بهمن 1392 08:58 ب.ظ
وای هانی...
دیگه داریم به اونجایی میرسیم که سوآن سر عقل بیاد!!!! آخ جوووووووووووونمی جون!
پاسخ diena nasirpour : آره داریم می رسیم به اونجا هاش
park negmin
چهارشنبه 2 بهمن 1392 08:17 ب.ظ
ایووووووووووووول
مادر شوهرجان خیلی قشنگ بود
من شخصا فن پروپا قرصتممممم
پاسخ diena nasirpour : مرسی عزیزم^^
خوشحالم که دوسش داری
مرسی عشقم
مارال
چهارشنبه 2 بهمن 1392 07:27 ب.ظ
شیییییییییییییییره!!!!
من میرم بخووووونم!!!!
یسسسسسسسسس
پاسخ diena nasirpour : خوش بگذره^^
اس ام اسم بهت رسید یا خودجوش اومدی؟!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر