تبلیغات
My World - تنها یک روز...| فصل دهم | قسمت ششم

My World

Always Live With a Thankful Heart

 

تنها یک روز...| فصل دهم | قسمت ششم

 

نوشته شده توسط:diena nasirpour

سلام!
باز هم نوشتم

بفرمایید ادامه....

از هفته ی دیگه کلاسام شروع می شه


*****

هیونگ سون به صفحه ی گوشی اش که برای چندمین بار داشت زنگ می خورد نگاهی انداخت. با دیدن دوباره ی اسم هیه سونگ تماس را جواب داد و با صدای بلندی گفت:« یا! وقتی 10 بار زنگ زدی و من ریجکتت کردم یعنی نمی خوام باهات حرف بزنم دیگه! اینقدر فهمیدنش سخته؟!
 
- کجایی؟
 
- به تو چه؟
 
- پرسیدم کجایی لی هیونگ سون؟
 
- منم جواب دادم به تو چه!
 
منتظر جمله ی دیگری از طرف هیه سونگ نشد و تماس را قطع کرد. اخم عمیقی روی پیشانی اش نقش بسته بود. نمی دانست چرا همه ی دوستانش با او مثل بچه ها برخورد می کنند. قبول داشت که به خاطر طرفدار هایی که baby صدایش می زدند گاهی، فقط  گاهی ، بچگانه تر از سنش رفتار می کرد؛ اما همیشه آن طور نبود. اتفاقا اگر موقعیتش پیش می آمد از همه ی آنهایی که ادعای مردیشان می شد مرد تر بود. حداقلش این بود که دروغ نمی گفت. نه مثل هیه سونگ که به ملاقات سوآن رفته بود و به او گفته بود که نرفته....
 
نفسش را به شدت بیرون داد و به در خانه ی سوآن خیره شد. هیه سونگ حتی به او نگفته بود سوآن در کدام بیمارستان است. البته او خودش پرس و جو کرده و فهمیده بود. ولی  وقتی خودش را به بیمارستان رسانده بود آنها گفته بودند که سوآن رفته. پس او هم به خانه اش آمده بود تا حالش را بپرسد. می دانست با این کارش احتمالا سوآن را تا سر حد مرگ عصبانی می کند؛ اما باز هم می خواست مطمئن شود حال او خوب است. اما سوآن حتی آنجا هم نبود....
 
آهی کشید و کمی در جایش جا به جا شد. دلش برای سوآن تنگ شده بود. برای شیطنت ها و جروبحث های هر روزشان. تقریبا ۹ سال تمام  هر روزشان را با هم گذرانده بودند. هر روز با هم تلاش کرده بودند، پیشرفت کرده بودند، ناراحتی ها ی مشترک پشت سر گذاشته و با هم شادی کرده بودند. گهگداری پیش می آمد که بحث هایشان کمی جدی شود؛ اما قهر و دلخوریشان از یکدیگر هرگز بیشتر از یکی دو روز طول نکشیده بود. همه می دانستند که آنها یک روح در دو بدن هستند، چطور می توانستند بیشتر از آن از یکدیگر دور بمانند؟
 
به همین خاطر بود که به هیچ وجه نمی توانست این شرایط را درک کند. این که سوآن ناگهان شروع کرده بود به بدخلقی و تکرارکردن اینکه از او -آنها- متنفر است به هیچ وجه درست به نظر نمی رسید. سوآن فردی نبود که بخواهد به دیگران حسادت کند و از آنها متنفر شود. او به خوبی می دانست سوآن اهل کینه به دل گرفتن نیست. همیشه می گفت تنفر و حسادت انرژی اش را بیهوده به هدر می دهد و نمی گذارد روی کارهای مهمش تمرکز کند. از همه ی اینها گذشته سوآن بهتر از هر کسی به توانایی های خودش اشراف داشت و می دانست هیچ چیز از هیچ کس کم ندارد. پس چرا باید آن خزعبلات را به زبان می آورد. موضوع حتما چیز دیگری بود... او سوآن را خوب می شناخت...
 
چشمش به ماشین سفیدی افتاد که به سمتش می آمد. با کمی دقت متوجه شد که ماشین سوآن است. خودش هم پشت فرمان نشسته بود. نفس راحتی  کشید و با آرامش بیشتری به پشتی صندلی اش تکیه زد. انگار حال سوآن واقعا آنقدر هم بد نبود. یعنی حتما خوب  بود که می توانست پشت فرمان بنشیند.... هیونگ سون آماده بود تا بعد از اینکه سوآن وارد خانه شد حرکت کند. اما سوآن وارد خانه نشد. وقتی ماشینش را پارک کرد چند قدمی به سمت در ورودی رفت اما ناگهان متوقف شد. چند لحظه مردد بر جا ایستاد و سپس به سرعت برگشت و مستقیم به جایی که ماشین هیونگ سون در تاریک ترین نقطه ی ممکن پارک شده بود خیره شد. هیونگ سون برای چند لحظه سر جایش خشک شد. دلش نمی خواست سوآن را عصبانی و دلخور کند. مخصوصا حالا که ظاهرا کمی مریض احوال هم بود. اما پیش از آنکه اتومبیل را به حرکت در بیاورد سوآن خودش را با قدم هایی بلند به او رساند. هیونگ سون به سوآن که دست به سینه و با اخمی کمرنگ به او خیره شده بود نگاهی انداخت. نمی توانست انکار کند از اینکه سوآن کاملا نادیده اش نگرفته بود تعجب کرده و خوشحال شده است. این واقعا عجیب به نظر می رسید.
 
با ضربه ای که به شیشه ی ماشین خورد از فکر بیرون آمد. سوآن بود که دستش را پیش آورده بود و با انگشتش به شیشه می زد. به سرعت در ماشین را باز کرد و پایین پرید. سوآن قدمی به عقب برداشت و دوباره دست هایش را جلوی سینه اش جمع کرد. هیونگ سون با لکنت گفت:
 
- سلام!
 
هنوز هم این احتمال وجود داشت که سوآن ناگهان عصبانی شود. سئآن دوباره به همان حالت قبل برگشت و به هیونگ سون چشم دوخت. سپس با لحن سردی پرسید:
 
- اینجا چی کار می کنی؟
 
هیونگ سون به سرعت پاسخ داد:
 
- داشتم از اینجا رد می شدم... گفتم بیام حالت رو بپرسم....
 
ابرو های سوآن با هر کلمه ای که او بیان می کرد بالاتر و بالاتر می رفتند. هیونگ سون به سرعت اضافه کرد:
 
- شنیده بودم تو بیمارستان بستری شدی... نگران شده بودم.... ولی انگار حالت خوبه... می رم دیگه...
 
و خواست سوار ماشین بشود اما با جمله ی سوآن متوقف شد:
 
- بیا تو.
 
هیونگ سون با  این جمله به سوآن ماتش برد. مطمئن نبود که درست شنیده باشد. سوآن ابرو هایش را بالا انداخت و از او فاصله گرفت. هیونگ سون به سرعت در ماشین را بست و به دنبال او راه افتاد. نمی توانست باور کند سوآن او را به داخل خانه دعوت کرده باشد. آن هم بعد از آنهمه فریاد هایی که دفعه آخر به سرش کشیده بود....
 
سوآن در را باز کرد و منتظر شد تا هیونگ سون وارد شود. هیونگ سون با تردید وارد خانه شد. با بسته شدن در پشت سر سوآن بلافاصله به این فکر افتاد که:
 
- نکنه منو کشونده داخل خونه که بکشتم؟!
 
سرش را تکان داد تا این افکار دیوانه وار را از ذهنش بیرون کند. متوجه شد که سوآن در حال بالا رفتن از پله هاست؛ تعجبی هم نداشت. سوآن اگر سوآن بود هر وقت که به خانه می آمد باید بلافاصله یا دوش می گرفت یا لباس هایش را سر تا پا عوض می کرد. نیشخندی زد و زیر لب گفت:
 
- خودش خوب می دونه که چقدر بدبوئه....
 
به طرف آشپزخانه رفت تا چیزی برای خوردن پیدا کند. از ظهر چیزی نخورده و به شدت گرسنه بود. اما چیزی به جز میوه و سبزیجان برای خوردن پیدا نکرد. زیر لب غر زد:
 
- مگه تو گوسفندی اسبی چیزی هستی که فقط با خوردن سیب و هویج و کلم زندگی می کنی؟
 
با این حال بزرگترین سیبی که به چشمش آمد را برداشت و در یخچال را محکم به هم کوبید. مشغول گشت زدن در خانه شد. دلش برای آمدن به اینجا تنگ شده بود. مدت زیادی نبود که سوآن به این خانه نقل مکان کرده بود؛ اما با این حال دور همی های زیادی در آنجا گرفته بودند. با همین فکر در اتاق موسیقی را باز کرد؛ اما با صحنه ی غیر منتظره ای مواجه شد. دو سه پایه ی نقاشی و چند بوم که کنار دیوار چیده شده بودند. و یک چهارپایه ی کوچک که یک پالت آغشته به رنگ و چندین و چند قلموی رنگی رویش قرار داشتند. در حالیکه به طرف سه پایه می رفت فکر کرد:
 
- کیم سوآن تو واقعا داری نقاشی یاد می گیری؟
 
با کنجکاوی مشغول بررسی کردن تابلو های نقاشی شد. سوآن آنقدر ها هم بد نقاشی نمی کشید.... کنار چهارپایه ای که پالت رنگی،رویش قرار داشت زانو زد. رنگ های روی پالت تقریبا خشک شده بودند. یکی از قلمو هایی را که به رنگ آبی آغشته بود برداشت و با احتیاط روی رنگ زد. موهای قلم هم سفت شده بودند. همین که خواست قلم را به تابلو نزدیک کند صدای سوآن به گوشش رسید:
 
- داری چی کار می کنی؟
 
از این کار منصرف شد و به طرف سوآن برگشت. گفت: واقعا داری نقاشی یاد می گیری؟ این خیلی با حاله...
 
سوآن چند قدمی نزدیک تر شد و بی توجه به جمله ی او با ناراحتی گفت:
 
- ای وای.... یادم رفته بود اینا رو جمع کنم.... قلم ها خراب شدن.... ندا منو می کشه....
 
بلافاصله روی صندلی پشت بوم نشست و کاردکش را برداشت و به سرعت رنگ های روی پالت را جمع کرد. هیونگ سون با کنجکاوی گفت:
 
- به ظاهرمعلم نقاشی ات نمی خوره که بتونه بلایی به سرت بیاره.... اون یه دختر کوچولوی ظریفه....
 
سوآن برای چند لحظه به او خیره شد. سپس نیشخندی زد و گفت:
 
- ولی اگر قلم هام خراب بشن اونقدر غر غر می کنه خودم از زندگی ام سیر بشم...!
 
هیونگ سون خندید:
 
- یعنی از داداش هیون سو هم بیشتر غر می زنه؟!
 
سوآن حالت متفکرانه ای به چهره اش گرفت:
 
- خوب... نه! هیچ کس نمی تونه به اندازه ی هیون سو غر غر کنه!
 
هیونگ سون دوباره خنده ی آرامی کرد. سپس به خودش جرات داد و گفت:« الان که تو نیستی داداش هیون سو همه غرهاش رو سر من می زنه! » سوآن چیزی نگفت. تنها باقی رنگ های روی پالت را با پارچه ای پاک کرد. هیونگ سون ادامه داد:
 
- نمی خوای عذر خواهی کنی بابت این بلایی که به سرم آوردی؟!
 
سوآن بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
 
- اینجوری برای خودت بهتره بچه! شاید یه ذره بزرگ شی!
 

ادامه دارد....!
 


BHW
جمعه 1 اردیبهشت 1396 05:46 ق.ظ
We are a group of volunteers and opening a new scheme in our community.
Your site offered us with valuable info to work on.
You've done a formidable job and our entire community will be thankful to you.
manicure
شنبه 19 فروردین 1396 02:36 ب.ظ
I would like to thank you for the efforts you've put in writing this website.
I'm hoping to see the same high-grade blog posts by you later on as
well. In truth, your creative writing abilities has motivated me to get my own, personal
site now ;)
hila
دوشنبه 21 بهمن 1392 08:53 ب.ظ
یعنی تو قصد کردی منو ذوق مرگ کنی با آوردن شخصیت هایی که خیلی خیلی دوستشون دارم؟؟!! اول مین جی و حالا و هم هیونگ سون!!!!!


وای خدا قلبم!!!!!!!!!!
پاسخ diena nasirpour : خوشحالم که شاد شدی
رنت
چهارشنبه 9 بهمن 1392 06:42 ب.ظ
چه عجب به اندازه یه سر سوزن سوان از خر شیطون پیاده شد
مرسی عزیزم
پاسخ diena nasirpour : ککککک
دقیقا اندازه ی یه سر سوزن

مرسی از تو
مارال
سه شنبه 8 بهمن 1392 07:20 ب.ظ
من اصولا وختی هنگ میکنم یا منتظر یه اتفاق هستم و یا از یه کار مهم فارغ میشم این حس کرختی بهم دس میده!!!
خخخخخخخخخخخ!!!



قربونت دختریم!!!
پاسخ diena nasirpour :

مارال
سه شنبه 8 بهمن 1392 07:09 ب.ظ
خخخخ! آره حس کرختی!!!!
البته الان برطرف شد شکر خدا!!
تازه از پارت 2 برگشتم!!!
.
.
.
و عااااااااالی بود...
مثل همیشه
پاسخ diena nasirpour : حالا چرا حس کرختی؟
خدا رو شکر که بر طرف شد!
.
.
.
مرسی بابایی
مارال
سه شنبه 8 بهمن 1392 07:00 ب.ظ
خوندم! وای!!!
الان احساس کرختی میکنم!
نمیدونم قراره چی بشه...
من میرم پارت 2!!!!
پاسخ diena nasirpour : احساس کرختی؟

خوش بگذره
مارال
سه شنبه 8 بهمن 1392 06:55 ب.ظ
من هنوز نخوندم!!! میخوام اول یه نظر بذارم بعدشم خودمو سورپرایز کنم!!!
خخخخخخخ
پاسخ diena nasirpour :

crazy~! ya be qoe dadash kyu jongemun : craji
مهدی
سه شنبه 8 بهمن 1392 05:04 ب.ظ
سلام وبلاگتون واقعا خیلی خیلی خیلی عالیه
لطفا به وبلاگ منم سری بزنید و هر چند تا میتونین نظر بذارین
منتظرتون هستم حتما بیاین
در ضمن اگه بخواین میتونم براتون بنر درست کنم
جزوات کارشناسی ارشد فراگیر
سه شنبه 8 بهمن 1392 05:02 ب.ظ
با سلام
وبلاگ خوبی دارید و بسیار پر باره
اگر دوست داشتید با سایتمون تبادل لینک کنید به ما خبر بدهید
ما را با نام "جزوات کارشناسی ارشد فراگیر" لینک کنید اطلاع بدهید سریعا شما رو لینک کنم
منتظر شما هستم
دوستدار شما سروناز
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر