تبلیغات
My World - SWAN

My World

Always Live With a Thankful Heart

 

SWAN

 

نوع مطلب :Updates ،

نوشته شده توسط:diena nasirpour

@Soo-Ann_COMET من به عنوان پسر کوچیکه ی خانواده ی مامانم که اتفاقا از همه ی اعضای خانواده پرطرفدار تره وظیفه ی خودم دونستم که بیام ابراز وجود کنم و به اطلاع برسونم که هنوز زنده ام. فقط مشکل اینه که مامانم سرش مثلا شلوغه ( عملا هیچ کار مفیدی نمی کنه ها! فقط می گه سرم شلوغه! ) و کلا رو همه چیز می تونه تمرکز بکنه ( اعم از درس، عصبانی شدن موحدّی، امتحان، خود درگیری شدید چنگیز، جذبه ی دانشفر، دَدَری شدن دکتر یوزباشی که یه ماه اول ترم امریکا بودن الان هم ظاهرا قراره تشریف ببرن چین، آلبوم داداش بزرگم جونگ مین که 22 روز دیگه احتمالا منتشر می شه، برگشت کیوجونگ هیونگ که 52 روز دیگه است، 9امین سالگرد دابل اس، تولد هیون جونگ هیونگ،  کشیدن تابلو برای جونگ مین، حرف زدن با خاله زینب، خوندن کتاب، وب گردی، دلیل تراشی برای مشکلاتی که برای جونگ مین پیش می یاد، غرق شدن کشتی کره ای، ناپدید شدن هواپیما ی مالزی، گرسنه های آفریقا، مرگ احتمالی خورشید تو 5 میلیارد سال آینده و ....) اما نمی دونم چی می شه تا به ما می رسه تمرکز نمی تونه بکنه!
باور کنید خود من هم خسته شدم از این وضعیت! ولی مامانه دیگه..... انگار همه چیز براش مهمه به جز پسر کوچولوش
اصلا شیطونه می گه برم معتاد شم.....
به علاوه مامان فردا 7 صبح قراره امتحان بده.... براش دعا کنید که امتحانش رو خوب بده شاید یه ذره دستش به قلم بره بعدش.... اِن شاءالله!


BHW
پنجشنبه 24 فروردین 1396 10:06 ب.ظ
Having read this I believed it was really informative.
I appreciate you spending some time and energy to
put this short article together. I once again find myself personally spending way
too much time both reading and posting comments.
But so what, it was still worthwhile!
مارال
یکشنبه 7 اردیبهشت 1393 11:02 ب.ظ
هانیه جان عزیز دل بابا!!!
برو خدات رو شکر کن که معمولی دادی...
پدرت که بر اثر کهولت سن ...... زد تو امتحانش! :|
پاسخ diena nasirpour : والا منم امتحان امروزم رو..... بس ناجوانمردانه خراب کردم :-((
این استاد حل تمرینی که این سوالا رو داده بود همشهری شماست...
خیلی نامردی کرد در حقمون!
دیروز گفت امتحان اینقدر آسونه که همه بالای 18 می شن.... ولی اصلا اینجوری نبود
مارال
یکشنبه 7 اردیبهشت 1393 10:53 ب.ظ
سوهوآآآآآآآآآآآآآآآآآآن...
بابا جان...
دلم برات تنگولیده بود!
عروسم چطوره؟؟
پاسخ diena nasirpour : سوآن- ما هم دلمان برای شما تنگ شده بود^^ عروست هم خوبه.... :-)
shima
یکشنبه 31 فروردین 1393 02:19 ب.ظ
من که کلا" داستانو یادم رفته ایشالله قسمت بعدی رو نوشتی یه خلاصه ی داستان هم ضمیمه ش میکنی
سوآن جان خووووب اومدی اینجا مامانتو لو دادیاااا
مامانش من میگم شما همه کاراتو ول کن فقط رو گرسنه های آفریقا و مرگ احتمالی خورشید تو 5 میلیارد سال آینده تمرکز کن ...
اینا خیلی موضوع های مهمتری هستن...
پاسخ diena nasirpour : والا خودم هم باید برم قبلش رو بخونم که یادم بیادکککک
چشم.. خلاصه هم می ذارم
آره می بینی؟ همه پته ی منو ریخت رو آب کککک پسر بد....

سوآن- تقصیر خودته مامان جان

کلی به این دوتا جمله آخرت خندیدم
این آخریا رو سوآن خودش اضافه کرده بود
Arti
یکشنبه 31 فروردین 1393 01:20 ب.ظ
همینه دیگه !!!
ما دهه هفتادیا این روزا خیلی سرمون شلوغه !!
منم اونروز داشتم با خودم فکر می کردم دیدم من واسه همه کارام برنامه ریزی دارم درس خوندن ، کلاس رفتن ، کتابای غیر درسی ، کلاسای غیر درسی ، مسابقه ،زیرنویس زدن انیمه و انیمه دانلود کردن !
و تنها کاری که درست و دقیق رو برنامه انجام می دم انیمه دانلود کردنه !!

غصه نخور هانی !! همه چی غیر درسو ول کن ایشا لا تابستون راحت به همش می رسیم بعد امتحانا ، کیو که برگشت همه چی درست می شه ایسا لا ...

پ.ن : خیلی خوبه که حداقل به بازی ایران آرژانتین تو جام جهانی فکر نمی کنی !!!!
پاسخ diena nasirpour : ایشالا تو تابستون می رسیم به کارامون....
نه خدارو شکر فوتبالی نیستم
زینب مامان هیونگ جون ، خاله جونگمین ، خواهر دینا
یکشنبه 31 فروردین 1393 11:08 ق.ظ
الهی !! چقدر تو ماهی عشق خاله !!

والا پسرم خیلی سرش شلوغه اصلا خونه هم نمیاد...اگه هم بیاد آخر شب میره می خوابه صبح زودم می زنه بیرون .

من نمی دونم این چه کار مزخرفیه شماها شروع کردین . خودم و مامانت کار می کردیم تامین مالیتون می کردیم دیگه .

از همون بچگیتون یه چیزیتون می شد . یادش بخیر..اولین باری که کارائوکه خریدیم چقدر شما دوتا باهاش شعر خوندین . آخی...فینقیلیهامون بزرگ شدن...!
پاسخ diena nasirpour : وا؟
خواهر این چه حرفیه که ما حمایت می کردیم؟
مردن مثلا باید برن کار کنن!

از همون بچگی هم صداشثن خوشگل بود... یادش بخیر
اصلا فکر کنم به خاطر همون کارائوکه بود که به این راه کشیده شدن
زینب مامان هیونگ جون ، خاله جونگمین ، خواهر دینا
یکشنبه 31 فروردین 1393 12:17 ق.ظ
ها ؟؟؟ من اینجا چه کاره ام آخه ؟؟؟؟

برو از خدا بترس سوآن !! پس فردا همه می ریزن سر من که تو باعث و بانی هستی ها !! تازه شکر خدا نگفتی که من ....؟!! اهم ! اهم !

سوآن خاله...حالا ک اینجایی بیا ببین اینی که هی زنگ می زنه رو گوشیم نصفه شبی کیه . فک کنم مزاحمه ! بیا حالشو جا بیار یه چارتا فوش کره ای بده !
پاسخ diena nasirpour : سوآن- خاله ایرادی به شما وارد نیست! مامان رو حرف زدن با شما تمرکز می کنه.... تقصیر شما چیه؟!
یا! هرکی خاله ی منو اذیت کنه با من طرفه ها!!!!

خاله بگو پسرت بیاد بهش فوش بده به خدا موثر تره
maral
شنبه 30 فروردین 1393 11:41 ب.ظ
elahi fadat sham baba jan!
chi mikeshi az dast in dokhmalam!!!
ishalla emtehaneto khub bedi mamanesh!!!
پاسخ diena nasirpour : سوآن- به خدا من زندگی خیلی سختی دارم بابابزرگ.... ولی هیشکی منو درک نمی کنه....!

دینا- مرسی مارالی
ولی کاملا معمولی دادمش
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر