تبلیغات
My World - تنها یک روز.../ فصل یازدهم / قسمت اول

My World

Always Live With a Thankful Heart

 

تنها یک روز.../ فصل یازدهم / قسمت اول

 

نوع مطلب :Only One Day... ،

نوشته شده توسط:diena nasirpour

لطفا من رو شطرنجی کنید

واقعا شرمنده ام.... می دونم همه از دستم عصبانی و دلخورید به خاطر این همه دیر شدن داستان.... واقعا معذرت می خوام
سوآن که براتون گفت چقدر درگیر بودم؛ نه؟!
و راستش این فصل داستان کلی اذیتم کرد....
زینب شاهده که سه بار نوشتم و  به کل عوضش کردم تا ازش راضی بشم... چون یه جورایی جزء مهم ترین قسمت های داستانه این فصل و خوب.... همه چیزش باید عالی می بود

حالا امیدوارم خوشتون بیاد از نتیجه ی این دو سه ماه تلاش من

اگه یادتون رفته یه نگاهی به قسمت های قبلی بندازید لطفا

نظرات بلند یادتون نره لطفا

*****



دکتر کیم هِگون پس از گذراندن یک روز کاری شلوغ در حال آماده شدن برای خروج از بیمارستان بود. آن روز از آن روز هایی بود که به نظر می رسید تمام مردم سئول بیمار شده بودند؛ به همین خاطر از صبح تا آن ساعت عصر فرصت استراحت پیدا نکرده بود و مشتاقانه انتظار رسیدن به خانه و کمی آرامش خیال پیدا کردن در کنار همسر و فرزندانش را می کشید.
با عجله از دفتر کارش بیرون آمد و به طرف آسانسور ها رفت. سرش را پایین انداخته بود تا با بیمار یا همکاری رو به رو نشود که باعث شود رسیدنش به خانه به تاخیر بیفتد. اما با این حال نتوانست مرد جوانی را که کنار آسانسور ها به دیوار تکیه زده بود و متفکرانه از پنجره به آسمان نگاه می کرد، نادیده بگیرد. شاید اگر در چند سال گذشته تقریبا هر هفته مجبور نمی بود این فرد را معاینه کند یا درباره ی انواع و اقسام بیماری های مختلف و علائمشان برایش توضیح دهد، در آن لحظه هیچ چیز در ظاهر او در نظرش عجیب نمی آمد. اما او سوآن را می شناخت. و آن نگاه متفکر و غم زده، باعث نگرانی اش می شد.
بالاخره توانست خودش را مجبور کند که انتظارش را برای استراحت کمی طولانی تر کند و به طرف سوآن رفت. چند لحظه با دقت به او خیره شد. تمام صورتش را به جز چشمهایش پوشانده بود. اما همان هم کافی بود تا دکتر متوجه شود بیمارش به هیچ وجه حال مناسبی ندارد. شاید از نظر جسمی نسبت به روز قبل تفاوت چندانی نکرده بود؛ اما از لحاظ روحی کاملا آشفته بود. چشمانش سرخ شده بودند و از سایه های تیره ی دورشان می شد اینطور نتیجه گرفت که این شخص شب گذشته بیش از یکی دوساعت نخوابیده است. نفسش هایش هم آرام تر از هر زمان دیگری بودند؛ مثل فردی تنفس می کرد که در قفسه ی سینه اش درد شدیدی احساس می کند. 
با لحنی آزرده پرسید:
- مشکلی پیش اومده سوآن؟
اینکه این بیمار خودسر به هیچ کدام از حرف هایش گوش نمی داد عصبانی و ناراحتش می کرد. سوآن با صدای او به خودش آمد. به او نگاه کرد و با تعظیم کوتاهی گفت:
- سلام دکتر!
دکتر کیم با اخم کمرنگی پاسخ داد:
- سلام.... ببینم حالت خوبه؟
سوآن حرکتی به گردن و شانه هایش داد:
- بله حالم خوبه... فقط... باید باهاتون صحبت کنم.
دکتر برای چند ثانیه در سکوت به او چشم دوخت. سپس آهی کشید و گفت:
- باشه... بیا بریم به دفترم...
و در طول راهرو به راه افتاد. همان طور که در دفترش را باز می کرد از گوشه ی چشم سوآن را در نظر گرفته بود که با سری به زیر انداخته و قدم هایی کوتاه به او نزدیک می شد. در را نگه داشت تا اول او وارد اتاق شود و بعد خودش داخل شد و در را بست. پشت میزش نشست و به سوآن اشاره کرد روی صندلی همیشگی اش بنشیند. سوآن کلاه لبه داری را که روی سر داشت برداشت و ماسکش را پایین کشید. دکتر به صندلی اش تکیه زد و در حالیکه به موهای او اشاره می کرد گفت:
- ظاهرت از دیروز فرق کرده!
سوآن لبخند بی رمقی روی لب هایش نشاند:
- به خاطر مین جی مجبور شدم کوتاهشون کنم...
دکتر سرش را تکان داد و پرسید:
- چی می خواستی بهم بگی؟ می شنوم...
سوآن نفس عمیقی کشید و پس از مکثی کوتاه به آرامی گفت:
- یه سوالی ازتون داشتم.... لطفا صادقانه جواب بدید.
دکتر کیم با حرکت سر به او قول داد. سوآن بار دیگر ریه هایش را از هوا پر و خالی کرد و زبانش را روی لبهای خشکیده اش کشید. وقتی دوباره شروع به صحبت کرد صدایش کمی می لرزید:
- حال من.... چقدر بده؟
دکتر قبل از پاسخ دادن مدتی طولانی به چهره ی او خیره شد که بدون لبخند و نگاه شیطنت آمیز همیشگی اش، مسن تر از هر زمان دیگری به نظر می رسید. کلمات و جملات مختلف را در ذهنش سبک و سنگین کرد و در آخر پاسخی کوتاه و ساده داد:
- خیلی بهتر از اون چیزی که باید باشی.
سوآن شق و رق تر از قبل نشست:
- منظورتون چیه؟
- واضح نیست؟ دارم می گم به نظر من اوضاع تو خیلی بهتر از اون چیزیه که بعد از این مدت باید باشه... حداقل در ظاهر که اینطور به نظر می رسه.
سوآن برای مدتی نسبتا طولانی مکث کرد. سپس در حالیکه ابروهایش به شدت در هم گره خورده بودند با لحنی سرد گفت:
- می دونید که من این راه های دکتر ها برای انرژی دادن به بیمارهاشون رو می شناسم! به من دروغ نگید...! این چیزی نیست که الان بهش احتیاج دارم.
- می دونم... ولی اگر حرفی غیر از این بزنم بهت دروغ گفتم.
سوآن دوباره به صندلی اش تکیه زد و سرش را پایین انداخت. دکتر کیم می توانست حتی از آن فاصله هم لرزش دستانش را ببیند. سوآن من من کنان گفت:
- یعنی به نظرتون این امکان وجود داره که من بتونم خوب بشم؟
دکتر آهی کشید و از پشت میزش بلند شد و جلو رفت تا کنار او بنشیند. در همان حال گفت:
- می دونی سوآن؟ اگر توی این همه سال که توی این بیمارستان گذروندم یه چیز یاد گرفته باشم اون اینه که تو دنیا ی ما پزشک ها هیچ چیز غیرممکن نیست! قبلا هم بهت گفت بودم؛ نه؟
لبخندی زد و ادامه داد:
- هنوز خیلی چیزها هست که ما آدم ها ازشون سر در نمی یاریم! همون چیزها باعث می شن حتی بیمارهایی که وضعشون خیلی خیلی بدتر از شرایط فعلی توئه خوب بشن! تو که جای خود داری... منظورم اینه که کسی که واقعا بخواد خوب بشه حتما خوب می شه! فقط یه کم کمک لازم داره... تو هم مطمئنا اگر بخوای می تونی این کار رو انجام بدی! پس درواقع باید از خودت یه سوال بپرسی! و اون اینه که آیا می خوای خوب بشی یا نه!
سوآن به سقف اتاق چشم دوخت و پس از مدتی سکوت با صدایی گرفته گفت:
- تا دیروز فکر می کردم دست کشیدن از این دنیا کار راحتیه... من همیشه ظاهر جاه طلبی داشتم... نمی گم اینطور نیست... همه ی ما آدما یه ذره جاه طلبی داریم؛ نه؟ اما... اما من واقعا چیز زیادی از این دنیا نمی خوام! تا دیروز فکر می کردم به هرچی که می خواستم رسیدم... یا اینکه تو این فرصت باقی مونده می تونم بهش برسم... من همه کارهایی رو که دوست داشتم انجام دادم... مشهور شدم و کلی پول و  افتخار به دست آوردم.... دوست های خوبی داشتم و سعی کردم دوست خوبی باشم... عاشق شدم... ناراحتی کشیدم... شادی کردم.... اما ... اما... اما انگار هنوز کافی نیست... یه چیزی مونده که هنوز تجربه اش نکردم... نمی دونم چی... اما احساس می کنم اگر الان.... بمیرم.... یه چیزی رو از دست دادم... یه چیز خیلی مهم....
چشمانش از اشک براق شده بودند. دکتر کیم به زحمت لبخندی روی لبهایش نشاند و پرسید:
- این یعنی می خوای خوب بشی؟ می خوای تلاش کنی؟
لبخند بی رمقی روی لبهای سوآن شکل گرفت. زیر لب گفت:« دارم بهش فکر می کنم... » دکتر کیم از جایش برخواست و درحالیکه به زحمت سعی می کرد لحنی پر انرژی داشته باشد گفت:
- پس داری کم کم سر عقل می یای؟
سوآن آرام خندید و از جایش بلند شد:
- دارم سعی خودم رو میکنم که اونجوری که همه ازم انتظار دارن رفتار کنم. و گذشته از این...
آهی کشید و ادامه داد:
- احساس می کنم یه استراحت طولانی و کامل هم لازم دارم!
دکتر با کنجکاوی به چشمان او خیره شد و پرسید:« منظورت چیه؟! » سوآن بی توجه به سوال او با لحنی متفکرانه گفت:
- می شه لطفا پرونده ی پزشکی من رو مرتب کنید؟ شاید خیلی زود بهش نیاز پیدا کنم...
دکتر کیم لبخند آرامش بخشی زد و گفت:
- حتما... من قبلا راجع به شرایطت با دکتر اوه صحبت کردم... اگر بخوای می تونی همین فردا بری به دیدنش.
سوآن سرش را به شدت تکان داد:
- نه! نیازی نیست...
دکتر کیم بی اختیار اخم کرد:
- با دکتر دیگه ای صحبت کردی قبلا؟
سوآن سرش را به علامت نفی تکان داد:
- خیلی خیلی خسته ام.... یه استراحت طولانی احتیاج دارم! یه مرخصی بلند مدت... شاید هم بازنشستگی دائم....
دکتر کیم با تردید به او چشم دوخت. به هیچ وجه متوجه منظورش نمی شد. سوآن نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
- بگذریم... من دیگه باید برم دکتر... کلی کار برای انجام دادن دارم و وقتم هم خیلی کمه!
دکتر کیم توصیه کرد:
- خیلی خودت رو خسته نکن و مثل دیشب تا صبح شب زنده داری نکن!
سوآن دستی به صورتش کشید و با تعجب پرسید:
- شما از کجا متوجه شدید که من دیشب نخوابیدم؟
دکتر کیم پاسخ داد:
- هرکسی با یه نگاه کوتاه به این قیافه ی به هم ریخته ی تو متوجه می شه که دیشب نخوابیدی! این کار رو با خودت نکن... نباید نیروت رو اینجوری هدر بدی!
سوآن سرش را به نشانه ی فهمیدن تکان داد و گفت:
- مراقبم... من دیگه می رم... خدانگهدار.
دوباره ماسک را روی صورتش کشید و کلاهش را روی سر گذاشت. سری برای دکتر تکان داد و در حالی که دستانش را در جیب شلوارش فرو کرده بود بیرون رفت. دکتر کیم به او خیره شد که قدم هایش را محکم تر از قبل بر می داشت. با بسته شدن در پشت سر سوآن  آهی کشید و چشمانش را بست. از صمیم قلب امیدوار بود حرف هایی که به سوآن زده بود درست از کار درآیند. 

****
سیما تقه ای به در اتاق دخترش زد و چند لحظه منتظر شد تا پاسخی بشنود. وقتی جوابی از طرف او نشنید در را با احتیاط باز کرد. چشمش به ندا افتاد که روی کاناپه نشسته بود و کتابی در دست داشت؛ اما کاملا مشخص بود که مشغول خواندن نیست. چشمانش را بی حرکت به نقطه ای دوخته بود و حتی برگه ها را ورق نمی زد. به آرامی صدایش کرد:
- ندا!
هیچ عکس العملی ندید؛ انگار دخترش آنقدر در افکارش غرق شده بود که حتی صدای او را نمی شنید. با صدای بلندتری تکرار کرد:
- ندا! خانوم نامدار!
ندا تکانی خورد و به او نگاه کرد. آرام گفت:
- مامان.... کی اومدی تو؟ کاری داشتی؟
- ماشالا اینقدتو فکر و خیالاتت غرق بودی که اونهمه از پایین صدات زدم نشنیدی... الان هم که اصلا نفهمیدی کی اومدم تو!
ندا کتابش را کنار گذاشت و کش و قوسی به بدنش داد:
- ببخشید... داشتم کتاب می خوندم...
سیما لبخندی زد و گفت:
- اشکالی نداره... حالا بیا شامت رو بخور.
- شما برید منم الان می یام.
سیما سرش را تکان داد و از اتاق خارج شد. مدت زیادی می شد که ندا را تا این حد گرفته و بی حوصله ندیده بود. همیشه می دانست او علاقه ی خاصی به آن پسر بانمک و خوش صدای کومت دارد؛ اما هیچگاه فکر نمی کرد روزی دخترش مجبور شود به خاطر این علاقه چنین ناراحتی هایی را متحمل شود. مطمئن بود حتی خود ندا هم نمی داند از آن روزی که متوجه بیماری سوآن شده است تا چه حد ناراحت و آشفته به نظر می رسد. سعی می کرد خودش را عادی نشان دهد و مثل همیشه رفتار کند؛ اما سیما می دید که چطور با هر اتفاق کوچکی که به این موضوع ربط پیدا می کرد به هم می ریخت. تا حدی عجیب و باورناپذیر بود؛ اما ندا حتی هنگامی که خاله اش به همین بیماری دچار شده بود تا این حد بی قراری نمی کرد و نگران نبود. اما روز قبل با خبر اینکه سوآن در بیمارستان بستری شده چنان شتابزده از خانه بیرون زده بود که اگر کسی نمی دانست فکر می کرد یکی از اعضای خانواده اش در بیمارستان است. البته نمی توانست نقشی را که سوآن در زندگی دخترش ایفا کرده بود انکار کند؛ اما با این وجود گاهی با دیدن این رفتارهای دخترش نگران می شد. با این وجود همچنان به عقلانیت دخترش اعتماد داشت: ندا آنقدر فهمیده بود که کاری انجام ندهد که باعث دردسر خودش شود.
با همین افکار به همسر و پسرش پشت میز ملحق شد. علی بلافاصله پرسید:
- پس کجا موند؟
سیما پاسخ داد: الان می یاد... صدایش را پایین تر آورد و گفت:
- علی من نگرانشم....
علی نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:
- از همون اول که خواست بره به این پسره نقاشی یاد بده بهت گفتم که این کار آخرش هیچی جز دردسر نداره! تو گفتی مشکلی پیش نمی یاد....
سیما با همان صدای آرام اعتراض کرد:
- این تقصیر اون بنده ی خدا هم نیست که مریض شده!
نگاهش به ایمان بود که کاملا عاقلانه مکالمه ی آنها را نادیده می گرفت. علی آه کشید و دیگر چیزی نگفت. اگر دست او بود همان لحظه هر چه مشکل و بیماری را که در بدن آن پسر دخترنما بود از بین می برد تا یکدانه دختر عزیزش آنقدر ناراحتی نکشد. با صدای ندا به خودش آمد:
- ببخشید که دیر شد....
 جلو تر آمد و سرجای همیشگی کنار پدرش نشست. صورتش کمی خیس بود و چند تار مو به آن چسبیده بوند. علی با لحنی بی خیال گفت:
- چه عجب دل از اون اتاقت کندی...
ندا لبخند کم رنگی زد و آرام گفت:
- ببخشید... یه مقدار... ذهنم مشغول بود...
با دیدن چهره ی درهم پدرش سرش را پایین انداخت و دیگر چیزی نگفت. همگی در سکوت مشغول خوردن شدند؛ حتی ایمان هم چیزی نمی گفت و سر به سر خواهر بزرگش نمی گذاشت. شاید اولین بار در طول چند هفته ی گذشته بود که هیچ کدام حرفی برای گفتن نداشتند. علی و سیما ندا را زیر نظر گرفته بودند . ایمان جوری رفتار می کرد که گویی جزئی از اثاثیه ی خانه است. به همین خاطر هنگامی که صدای تیز و بلند تلفن همراه از جیبش بلند شد همه از جا پریدند.
ندا که خودش بیشتر از دیگر ترسیده و جا خورده بود با لکنت گفت:« ببخشید... » و به سرعت کمی از میز فاصله گرفت. بی توجه به نگاه های معنی دار والدینش گوشی را از جیبش درآورد و بی آنکه نگاهی به صفحه بیاندازد تماس را جواب داد:
- بفرمایید...
صدای سوآن از آن طرف خط در گوشش پیچید:
- سلام استاد!
ندا پیش از جواب دادن نفس عمیقی کشید:
- آ... سلام... خوبی؟
- آره خوبم.... تو حالت خوبه ندا؟ چرا اینجوری حرف می زنی؟ چرا صدات می لرزه؟
- چیزی نیست... امــم... کاری داشتی؟
- فقط می خواستم بپرسم فردا می یای دیگه؛ نه؟
- اگر شما آمادگی داشته باشید و بخواید حتما می میام!
سوآن به خنده افتاد:
- واقعا مطمئنی که حالت خوبه ندا؟ چرا یه لحظه رسمی حرف می زنی و یه لحظه نه؟
ندا چیزی نگفت. سوآن دوباره خندید و ادامه داد:
- بگذریم... خوب پس فردا منتظرتم!
- آ... باشه...
سوآن مدتی مکث کرد. سپس در حالیکه اثری از خنده ی قبلی در صدایش به گوش نمی خورد گفت:
-  پس تا فردا... خداحافظ!
و بلافاصله تماس را قطع کرد.



Buy cialis online
شنبه 4 فروردین 1397 04:23 ب.ظ

You actually expressed this perfectly.
cialis official site buy original cialis cialis 5mg billiger tadalafilo side effects of cialis cialis with 2 days delivery generic cialis tadalafil cialis 20 mg effectiveness generic for cialis cialis 100 mg 30 tablet
olympus rising cheats
شنبه 5 اسفند 1396 10:00 ب.ظ
امتیاز باور نکردنی استدلال های بزرگ کار خوب را ادامه دهید
جمعه 29 دی 1396 11:08 ق.ظ
9843
Marita
جمعه 17 آذر 1396 04:52 ب.ظ
Thanks for sharing your thoughts on تنها.
Regards
Francine
پنجشنبه 16 آذر 1396 09:45 ب.ظ
Very nice post. I just stumbled upon your blog and wished to say that I've truly enjoyed browsing
your blog posts. After all I will be subscribing for your
feed and I am hoping you write once more soon!
Una
پنجشنبه 16 آذر 1396 09:42 ب.ظ
Incredible! This blog looks exactly like my old one! It's on a completely different topic but it has pretty much the
same page layout and design. Great choice of colors!
سوالات آزمون آیین نامه
سه شنبه 9 آبان 1396 12:46 ق.ظ
ممنون از مطلب خوبتون
آیفون
دوشنبه 10 مهر 1396 12:22 ق.ظ
ممنون از وبلاگ خوبتون
کاشت مو در تبریز
جمعه 7 مهر 1396 03:53 ب.ظ
ممنون از وبلاگ خوبتون. به سایت ما هم حتما سر بزنید
مناقصات
چهارشنبه 5 مهر 1396 11:43 ب.ظ
سایتتون عالیه به سایت ما هم سر بزنید
آیین نامه رانندگی
چهارشنبه 5 مهر 1396 07:44 ب.ظ
ممنون از آموزش هایی که قرار می دهید
Opal
دوشنبه 16 مرداد 1396 07:13 ب.ظ
Hello, i think that i saw you visited my website thus i came
to “return the favor”.I'm trying to find things
to improve my website!I suppose its ok to use a few of your ideas!!
Why does it hurt right above my heel?
یکشنبه 15 مرداد 1396 11:46 ب.ظ
I think that everything published made a ton of sense.
However, what about this? suppose you wrote a catchier title?
I ain't saying your content is not good, but what if you added a title that makes people
want more? I mean My World - تنها یک روز.../ فصل یازدهم / قسمت
اول is kinda boring. You ought to look at Yahoo's home page and watch how they create post headlines to get viewers to
open the links. You might try adding a video or a pic or two to grab people excited about what you've
written. In my opinion, it could make your posts a little
livelier.
http://kylieeric.hatenablog.com/
شنبه 14 مرداد 1396 06:51 ق.ظ
What's up it's me, I am also visiting this web
site daily, this website is truly pleasant
and the viewers are truly sharing fastidious thoughts.
How do you treat Achilles tendonitis?
دوشنبه 9 مرداد 1396 09:50 ب.ظ
always i used to read smaller articles which as well clear their motive, and that
is also happening with this article which I am reading now.
How do you prevent Achilles tendonitis?
دوشنبه 9 مرداد 1396 09:10 ب.ظ
Heya i'm for the first time here. I found this board and I find It really useful &
it helped me out a lot. I hope to give something
back and help others like you aided me.
Can you have an operation to make you taller?
دوشنبه 9 مرداد 1396 06:03 ب.ظ
Hello just wanted to give you a quick heads up. The words in your content seem to be running off the
screen in Chrome. I'm not sure if this is a formatting issue or something
to do with web browser compatibility but I thought I'd post to let you know.
The style and design look great though! Hope you get the issue
resolved soon. Thanks
How long does it take to recover from Achilles injury?
یکشنبه 8 مرداد 1396 05:56 ق.ظ
Nice blog right here! Additionally your website lots up very fast!

What host are you the use of? Can I get your associate link in your host?
I want my website loaded up as fast as yours lol
Foot Complaints
یکشنبه 8 مرداد 1396 04:38 ق.ظ
If you are going for best contents like myself, only pay a
quick visit this site everyday as it offers feature contents, thanks
Foot Complaints
یکشنبه 8 مرداد 1396 04:37 ق.ظ
Greetings I am so happy I found your blog page, I really found you by mistake, while I was researching on Askjeeve
for something else, Regardless I am here now and would just like to say cheers for a
fantastic post and a all round entertaining blog (I also
love the theme/design), I don’t have time to read it
all at the moment but I have saved it and also added in your RSS feeds,
so when I have time I will be back to read more, Please do keep up the great work.
Foot Pain
یکشنبه 8 مرداد 1396 04:36 ق.ظ
Hmm is anyone else experiencing problems with the pictures on this
blog loading? I'm trying to figure out if its a problem on my
end or if it's the blog. Any responses would be greatly appreciated.
How long does it take to recover from Achilles injury?
یکشنبه 8 مرداد 1396 04:34 ق.ظ
After exploring a handful of the blog posts on your web site, I seriously like your way of blogging.

I bookmarked it to my bookmark webpage list and will be checking back soon. Please check out
my web site as well and let me know your opinion.
Foot Issues
یکشنبه 8 مرداد 1396 04:27 ق.ظ
My spouse and I stumbled over here coming from a different page and thought I should
check things out. I like what I see so now i am following you.

Look forward to looking at your web page yet again.
Foot Pain
یکشنبه 8 مرداد 1396 04:27 ق.ظ
Write more, thats all I have to say. Literally, it
seems as though you relied on the video to make your point.

You clearly know what youre talking about, why waste your
intelligence on just posting videos to your blog when you could be giving us something enlightening to read?
Foot Issues
شنبه 7 مرداد 1396 11:59 ب.ظ
Great post. I was checking continuously this blog and I am impressed!
Very useful info specially the last part :) I care for such information a lot.
I was looking for this certain info for a long time.

Thank you and best of luck.
Foot Problems
شنبه 7 مرداد 1396 11:33 ب.ظ
Today, I went to the beach with my kids. I found a sea shell and gave it to my 4 year old daughter and said "You can hear the ocean if you put this to your ear." She put the shell
to her ear and screamed. There was a hermit crab inside and
it pinched her ear. She never wants to go back!
LoL I know this is completely off topic but
I had to tell someone!
Foot Complaints
شنبه 7 مرداد 1396 10:11 ب.ظ
Have you ever considered publishing an ebook or
guest authoring on other blogs? I have a blog
centered on the same ideas you discuss and would love to have you share some stories/information. I know my readers would appreciate your work.
If you are even remotely interested, feel free to shoot me an e-mail.
How much does it cost for leg lengthening?
شنبه 7 مرداد 1396 07:56 ب.ظ
Hey! Do you use Twitter? I'd like to follow you if that would be ok.

I'm definitely enjoying your blog and look forward to new posts.
Foot Complaints
شنبه 7 مرداد 1396 03:15 ب.ظ
Sweet blog! I found it while surfing around on Yahoo News.

Do you have any suggestions on how to get listed
in Yahoo News? I've been trying for a while but I never seem to
get there! Thanks
How do you grow?
شنبه 7 مرداد 1396 12:08 ب.ظ
Hello, all is going perfectly here and ofcourse every one is sharing information, that's in fact good, keep up writing.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30