تبلیغات
My World - سقوط

My World

Always Live With a Thankful Heart

 

سقوط

 

نوع مطلب :Short Story ،

نوشته شده توسط:diena nasirpour

سلام!
خوبید؟
بالاخره امتحانای من تموم شد!
هوراااااا!
عجب ترم خسته کننده ای بود واقعا کلی انرژی ازم گرفت


توی این هفته ی آخر امتحانات اینقدر خسته شده بودم که چند ساعتی گذاشتم و این داستان رو نوشتم
اسمش هست سقوط

از دور که نگاهش می کردم شبیه این پسر بچه های معصوم اما سر به هوایی بود که هر کاری کنند نمی توانی دعوایشان کنی. یعنی بدترین کار عالم را هم که می کرد و تا سر حد مرگ هم که از دستش عصبانی می شدی همین که سرش را کج می کرد یک طرف و از آن لبخند هایی می زد که تمام دندان هایش را به نمایش می گذاشتند و باعث می شدند چشمانش بشوند مثل هلال شب هفتم ماه، همه چیز را فراموش می کردی و فقط به این فکر می کردی که چقدر شاد و بی خیال است.
بار اول که دیدمش یک عصر پاییزی بود. زیر درختی نشسته بودم که با هر وزش آرام باد یک عالم برگ زرد و نارنجی و طلایی روی سرم می ریخت. یک لحظه از دور دیدمش که رو به رویم نشسته بود و داشت نگاهم می کرد. همین که متوجه نگاهم شد یکی از همان لبخند های دندان نمای شیطنت آمیزش زد که باعث شد همان طور مات بمانم به صورتش و وقتی به خودم بیایم که دیگر آنجا نبود.
از دور که نگاهش می کردم گرم بود. گرم بود و ساده و دوست داشتنی...

کمی که نزدیک تر می آمدم همه چیز عوض می شد. دیگر خبری از آن پسر بچه ی مظلوم و معصوم نبود که شیطنت کند. بیشتر شبیه مردی می شد که تمام غم های عالم را تنها به دوش می کشد. هنوز هم سرش را به یک طرف کج می کرد و خندید و ردیف دندان های سفیدش را به نمایش می گذاشت؛ اما خنده اش رنگ اجبار داشت و تظاهر. زود محو می شد و جایش را به نگاهی خیره و عمیق می داد؛ آنقدر عمیق که گاهی حس می کردی هر لحظه ممکن است در سیاهی پشت چشمانش گم شوی...
آن روز زیر همان درخت قبلی ایستاده بودم و داشتم نگاهش می کردم که در چند قدمی ام ایستاده و دستهایش را کرده بود توی جیب های کت سیاه رنگش. آرام پرسیدم:
- خوبی؟
یک آن همه ی دنیا فرو رفت در یک مه سفید رنگ غلیظ. از بین مه دیدم که لبخندی روی لبهایش نشاند و با یک لحن شاد و تصنعی گفت:
- معلومه که خوبم! فک کردی بیدی ام که به ین بادا بلرزم؟! هر کاری کنن نمی تونن منو از میدون به در کنن! من همه چیز رو درست می کنم! 
لبخندش یک آن محو شد. دوباره آن نگاه عمیق نشست درون چشمش. اما به سرعت لبخندش را باز یافت و دامه داد:
- حالا برو خونه... شبیه یه آدم برفی زشت شدی!
آرام خندید و بی آنکه منتظر پاسخ یا حرکتی از من بماند برگشت تا برود. یکی دو قدم بیشتر نرفته بود که مکث کرد و بی آنکه به طرفم برگردد گفت:
- شاید یه مدت نتونم بیام این اطراف... خداحافط!
رفت. و مثل همیشه من ماندم که دور شدنش را زیر برفی که آرام آرام روی شانه هایش می نشست تماشا می کردم و فکر می کردم که لحنش چقدر سرد بود؛ سرد تر از هوایی که سوزَش پوستم را قرمز کرده بود.

گاهی اوقات غریبه می شد. آنقدر غریبه که فکر می کردی همه ی وجودش یک دروغ است؛ یک توهم برای پوشاندن زشتی ها و آرام کردن ذهن آشفته ی تو. دیگر خبری از آن لبخندهای دندان نمای شادمانه نبود. اگر هم لبهایش کشیده می شد وحشت انگیز بود، نه ارامش بخش. و چشم هایش... دیگر درخشش ماه را نداشتند. تنها چیزی که از دریچه اشان می دیدی تاریکی محض بود که تا ابد ادامه داشت.
به چشمانش که نگاهی دیوانه وار در آنها نشسته بود خیره شدم و با گریه فریاد زدم:
- این کار رو نکن! خواهش می کنم این کار رو نکن!
آسمان پشت سرش تاریک شده بود. تنها پرتویی از نور سرخ در افق می درخشید. سر تا پایم از دیدنش در آنجا به لرزه می افتاد. وقتی دهانش را باز کرد تا پاسخم را بدهد صدایش بر خلاف چشمانش آرام بود. حتی ملایم تر از همیشه. اما این چیزی را بهتر نمی کرد؛ فقط بیشتر باعث وحشتم می شد. با همان لحن ملایم گفت:
- تو نمی فهمی! این تنها راه برای منه که زنده بمونم....
لبخند کمرنگی زد که باعث شد خون در رگهایم منجمد شود. زیرلب گفت:« من بر می گردم... » و یک قدم به عقب رفت. باقی مانده ی سرخی خورشید ناپدید شده بود. داشتم از درون منفجر می شدم. از این درد روی زانو هام افتادم اما هنوز نمی توانستم فریاد بکشم. مثل یک مجسمه، یک پوسته ی خالی و بی روح همان جا نشستم و به جایی که قبلا او ایستاده بود خیره شدم. انگار صدایم را، روحم را، همه چیزم را با خودش برده بود. می خواست برگردد؟ بعد از این سقوط؟

بعد از آن گاهی میان تاریکی ظاهر می شد. مثل شبحی که خودش هم از جنس سایه ها باشد. با نگاهی پر از درد و صورتی بی لبخند. لب از لب باز نمی کرد مگر برای نالیدن. و قدم از قدم بر نمی داشت. فقط همانجا در تاریکی می ایستاد، مجازاتش را به جان می خرید و با چشمانش برای چیزهایی که زمان داشت سوگواری می کرد. سقوطش تکرار می شد؛ بارها و بارها از عرش آسمان به زمین می خورد و دوباره و دوباره می شکست...
روی زمین افتاده بود و از درد به خودش می پیچید. کنارش زانو زدم. نگاهم کرد. چشمانش انگار که از اشک پر شده باشند جمع شده بودنده؛ اما حتی نمی توانست اشک بریزد. دستمال سفیدم را به دور دست زخمی اش پیچیدم. زیر لب گفتم:
- امیدوارم این حالتو بهتر کنه....
به زحمت و با صدایی خش دار گفت:
- این کمکی به من نمی کنه... فقط با من نابود می شه...
به دستمال نگاه کردم که مثل او جزئی از سایه شده بود؛ رنگ عوض کرده و به سیاهی شب شده بود. جواب دادم:
- پس یه راه دیگه پیدا می کنم...
از کنارش بلند شدم، در حالیکه می دانستم این تنها راه است؛ 
و حالا من اینجا ایستادم.
در تاریکی، در همان نقطه ای که او سقوطش را آغار کرد.
به آسمان نگاه می می کنم که در افق با پرتویی طلایی روشن شده است که هر لحظه درخشان تر از پیش می شود.
می خواهم یک قدم به جلو بردارم تا همه چیز تمام شود که صدایش را می شنوم. نگاهش می کنم. در باقی مانده ی سایه های شب ایستاده است. تنها یک کلمه می گوید:
- نکن...
همانطور که یک روز نگاهم کرد نگاهش می کنم و آرام می گویم:
- تو نمی فهمی! این تنها راه برای توئه که نجات پیدا کنی....
چیزی نمی گوید. یک لحظه حس می کنم برق قطره ی اشکی را می بینم که از چشمانش پایین می لغزد. بی هیچ حرف دیگری یک قدم به عقب بر می دارم و انگشتان زمین را حس می کنم که بدنم را در مشتشان می گیرند و پایین می کشد. باد در گوشم زوزه می کشد. آخرین چیزی که می بینم پرتوی نورانی خورشید است که تاریکی را به عقب می راند؛ و ارواحی که از زندان آزاد می شوند...


Can you lose weight by doing yoga?
شنبه 14 مرداد 1396 02:40 ق.ظ
Incredible points. Sound arguments. Keep up the good spirit.
hospitablevacuu53.soup.io
چهارشنبه 7 تیر 1396 02:56 ق.ظ
Hi, I check your blogs on a regular basis.
Your story-telling style is awesome, keep up the good work!
BHW
پنجشنبه 24 فروردین 1396 05:15 ق.ظ
I think this is one of the most significant information for me.
And i am glad reading your article. But want to remark on some general
things, The web site style is ideal, the articles
is really excellent : D. Good job, cheers
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 02:02 ق.ظ
Why visitors still make use of to read news papers when in this technological globe everything is presented on web?
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 02:26 ب.ظ
This post offers clear idea designed for
the new users of blogging, that really how to do blogging.
arti
یکشنبه 22 تیر 1393 01:18 ق.ظ
آره تصمیم گرفتن خیلی سخته
منم مواد رو خیلی دوست دارم
تو این ترم كریستالوگرافی رو خیلی دوست داشتم
ولی درك درسی مثل استاتیك خیلی برام سخت بود و واسه خوندنش ذوقی نداشتم
فقط پاسش كردم چیزی نفهمیدم ازش

این ترم تو كلاس نجوم ثبت نام كردم
خیلی خوش گذشت . خیلی خوب بود

درسته الان خیلی زوده برام كه بخوام اینو بگم
ولی من خودم شاید بخوام تو ارشد چیز دیگه ای بخونم
پاسخ diena nasirpour : خوشبختانه مواد رشته ی گسترده ایه و گرایشاش زیادن... می تونی یه جوری گرایش انتخاب کنی که اون درس هایی که توشون ضعیفی خیلی کمرنگ بشن...
arti
سه شنبه 17 تیر 1393 10:53 ب.ظ
مرسی منم خوبم !!
دارم تو سكوت خونمون عشق و حال می كنم
خوابگاه خیلی وحشتناك بود
یه ساعت هم نمی تونستی تو یه جای ساكت تنها باشی!

كی قراره آزمون ارشد بدی؟
راستی می خوای واسه ادامه تحصیلت چی بخونی همین مهندسی مواد رو ادامه می دی؟
پاسخ diena nasirpour : خدا رو شکر^^
آخی عزیزم....
می دونم خوابگاه سخته

من؟ وقتی لیسانسم رو گرفتم
باورت می شه هنوز مطمئن نیستم؟
به احتمال زیاد همین رو ادامه می دم... من مواد رو دوست دارم
ولی خوب شاید دانشگاهم رو عوض کنم...
شاید هم لحظه ی آخر به این نتیجه برسم که یه رشته ی دیگه بخونم... واقعا هنوز نمی دونم
arti
سه شنبه 17 تیر 1393 05:48 ب.ظ
سلام هانی
خوبی؟
كجایی ؟‌كم پیدایی !
ترم دیگه آزمون ارشد داری؟ داری میخونی؟
پاسخ diena nasirpour : سلام
خوبم تو چطوری؟
یه ذره درگیری ذهنی دارم...

نه هنوز نمی خونم.... من 8 ترمه تموم نمی کنم... بنابراین عجله ای ندارم
مهشید
پنجشنبه 12 تیر 1393 12:50 ب.ظ
داستان؟؟؟؟
مامان ایمیلم اومد؟؟؟
پاسخ diena nasirpour : نچ نیومدش
arti
چهارشنبه 11 تیر 1393 10:35 ب.ظ
آره امتاحانا خدارو شكر تموم شدن !
الان برگشتم خونه
وقتی تموم شدن باورم نمی شد سال اول دانشگاه تموم شده یعنی هیچكی باورش نمی شد !
دوسال سختی بود
میخوام این تابستون یه عالمه كتاب بخونم ،یه عالمه انیمه ببینم و اگه تونستم یكم برنامه نویسی یاد بگیرم !

پاسخ diena nasirpour : خیلی زود می گذره نه..؟
منم باورم نمی شه سال سوم هم تموم شد...
آخی عزیزم واقعا خسته نباشی....
حسابی استراحت کن این مدت رو^^
arti
چهارشنبه 11 تیر 1393 10:30 ب.ظ
سلام
راستش تو اون ویدئو من فكر می كردم كه اون دختر یه فرشته بود كه اومده بود راه درست رو به رومئو نشون بده و بعد به آسمون برگشت !
من رومئو رو خیلی دوست دارم چون خیلی خوب تونستم باهاش ارتباط برقرار كنم چون وقتی اعتماد به نفس انجام هیچ كاری رو نداشتم بهم گفت رویاتو بلند فریاد بزن
وقتی حس بی پناهی می كردم گفت میخوام ازت مراقبت كنم
چون خیلی خوب تونسته بود اون سمت تاریك هر كسی رو نشون بده
حتی چیزی كه باعث شده جون مینو خیلی دوست داشته باشم هم همینه كه خود اصلیشو قایم نمی كنه راحت خودشو به هر كسی كه بخواد دركش كنه نشون می ده
و همینه كه باعث می شه خود واقعیش با هر ضعفی كه ممكنه داشته باشه دوست داشتنی باشه برای همه مون



پاسخ diena nasirpour : سلام به روی ماهت....
من همیشه حس کردم اون دختره کسیه که رومئو باعث نابودی اش شده... همون چیزیه که باعث شده رومئو اینقدر تلخ بشه... همون کسی که رومئو قلبش رو می گیره و می خواد ازش محافظت کنه.... نمی دونم حالا این تا چه حد درسته
منم اگر رومئو رو یه کوچولو هنوز دوست دارم به خاطر همین هاست...
ولی همیشه و هروقت خواستم بیشتر بشناسمش فقط به این رسیدم که رومئو گناهکاره و این برام سنگینه.... هنوز هم سنگینه و نمی تونم باهاش کنار بیام...
راستش...
من خودم هم آدم پاکی نیستم... این رو می دونم.... اما دوست دارم کسی که دوسش دارم پاک و معصوم باشه...
درواقع دارم به این نتیجه می رسم از رومئو خوشم نمی یاد چون خیلی شبیه اون قسمتی از خودمه که گاهی ازش متنفر می شم

نه جونگ مین چیزی رو قایم نمی کنه... لااقل اینجوری نشون می ده که همیشه صادقه و من هم اینو دوست دارم....
arti
سه شنبه 10 تیر 1393 05:41 ب.ظ
سلام !
خیلی آشنا بود . منو یاد رومئو انداخت .و می دونی كه من رومئو رو خیلی دوست دارم غم عمیقی داره و تلاش خیلی زیادی می كنه كه از دنیای سیاهی كه توشه در بیاد
ولی نمی دونم چرا فرشته ی داستان تو به جای كمك كردن به اون خودشو غرق كرد ؟
خب اون وقتی كسی كنارش نباشه باید به چی تكیه كنه ؟ به چی امید داشته باشه كه ادامه بده ؟
خیلی خوب تونستی احساسشونو نشون بدی و فضا سازی خوبی هم داشتی
ولی اگه بخوام صادقانه بگم
آخر قصه رو دوست نداشتم
البته اینو هم قبول دارم كه همیشه حقیقت اون چیزی كه ما دوست داریم نیست
پاسخ diena nasirpour : سلام گلم...

آه خوب معلومه که اشنا بود.... چون خود رومئو بودش
یه ترکیبی بود از چیزی که ما حین تغییر جونگ مین از اون چیزی که قبلا بود به رومئو دیدیم.... مشکلی که براش پیش اومد و راه حلی که انتخاب کرد.... و اون ویدئویی که توی کنسرت های رومئو پخش می کردن.... اون دختره و جونگ مین/ رومئو که بین سفید ی و سیاهی سرگردون بود...
پایانش رو هم از روی همون نوشتم
توی اون ویدئو هم موقع طلوع آفتاب رومئو و دختره بالای یه ساختمونن و دختره ناپدید می شه - اینجا سقوط کرد.
با این تفاوت که اونجا بعد از سقوط دختره رومئو مشکی پوشیده و ناراحته.... ولی اینجا با سقوط دختره روح هردوشون آزاد می شه و صعود می کنه....
دختره خودش رو فدا کرد تا این اتفاق بیفته
چون پسر این داستان علاوه بر روح خودش روح اون رو هم فروخته بود « انگار صدایم را، روحم را، همه چیزم را با خودش برده بود »
و این اتفاقیه که برای ما افتاده....
جونگ مین تصمیم گرفت رومئو باشه.... ما با این تصمیمش کنار اومدیم و دوستش داشتیم.... همین باعث شد اون نجات پیدا کنه

این احساسی بود که من در مورد این اتفاق داشتم... درست و غلطش رو نمی دونم.... ولی خوب... احساسه دیگه... دست من که نیست

می دونی.... حتی اون تغییرات رو هم با توجه به همین نوشتم...
اولین بار که من جونگ مین رو دیدم پاییز بود.... و اولین عکسی که ازش دیدم از میوزیک ویدئوی لاو لایک دیس بود که داشت می خوند و دهنش باز مونده بود همه ی دندوناش پیدا بود.... چشماش هم مثل موقعی که می خنده برق می زدن وجمع شده بودن... همین هم باعث شد ازش خوشم بیاد
بعد که بیشتر شناختمش همیشه انگار یه غمی پشت نگاهش بود.... از زمان نات الون به بعد... اون اتفاقات با سی اِن آر و....
بعد با ساختن رومئو تا سر حد مرگ منو ترسوند....
اه چقدر حرف زدم... مونده بود توی دلم چون جاهای دیگه و پیش آدم های دیگه نمی تونستم درموردش حرف بزنم.... الان احساس می کنم سبک شدم

به هر حال...
این چیزیه که فک می کنم فقط یه عضو « خانواده » می تونه درکش کنه....
تو الان هرقدر هم که نظرت با من در مورد این اتفاق فرق بکته حرفم رو می فهمی....
ولی دیگران حتی نمی قهمن این آدم توی داستان چطور و چرا تغییر کرد....
پسر بیچاره ی من....
دلم براش تنگ شده.... دوباره هم رفته توی غیبت توییت نمی زنه >_< عادت کرده بودم یه مدت هر روز بهش صبح بخیر بگم...

بگذریم....
امتحاناتت بالاخره تموم شد عاطفه جان؟
Aramdokht bara!
چهارشنبه 4 تیر 1393 12:02 ب.ظ
نگران نشیا!
الان بهترم!
دیروز خیلی بهم ریخته بودم!!!
پاسخ diena nasirpour : خدارو شکر^^
ببخش اون موقع نبودم.... رفته بودم سفر
بعد هم که اومدیم ماه رمضون و اینا.... در حال غش و ضعفیم همه اش
Aramdokht bara!
سه شنبه 3 تیر 1393 10:16 ب.ظ
راستی یه انجمن دابل اسی هست...
گفتم بهت بگم اگه خواستی عضو شو...
همون آدرس وبلاگه...
پاسخ diena nasirpour : مرسی گلم
اگه شد سر می زنم
Aramdokht bara!
سه شنبه 3 تیر 1393 10:15 ب.ظ
سلااام!
یه چیز بگم؟
اونقدر خستم که متنه هنوز نصف نشده زدم زیر گریه...
خیلی خیلی خیلی قشنگ بود...

تونستی برام دعا کن...
واقعا نمیدونم چرا دارم اینطوری میشم... ولی نمیتونم ادامه بدم...
پاسخ diena nasirpour : سلام عزیزم
ای بابا....
قشنگ بود؟

خسته ای.... استراحت کن و خودت رو خیلی اذیت نکن
maral
سه شنبه 3 تیر 1393 05:19 ب.ظ
راستشو بگم هانیه؟؟؟
نفهمیدم!
خوشگل نوشته بودی...
اما نفهمیدمش :(
کلا چن وقته با هر چیزی که میخونم این مشکل رو دارم...
نمیتونم درکشون کنم!
چیکار کنم آخه؟؟ :(((
پاسخ diena nasirpour : اینو خیلی ها نفهمیدن! خودشو اذیت مکن
آخی طفلونکی.....
سخت نگیر کم کم درست می شه خودش
رنت
دوشنبه 2 تیر 1393 12:53 ق.ظ
قشنگ بود عزیزم
مرسی خسته نباشی
پاسخ diena nasirpour : مرسی از شما رنت جان^^
سلامن باشی
arti
یکشنبه 1 تیر 1393 09:57 ب.ظ
سلام هانی خوبی؟
حالا خوب دادی امتاحاناتو؟
من هنوز دو تا امتحان دیگه دارم
الان باید برم سر درسم نمی تونم داستانتو بخونم بعدا حتما می خونمش و یه نظر طولانی هم برات می ذارم
من به آهنگای جونگ مین که خوب گوش دادم دیدم آهنگ i feel you رو بیشتر از همه دوست دارم .
تو چی ؟
پاسخ diena nasirpour : سلام عزیزم^^
بدک نبودن.... دادیم دیگه
ایشالا عالی می دیشون

خوب بدرسی گلم... مرسی
منم اون رو دوست داشتم.... البته ورژن کره اش رو بیشتر
futari و in the ear رو هم دوست داشتیم بسی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر